وقتی گیر می افتیم، وقتی عبور میکنیم و وقتی نظاره میکنیم

بچه که بودم هاکلبری فین را خیلی دوست داشتم؛ چون که مثل سگ دروغ میگفت. جودی آبوت را هم به همین خاطر دوست داشتم. برعکس از آن شرلی با موهای قرمز چندان خوشم نمی آمد. هر سه اینها وجه مشترکی داشتند، یتیم بودند. اما یتیم ها هم با هم فرق دارند. برای من دروغ گفتن هاکلبری و جودی شرف داشت به رویاپردازی های صادقانه آن شرلی. دروغ گفتن به نظرم اقدام موثرتری بود برای سپری کردن پروسه سخت بلوغ. واقعا کمک میکرد به مواجه شدن با دنیای بیرحم بزرگسالی. سلاحی کوچک برای کودکی که هم بزرگسالی را میخواهد و هم از آن فرار میکند. کودکی که میخواهد بخشی از کودکی ش را تزریق کند به لاشه سخت و زمخت بزرگسالی.

زینب هنوز خردسال است. دیشب کشف کردم خردسال ها چه سلاح موثری دارند برای حفظ کودکی شان در مقابل تیر و ترکش های زهرآلود تربیتی که یک بزرگسال اعمال میکند. بزرگسالی که اصرار میکند خردسال یکباره از خودش درآید و مثل او شود.

 قبلا سر ماجرای دستشویی رفتن یکی دو بار تهدید لوس باهات قهر میکنم را اعمال کرده بودم. خوشبختانه زینب خیلی باهوش تر از این بود که به همچنین لوس بازی مضحکی تسلیم شود. زل زده بود توی چشمهایم و با خنده گفته بود قهر کن. حتی یک بار آنقدر پی حرفش را گرفت که برای راضی شدنش واقعا قهر کردم. دیشب تهدید کردم که اگر یکبار دیگر روی دیوارها نقاشی کند مداد شمعی هایش را میشکنم و می اندازم دور. چنددقیقه بعد از این تهدید به زعم خودم موثر، وقتی نماز میخواندم، رفت تمام مداد شمعی هایش را شکست، در آپارتمان را باز کرد و تکه های مدادها را ریخت توی راهرو، جایی که به نظرش دور است. نمیدانم دقیقا پیش خودش چه فکری کرد که این کار را کرد؛ اما من حتی توی برخورد با بزرگتر ها هم این قدر سخت و محکم خلع سلاح نشده بودم. دختر دوساله به من فهماند که روش تربیتی مبتنی بر تهدید و زور یعنی گند زدن به جمال خود مربی. همان طور که قبلا فهمانده بود روش تربیتی مبتنی بر لوس بازی هم همین نتیجه را دارد. هرچند به عنوان یک والد برایم سخت بود که این طور سنگ روی یخ شوم، اما از ته دل خوشحال شدم که زینب راه مبارزه را پیدا کرده است و خودش را در این گند زدن های من داخل نمیکند. او حق دارد از کودکی ش محافظت کند، از عشق نقاشی کشیدن روی دیوار، از نگه داشتن جیش تا سر حد فواره زدن، و من باید راه دیگری پیدا کنم برای حل مشکل خط خطی شدن دیوارها و نجس شدن فرش.

نمیدانم روش مبارزه هاکلبری فین و جودی ابوت روش درستی بود یا نه؟ بالاخره زنان کوچک هم بودند که خیلی درستکار و راستگو بودند و همین طور پرین و حنا دختری در مزرعه. اما شاید اینها هم بخشی از پروژه بزرگ تربیت کوته بینانه بودند، تربیتی که به جای آوردن مربی به دنیای کودک، میکوشد کودک را از دنیایش جداکند و به دنیای مربی بکشاند.

دیشب دلم خواست جسارتش را داشتم و به جای آن تهدید مسخره، خودم هم مداد دستم میگرفتم و روی سفیدی بی حال دیوار ها خط های رنگی میکشیدم.


برچسب‌ها: والدین و فرزندان
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند 1393ساعت 2:25  توسط طاهره حبیبی  | 

حالا سه تا شده ایم. سه تا دیوانه که در یک ماه سه بار میروند کتابفروشی و صد و سی تومان بی زبان را میدهند تا با عشق و سرخوشی کتابها را در آغوش بگیرند؛ آن هم در شرایطی که خانواده طرح اقتصاد مقاومتی را اجرا میکند تا بتواند از پس هزینه های کمرشکن این آخر سالی برآید. همیشه همین طور بوده است. وقتی که فقط من و مرتضا بودیم، همین که پول خارج از برنامه ای نصیبمان میشد، همین که کفگیرمان مدتها میشد که به ته دیگ خورده بود و دلمان میخواست با یک هزینه نه چندان زیاد، جای یک سفر، یک شام گران قیمت یا یک خرید اساسی را با چیز دیگری جبران کنیم، راه میافتادیم و میرفتیم کتابفروشی. سالهایی که قم بودیم، میرفتیم فروشگاه کوچک خانه کتاب. کتابها زیاد بودند و از زور کم جایی، دسته دسته از زمین تا سقف روی هم کپه شده بودند. فروشنده البته وارد بود و همین که اسم کتاب را میگفتی نردبانش را می آورد و از سوراخی کتاب را بیرون میکشید و خاکش را میگرفت و میداد دستت. اما وقتی بدون انتخاب قبلی میرفتی، چشم چرخاندن روی عطف کتابها، و به پشت و پس صف کتابها سرک کشیدن مزه ای میداد که هیچ وقت در نگاه کردن به پیشخوان های شسته رفته و قفسه های مرتب و شیک موضوع بندی شده نصیبت نمیشد. از همان جا پابرهنه ها را خریدم و حباب شیشه را و خیلی های دیگر را. حالا این شهر کتابفروشی های بزرگ زیاد دارد و ما هم که سه تا شده ایم، پس جنون مان هم پیش رفته است.

موقع اسباب کشی به تهران، ما شش جاکتابی بزرگ داشتیم که هرکدام هفت قفسه داشت، به علاوه پنج شش تایی جعبه کتاب که توی کمد دیواری بود. خانه جدید هم بیست متری از خانه هایی که در قم توی شان زندگی میکردیم کوچکتر بود. بچه هم که نوپا شده بود و علاقه مفرطی داشت به پاره کردن کتابها و جویدن کاغذها. این شد که اتاقی توی حیاط ساختیم و کتابها را بردیم آنجا. گاهی فکر میکنم ما به کتابها خیانت کردیم. آنها دیگر جلوی چشممان و توی دست و بالمان نیستند. ما میتوانستیم میز بزرگ تلویزیون را حذف کنیم، حتی میتوانستیم تخت خواب را حذف کنیم اما کتابهایمان را جلوی چشممان داشته باشیم. نخواستیم این همه به جنون مان پر و بال بدهیم. نخواستیم این همه نامتعارف باشیم.

در عوض کتابهایی که به اتاق توی حیاط تبعید شده اند، کتابهای زینب همه جای خانه هستند. روی میز آرایش، کنار بالش های روی تخت، روی کابینت آشپزخانه و زیر دست و پا. دیروز مرتضا پرسید چند تا کتاب دارد؟ توی خاطرم شمردم و گفتم سی و چند تا، غیر از انها که در کتابخانه توی حیاط هست و هنوز برای سن و سالش زود است. امشب فقط سه تا کتاب بردم که توی تخت خواب برایش بخوانم، با گریه و زاری هایش شدند شش تا. شیمو با فکر تازه ماسک و لباس میسازه را خودش خواند؛ از اول تا آخر. همین که صفحه ها را ورق میزدم و عکس ها را میدید شعرها را هم میخواند. البته هنوز به جای لباس میگفت سلاس و تغییرات دیگری هم اعمال میکرد به مقتضای زبان خودش. چی چیل ها را هم از بر بود. مراسم کتاب خوانی شبانه که تمام شد و زینب خوابید، به خودم گفتم دست مریزاد، خوب دیوانه ای تربیت کرده ای.

 

 

دنیای زینب هنوز خیلی کوچک است. کتاب ها تا سال های سال میتوانند برای او کشف سرزمین های ناشناخته و مواجهه با انسان های جدید باشند. سال ها وقت دارد برای اینکه در خیال دست و پا بزند و خودش را تواناتر کند برای ساختن با واقعیت. من اما وارد دوره دیگری شده م. دوره ای که در آن فقط یک سهم کوچک سه هزار تومانی دارم از بین این صد و سی هزار تومان. دارم رابطه جدیدی را تجربه میکنم. کتابها را بازخواست میکنم. رابطه م را با انها  می کاوم. دارم تلاش میکنم برسم به جایی که تکلیفم را با آنها روشن کنم. بعضی ها را باید بوسید و نگه داشت. بعضی ها را هم باید طلاق داد. باید کم کم به این نقطه روشن و ثابت برسم. وقتش رسیده است که از عشق و شور و مجذوب بودن به یک تعاملُ به یک رابطه دو سویه عاقلانه برسم. یا اینکه این عشق را تا ته ش بروم و به کتابها بپیوندم. بشوم یکی از آنها. شاید وقتش رسیده که خودم هم کتابی بنویسم. 

 

 


برچسب‌ها: زندگی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن 1393ساعت 2:6  توسط طاهره حبیبی  | 

به مرتضا گفتم عکس داخل قاب را عوض کند. عکس سیاه و سفید است و نیم رخ صورت پیرمرد و دستانش در قنوت تنها سفیدی میان سیاهی عبا و عمامه و زمینه عکس است. زینب نمیتواند میخکوب عکسی به این تیرگی و دوری شود. باید عکسی پیدا کنم شبیه آن که روی دیوار خانه بچگی خودم بود. عکسی رنگی و روشن از پیرمرد که با لباس سراسر سفید، با عرقچین سفید، نشسته روی زیر انداز مشمعی؛ از همان ها که خودمان هم توی خانه داشتیم. همان ها که مادرم انداخته بود روی کابینت آشپزخانه، قرمز بود با حاشیه گل گلی. چند ساعت روی هم رفته به آن عکس خیره بودم؟ به جورابهای سفید پیرمرد، به کتاب توی دستش؟ ما فقط دو تابلو روی دیوار خانه مان داشتیم، یکی تصویری از یک گل بود و دیگری همین. رابطه من با پیرمرد از همان جا شروع شد، از همان عکس که به من میگفت او نه غریبه ای دور که کسی از خود ماست، و من شروع کردم به دوست داشتن او.

باید  زینب را به حرمش هم ببرم. شاید هنوز آن شیب سنگی باشد. همان که رویش مینشستیم و خودمان را سُر میدادیم پایین. این دومین نقطه اتصال من با پیرمرد دوست داشتنی روی دیوار بود. تا مدتها از همان شیب سنگی جلوتر نمیآمدم. طول کشید تا از لذت سُر خوردن سَر خورده شوم و آنجا دنبال چیز دیگری بگردم. تقریبا نوجوان بودم که آن چیز دیگر را پیدا کردم. توی کلاسمان بارها پیش آمده بود که درباره او حرف بزنیم. حرفها مختلف بود، از ابراز مخالفت تا بیتفاوتی و عشق. خدیجه عراقی بود. سالها بود که خانواده سیاسی ش  از عراق اخراج شده بود. خواهرهای بزرگترش در عراق و کانادا به دنیا آمده بودند، او وخواهرکوچکترش در قم. میان آن صحبتها و بحث ها خدیجه بیشتر از همه از جهل و بیتفاوتی نسبت به امام ناراحت میشد. میگفتم تو که ایرانی نیستی، چرا این قدر جوش میزنی؟! عصبانی تر میشد. میگفت اینها قدر نمیدانند. ما قدر میدانیم که در مصیبت گرفتاریم و همچنین کسی بین مان نیست. مریم بود که اولین بار مرا متوجه ابروهایش کرد. مریم خانواده مذهبی و انقلابی نداشت، آن قدر که چادر سرش کند و عکس امام روی دیوار اتاقش باشد. میگفت به ابروهایش نگاه کن، من با دیدن این چهره ایمان میآورم که راه راست میرفت. سالها بعد مریم را دیدم که چادر سرش میکرد و عضو فعال بسیج دانشگاه شان بود. او هم از کسانی بود که رابطه ش با پیرمرد دیر شروع شده بود اما زود پیش رفته بود. خدیجه را هم سالها بعد دیدم. بعد از سقوط صدام به عراق برگشته بودند. آنجا گویا چیزی به اسم کنکور وجود نداشت و او همین که با معدل بالا از یک دبیرستان خوب در تهران فارغ التحصیل شده بود برایش کافی بود که دانشجوی پزشکی در دانشگاه بغداد شود. هنوز نیمی از خانواده ش در ایران مانده بودند و تابستان ها میامد به آنها سر بزند. دیدمش که چادر عربی سر کرده و لهجه ش آن قدر غلیظ شده که درست متوجه نمیشدم و حتی به نظر میرسید فارسی حرف زدنش بسیار بسیار ضعیف شده بود. آن سالها که خدیجه همکلاسی من بود چادر عربی میان مذهبی ها صورت خوشی نداشت و او با آنکه عرب بود هیچ وقت چادر عربی سرش نمیکرد. فارسی ش هم که با ما فرقی نداشت مگر در تلفظ غلیظ تر بعضی مخرج های عربی. حالا که برگشته بود به کشورش بیشتر از آنکه به پزشک شدن فکر کند به مشغله های سیاسی ش فکر میکرد. هر چه بود او خیلی بیشتر از ما مجذوب پیرمرد و خواست هایش بود. پیرمرد بخشی از جهان همه ما بود.

زینب که بزرگ تر شود خیلی چیزها هست که باید صریح و روشن به او بگویم. باید برایش توضیح دهم پیرمرد چگونه برای ما از نامش، از شخصیتش و از افعالش جدا شد؛ ما چه طور مرزی کشیدیم میان او و همه نام ها و شخص ها و کارهایی که میخواستند خود را به او منسوب کنند؛ چه شد که او تبدیل شد به بخشی از نگاه ما.

خمینی برای ما دروازه ورود به دنیای جدیدمان بود. آگاهی ما با خمینی و از خمینی شروع شده بود. ما قادر نیستیم این آگاهی را دور بزنیم و به دوران پیشا خمینی بازگردیم. همان طور که قادر نیستیم این آگاهی را یکباره منهدم کنیم و قدم به دوران پساخمینی بگذاریم. البته میشود که ما به این آگاهی پشت کنیم، میشود برگردیم به سطحی که هنوز خمینی را کشف نکرده بودیم و دلمان را خوش کنیم به زیستن در همان سطح. اما نمیتوانیم رابطه مان با او را منهدم کنیم. رابطه ای که برای مدت مدید قوام مان را درون آن جستیم. باید برای زینب بگویم که چه قدر دلم میخواست و میخواهد این راه را ادامه بدهم، این جهانی را که او گشوده است بزرگتر کنم.  بگویم چه طور همه ناکامی های سیاسی و اجتماعی  که درون همین جمهوری اسلامی تجربه کردم، من را بیشتر و بیشتر به مرکزی نزدیک کرد که او از آن سخن میگفت:

و جاء من اقصی المدینه رجل یسعی، قال یا قوم اتبعوا المرسلین.

و از دورترین گوشه شهر، مردی دوان دوان آمد، گفت ای مردم، پیامبران را پیروی کنید.

 


برچسب‌ها: اوی من
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم بهمن 1393ساعت 15:52  توسط طاهره حبیبی  | 

چاله ابتذال درون خود من بود. این را پس از صرف زمان طولانی برای یافتن علل نشیب ها و فرودهای شخصیتم فهمیدم. پس از مدتها پایین و بالا کردن شرایط بیرونی و اینکه چه طور تغییر آنها موجب افت و خیزهایم شده است. وقتی زندگی سخت میشود، وقتی مسئولیتهایم بیشتر میشود، وقتی از دوستانم دور می مانم، وقتی نسل معلم های خوب منقرض میشود، وقتی ملخ ها تخم کتابهای خوب را میخورند، وقتی دور و اطرافم مسابقه بزرگ مدرک و پول و لذت است؛ فکر میکردم این وقتها، این شرایط هستند که من را مبتذل میکنند. من را وادار میکنند پا روی قولم بگذارم و اهل حرف مفت شوم. هنوز یادم هست نه سال پیش به آن دوست عزیز گفتم یک چیزی را توی زندگیم خیلی میخواهم، اینکه حرف مفت نزنم. حتی اگر حرف مفت میشنوم باز هم حرف مفت نزنم. تمام نه سال بعد از آن قول و قرار، بارها درون فراغت و رخوت روزمرگی ها، حرف مفت دیگران را تصدیق کردم و چیزی روی آن گذاشتم و تحویل دادم.

چه میشود که آدم از استانداردهایی که خودش برای خودش تعیین کرده است هم پایین تر میآید؟ در جا زدن ها و پس رفت ها از کجا ناشی میشوند؟ حالا باور دارم تا حد خیلی خیلی زیادی از درون خود آدم. این باور را در حالی دارم که هنوز هم از آن دسته ای هستم که بسیاری از اوضاع و احوال فردی را همچون حالتی از یک کل و سیستم میبینم. هنوز آدم ها، و از جمله خودم را محصول ساختارهای خرد و کلان تاریخی و فرهنگی و اجتماعی میدانم. اما مطمئنم از لحظه آگاهی، یا دقیق تر، از لحظه خودآگاهی، آنچه اسباب عقب گرد ها و سقوط ها و غفلت ها ست، به خود فرد برمیگردد. به بی مسئولیتی ش در برابر آگاهی ش برمیگردد. ساختار تا وقتی ساختار است که غیر باشد، و درون آگاهی فرد همه چیز آگاهی است نه ساختار. حالا شرایط و اوضاع خارجی جزئی هم تا وقتی بر احوال درونی موثرند که موضوع آگاهی قرار نگرفته باشند. پس وقتی کسی آگاهانه معیار ها و استانداردهایی برای خودش میگذارد، تخطی از آنها فقط و فقط از چاله ابتذال درون خودش برمیخیزد.

همان قدر که باور دارم چاله ابتذال درون خودم هست، باور دارم منشأ استعلا بیرون من است.  بعد از وقوف به همه آن سیستم ها  و ساختارها و اوضاع و شرایط کوفتی که تو را از لحظه تولدت محاصره کرده بودند و پیش میبردند و پس میکشیدند، به وضوح میفهمی که برای خروج از آن «سطح گوه»[1]، به چیزی دیگر محتاجی. چیزی که به ایستایی و محدودیت غیر هایی که پیش از این هل ت دادند یا مانع شدند نیست، و از درون خودت برنمیخیزد. باور دارم آنچه مرا بالا میکشد، فیضی است که از بیرون می رسد.

توی شرایط پس از آگاهی، وقتی به روز سیاه می افتیم و با کله در چاله ابتذال وجودمان فرو میرویم، فقط همان فیض بیرونی است که میتواند نجاتمان دهد و اگر نباشد همین طور فرو میرویم.

برای منی که چاله، و بلکه چاه ویل ابتذالم را درون خودم این طرف و آن طرف میکشم، هراسناک ترین چیز، دور ماندن از فیض الهی است. حالا دیگر به این فکر نمیکنم کدام شرایط دشوار، کدام هم نشین بد، کدام فقدان و مانع مرا میشکند و از پا درمی آورد. باید جویای این باشم که کدام ابزار و افعال مرا از آن فیض بزرگ محروم میکند.

 

.....

به چهل تکه بودن این مطلبم آگاهم. پس لطفا خرده نگیرید فلان جا با بهان جا تعارض دارد و نمیخواند. اگر بیشتر از این میخواستم رویش وقت بگذارم به جایی میرسیدم که هرگز ارسالش نمیکردم.



[1] تعبیر فراموش نشدنی رومن گاری در خداحافظ گاری کوپر


برچسب‌ها: اوی من
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم بهمن 1393ساعت 11:19  توسط طاهره حبیبی  | 

چرا با وجود اینکه چپ ها این همه زیبا و شورانگیز هستند، در نهایت این راست ها هستند که باقی می مانند؟ 

یک نفر به من کمک کند تا جواب این پرسش را بیابم و تکلیفم را با سیاست، علم، هنر و ادبیات روشن کنم!

و در آخر:

َ چپ یا راست شدن چه آسان، هگل شدن چه دشوار!

 

 

.....

رونوشت به سفالگر، به خاطر وجود ایوان ایلیچ و ایریگاری. 


برچسب‌ها: فلسفه
+ نوشته شده در  جمعه دهم بهمن 1393ساعت 2:56  توسط طاهره حبیبی  | 

بی حیایی بزرگ!

توی دنیایی که چالش مضحک سطل آب یخ و من شارلی هستم در عرض دو روز از آن سر دنیا میرسد به شهرستان ها و ده های ما، فجایع به این بزرگی دست مالی و ماست مالی میشوند تا مبادا کسی احساس خطر کند. از کجا معلوم خشکسالی و قحطی کنونی در شاخ آفریقا آغاز همین مصیبت بزرگ نباشد که جان میلیون ها انسان را گرفته و خواهد گرفت؟ بخش دردآور این است که شرکتهای سرمایه داری موسسات تحقیقاتی درست میکنند که مطالعات اینچنینی را مخدوش کنند. ایضا همین موسسات علمی را تولید میکنند که میگوید سرمایه داری بهترین و بل تنهاترین راه رسیدن به خوشبختی است. و خب بخوانیم حدیث مفصل از این مجمل...

 


برچسب‌ها: چیزها
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 0:55  توسط طاهره حبیبی  | 

زینب دارد تمام تلاشهایش را میکند که از من مستقل شود. همچنان بیشتر اوقات روزم صرف او میشود: روزی هشت ساعت التماسش میکنم که هشت بار برویم دستشویی تا جایزه ش را بردارد و یا به نوبت عروسکهایی که جیش دارند را سرپا بگیرد و این وسط اگر حضرتشان میلشان کشید جیش خودشان را هم انجام دهند. اما باز هم روزی نیست که ردیف شورتها و شلوارهای آب کشیده شده روی رادیاتورها پهن نشود و من لگن و پارچ و دستمال به دست به جان گوشه ای از فرش و مبل نیفتم. تمام کارهای روزمره وقت مضاعف میطلبند، چون علیا مخدره اصرار دارند همیشه به من کمک کنند از جارو کشیدن تا ظرف شستن و حتی آشپزی. برای پوشاندن یک شرت کوچک باید اول پنج دقیقه دور خانه دنبال بازی کنم، بعد ده دقیقه صبر کنم و تماشایش کنم تا اودش[1] سلاس[2] بپوشد و بعد تازه نازش را بکشم که اشکال ندارد اگر هر دو پایش توی یک پاچه است و به محض برداشتن اولین قدم میافتد روی زمین و کم کم یاد میگیرد که غلط لباس نپوشد.

لحظه ای که به بارداری م آگاه شدم، حس کردم دارم با سرعت نور درون یک دالان تاریک میدوم. دنیایی ناشناخته و گنگ مرا به درون خودش کشیده بود و من در همان لحظات اولیه آنقدر متأثر و هیجان زده شدم که همین طور دور خانه میچرخیدم و میلرزیدم: یعنی چه میشود؟ پایان نامه م؟ دانشگاه؟ زندگی در شهر غریب؟ نه اینکه بچه نمیخواستم، اما حتی بچه خواستن هم برایم یک حس دوگانه بود، نه میتوانستم قیدش را بزنم و نه از هول و هراسناک بودنش بی باک بودم. بچه که آمد دیدم خانه نشین شده م. روزهای متوالی در سرمای زمستان حتی پایم را از در خانه بیرون نمیگذاشتم. بعد هم که بهار آمد و بچه جان گرفت گزینه هایم آنقدر محدود بود که به زودی از آنها هم دلزده میشدم و همان ماندن در خانه را ترجیح میدادم. خب روزهای فراوان در زندگی م بود که  دوازده ساعت روز را بیرون از خانه بودم، و در خانه هم اگر میماندم یا برای درس خواندن و جبران کارهای عقب افتاده بود و یا خواب و استراحت؛ و روزهای فراوان هم آمدند که دور متوالی بیست و چهار ساعتها را درون خانه بودم بدون اینکه صفحه ای کتاب بخوانم و قادر باشم حتی چهار ساعت پشت هم و بی وقفه بخوابم. حالا میفهمم آن دالان تاریک و آن دنیای گنگ بخشی از خودم بود. دنیایی که تا قبل از باردار شدن به خیالم هم نرسیده بود که میتواند وجود داشته باشد؛ اما وقتی نوبتش رسید  دیدم که درونش هستم و نه تنها با آن ساخته ام و خو گرفته ام، که حتی دوستش هم دارم و وقتی به پایان میرسد دلم برایش تنگ میشود. گاهی دلم برای آن شکم بزرگ که جنین تویش یکدفعه تکان میخورد و با تکانش شکم هم به چپ و راست میرفت تنگ میشود؛ برای بوی زیر گلوی نوزاد کوچک، برای خنده های صدادارش در خواب، که باورمندان به علم جدید معتقدند خنده نیست و واکنش های عضلانی صورت است؛ برای لحظه شماری برای اولین لحظه غلتیدن، چهار دست و پا شدن، راه رفتن و حرف زدن. انگار یادم میرود تمام اینها درون بستری بزرگ از انتظار و درد و بیخوابی و رنجیدگی و مهمتر از همه، تنهایی، رخ داده اند.

حالا بچه بزرگ شده، یک بند حرف میزند و شعر میخواند، شیر دادن که تمام شده و به امید خدا تا چند هفته دیگر پروژه از پوشک گرفتن هم به سامان میرسد و او آماده میشود که بتواند چندین ساعت متوالی بدون من سرکند. آن وقت من می مانم و حوضم. این روزها خیلی فکر و خیال میکنم که حوضم چه طور خواهد بود. وقتی زینب مستقل شود و من به خودم برگردم اوضاع چگونه خواهد شد. احتمالا دوباره دانشگاه میروم، کار میکنم. شاید عصرهای پاییزی، تنها، توی پیاده رویی که با بارگهای زرد پر شده قدم بزنم. ساعتی بروم توی کتابفروشی، بدون نگرانی بابت خرابکاری های احتمالی زینب کتابها را نگاه کنم و جیبم را خالی کنم. بعد بروم دیدن یک دوست توی کافی شاپ یا پارک، جایی خارج از خانه و درباره هرچیزی حرف بزنم غیر از زوایای تاریک و روشن بچه داری.

واقعیت اینکه چندان مطمئن نیستم حوضم چیز هیجان انگیز و جالبی باشد. این دو سالی که گذشت، به اضافه نه ماه قبلش، حوض من، حوض آبتنی زینب بود. خودم به زحمت نشسته بودم روی لبه باریکش، چشمم به زینب بود و حواسم به اینکه آب کثیف نشود و بو نگیرد و بچه مریض نشود. بچه شلپ شالاپ میکرد و آبهای حوض را میریخت بیرون، حوض خالی و خالی تر میشد و من باید قبل از اینکه بالکل خالی شود و سر و دست بچه بشکند دوباره پرش میکردم. پر میکردم، خالی میشد. دوباره پر میکردم، خالی میشد. تمام آن روزها و شبهایی که با زینب پر شده بود، باید لحظه ای گیر میاوردم و فکر میکردم به خودم که چه طور تمام نشوم، چه طور حذف نشوم و چه طور زینب بی کس نشود. بودن زینب و چه طور بودن زینب بسته به این بود که من باشم و من چه طور باشم. حالا که او دارد مستقل میشود، فکر میکنم در حقیقت بودن من هم بسته به بودن زینب بود. اینکه دو سال و نه ماه توی بستری بزرگ از انتظار و درد و رنجیدگی و تنهایی، مدام سر بخوری توی خودت و دنیای ناشناخته خودت، اتفاقی نیست که بدون حضور بچه آسان رخ دهد. اینکه دیدم آن همه کش آمدم، صبوری کردم و نیرو خرج کردم، اینها را بدون زینب نمیدیدم.

زینب که مستقل شود، من به حوضم نگاه میکنم که بزرگتر از آن است که با دانشگاه و کار و قرار کافی شاپ پر شود...

 



[1] یعنی خودش، زینب هنوز آوای خ را نمیتواند تلفظ کند و اگر اول کلمه باشد حذفش میکند، مثل اودم (خودم) آبیده (خوابیده) و اگر میان کلمه باشد تبدیلش میکند به ش، مثل بشاب (بخواب) بشور (بخور)

[2] یعنی لباس


برچسب‌ها: مادرانه
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم دی 1393ساعت 2:45  توسط طاهره حبیبی  | 

سالهاست که از هر تبیین و توضیح عقلانی برای دینداری و اموری که به رابطه خدا و بشر مربوط میشود فرار میکنم. تقریبا همزمان با ورودم به رشته فلسفه و پیش رفتن در آن، فاصله م با الهیات کلامی و فلسفی بیشتر و بیشتر شد. شاید به خلاف اکثر بچه های مذهبی که وارد این رشته میشوند و دغدغه هایی مثل دفاع عقلانی از دین دارند، من از همان ابتدا نوعی دینداری عاطفی و زنانه داشتم و حفظ این نحوه دینداری آنقدر برایم موضوعیت داشت که حتی در برهه ای از دانشجویی دوره کارشناسی دچار برخی گرایشات شبه تفکیکی هم شدم. هرچند بعدتر فهمیدم آن گرایشات شبه تفکیکی هم در بطن و اساس خود کمتر از فلسفه اسلامی نحوه مواجهه من را با دین له و لگدکوب نمیکنند. طی دوره ای که مشغول مطالعات اولیه روی پایان نامه م بودم با برخی گرایشهای فمینیستی در فلسفه دین هم آشنا شدم، اما از ترس اینکه دست گذاشتن روی فلسفه دین، دینداری م را مغشوش کند، سریع از آنها عبور کردم؛ هرچه باشد آن هم نوعی تبیین تراشیدن برای دین بود، و این خلاف اصل اساسی من بود که از هر توضیح و تبیینی درباره خدا فرار کن. اصلا من اینها را واگذار کرده م به همان بخش خام معرفتم، هرچه که باشد؛ شهود، جزم گرایی، یا خرافه پرستی.

سه سال پیش برای اولین بار خواستم در پیاده روی زیارت اربعین باشم. آن موقع ذهنیت خودم و اطرافیانم در این باره چندان روشن نبود، آنها مرا منصرف کردند و من هم زود تسلیم شدم. همان سال فهمیدم که برخی دوستانم رفته اند و برخلاف واهمه بی اساس ما این طور نیست که برای خانم ها غیرممکن یا حتی مشکل باشد. بعد هم درگیر بارداری و بچه داری شدم و حتی فکر نکردم که من هم میتوانم میان آنها باشم. امسال اما بدجور حسرت میخورم. از آن حسرت خوردنهایی که کم توی زندگی پیش میآید.

میدانم که مشکلات مربوط به بهداشت آزارم میدهد، به خصوص حجم انبوه ظروف یکبارمصرف رها شده در کنار جاده، و دستشویی هایی فاقد شیلنگ و سطل آشغال. میدانم که آن غذاها ممکن است چندان با معده م سازگار نباشد. میدانم که پیاده روی طولانی باعث مزمن شدن کمردردم میشود. میدانم که استفاده مرتب از کرمهای ضدآفتاب و مرطوب کننده در همچون محیطی آن قدر خز و خیل است که از صرافتش می افتم و این یعنی که نامدارایی با پوستی که مدام برای من ناز میکند و با من نمیسازد. اما با این احوال باز هم این حسرت آنقدر عمیق است که وقتی به آنها فکر میکنم ته دلم میسوزد.  مهم نیست که بعضی از آنها اینقدر در این مراسم شرکت کرده اند که برایشان یک عادت سالیانه شده است، شبیه چیدن سفره هفت سین برای ما. حتی مهم نیست که همان اعراب مهمان نواز و خندان توی صف بازرسی های ورود به کربلا و بین الحرمین آن قدر هل میدهندت که له میشوی، یا بی نظمی های کلی حاکم بر عراق، اعم از مراحل عبور از مرز و نحوه پذیرایی در موکبها و نحوه خدمت رسانی خادمان حرم، مدام روی اعصابت راه میرود. باز هم من دلم میسوزد که الآن میان آنها نیستم.

من ابدا از هر گونه تحلیل و تبیینی در باره پیاده روی زیارت اربعین راضی و خرسند نیستم و شدیدا از آنها که دنبال استفاده سیاسی از این قضیه هستند منزجرم. من فقط فکر میکنم که بایستی میان آنها میبودم، و این امر برای زندگیم خیلی ضروری بود، و حالا که نیستم آزار میبینم. آن روز که با لباسهای خاکی و کثیف، با پوست ترک خورده و کف پای تاول زده، با دردی که توی کمر و استخوانهای پا میپیچد، جلوی دروازه کربلا می ایستم و میگویم سلام، من آمدم؛ آن روز من آنجا نیستم؛ و این درد مرا آزار میدهد...


برچسب‌ها: اوی من
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 1:50  توسط طاهره حبیبی  | 

نرگس آبیار روشنفکر نیست، آنچنان که رخشان بنی اعتماد بود و از دل قصه گیلانه ش پل زد به خوبی صلح جهانی و زشتی جنگ. و آنچنان که کارگردان های تازه از راه رسیده ای چون سامان سالور (در 1359) و  خسرو معصومی (خرس) دردهای رزمنده ها را ربط دادند به پلشتی ها و کثافتهای جامعه کنونی و نمک پاشیدند روی زخمی که هنوز خوب نشده بود.

او فمینیست نیست که بخواهد الفت را به چالش بکشد به خاطر اینهمه وابستگی نامعقول به پسری که میرود و گم میشود و گم شدنش زندگی او را تیره و تار میکند.

حتی حاتمی کیا هم نیست که دنبال معرفتهای الهی و اجتماعی و سیاسی دفاع مقدس و بیرون کشیدن طرحی برای امروز از دل ان باشد.

او شعار نمیدهد، با اینکه فیلمش سرشار از لحظه هایی با بار عاطفی شدید است، اما حتی در روایتش اغراق هم نکرده است.

او از ما نمیخواهد هنگام دیدن فیلم به تفکر فرو رویم، به کس یا کسانی فحش دهیم، کس یا کسانی را بی جهت بپرستیم و یا دچار تحول معرفتی شویم. او فقط از ما میخواهد ساعتی دنیا را از چشم الفت، همچون نمادی از تمام مادران شهدای مفقودالاثر، ببینیم و در این مدت به هیچ چیز فکر نکنیم جر همدلی با او و احترام به عواطف او و جهان بینی صادقانه و متعالی ش.

من هم مثل بسیاری دیگر  هنگام تماشای این فیلم به خودم اجازه دادم با الفت همراه شوم و با او اشک بریزم، و نه تنها بابت این تجربه احساس بدی ندارم، بلکه بسیار مشتاقم باز هم فیلم را ببینم و البته دعا میکنم که فیلم های دیگری از این سنخ بازهم ساخته شوند.

 

 


برچسب‌ها: چیزها
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 19:18  توسط طاهره حبیبی  | 

خبر اتهام سرقت علمی به استاد فلسفه دانشگاه تهران خبربدی بود؛ اما وقتی این استاد همان استادی باشد که با او پایان نامه نوشته ای، خبر میشود افتضاح، میشود ویرانگر، میشود آینه دق.

اول یخ کردم. با ناباوری لینک پایین ایمیل را باز کردم. تا پایان صفحه را که میخواندم به خودم میگفتم مسخره است، اینها همه ش مسخره بازی است. بعد ترجیح دادم ساعتها وقتم را با اینترنت بگذرانم؛ بدون اینکه به کتاب فلسفی بازمانده توی اتاق فکر کنم؛ به اینکه میخواستم امروز فصل پنجمش را هم تمام کنم...

اگر فردا کاشف به عمل بیاید که آن خبر و اتهام دروغی بیش نبوده است، بازهم از شدت صدمه ای که خورده م  کم نمیشود. حتی یک خبر دروغ هم کافی است که ناگهان چشمت به ویرانه ای که شش هفت سال درون آن لولیده ای و بزرگ شده ای باز شود، که ناگهان بوی خاک و نمی را حاصل این لولیدن و بزرگ شدن است، از تنت حس کنی. حالا دیگر از خودم هم بدم میآید. از اینکه چه قدر روزهای نوشتن پایان نامه احساس حماقت کردم و به خودم فحش دادم که تنبل و بی عرضه ای. بعد از شش سال دانشگاه رفتن و استاد دیدن، کشف میکردم سر چه سفره محقرانه ای نشسته بودم، و البته که تقصیر خودم بوده است. باید همان اول که وارد دانشگاه میشدم آن قدر زبان انگلیسی میدانستم که بتوانم متون اصلی بخوانم و پایم به دنیای بزرگ فلسفه باز شود، باید آن قدر پولدار میبودم که بتوانم هر کتاب خوبی را که دیدم سفارش بدهم تا از آن سر دنیا برایم بفرستند، باید آنقدر عاقل و باهوش میبودم که خروارها خروار حکمتی را که لا به لای سخنان اساتید بهترین گروه فلسفه بود درک میکردم. اما من هیچ کدام از این ویژگی ها را نداشتم؛ و وقتی ساعتها وقت میگذاشتم که از قم بروم تهران خدمت استاد، و موفق شوم بعد از یک ساعت معطلی، نیم ساعت با او حرف بزنم درحالی که همان زمان شصت نفر میآمدند و چیزی میپرسیدند و جوابی میگرفتند و میرفتند، احساس میکردم هرچه بدبختی میکشم از بی عرضگی خودم است که نمیتوانم با افکار درخشانم توجه استاد را جلب کنم که آن گفتگوها کمی جدی تر انجام شود. حالا همین خبر حتی دروغ کافی است که آن احساس حماقت درونم به توان دو برسد، حتی ده و صد و هزار...

نشستم و باز حسرت خوردم به حال و روز تمام آنها که تکلیفشان را با خودشان یکسره کردند و جل و پلاسشان را جمع کردند و رفتند. باز حسرت خوردم به بی عرضگی و ناتوانی خودم؛ اینکه حتی در تمام لحظات کشف و شهود بر بی چیزی و فقر بزرگ دانشگاه ایرانی،  نه فقط به خودم قبولاندم که تو اهل رفتن نیستی، که حتی با دست خودم بسیاری از راه های رفتن را بستم. فکرش را از سر همسرم بیرون کردم و بچه آوردم و نشستم به بچه بزرگ کردن که شاید تلخی ناکامی تحصیل و دانشگاه با شیرینی مادری جبران شود.

مگر ما اینجا چند استاد خوب داریم که اگر خبر زدند یکی شان با سرقت علمی و فریب به این جایگاه رسیده، بتوانیم سری به تأسف تکان بدهیم و بگوییم به جهنم! آن یکی هم که سالهاست چیزی ننوشته، و آن دیگری هم که رساله دکتریش آن جور بود، و یکی دیگر که استاد دانشگاه شده بود فقط با این مزیت که زبان آلمانی میدانست، و آنهای دیگر هم که ...

به خودم میگویم خب بپذیر که دانشگاه مرده است. این سالهای عمرت هم که در توهم و جهل آمیخته با احساس حقارت تلف شد به جهنم. اصلا به جهنم که وقتی بیست سالت بود و چیزی نوشتی و دادی به استادت تو را مسخره کرد و خندید و رفت. به جهنم که بارها برای حرف زدن سر کلاس زور زدی که صدایت به گوش استاد برسد و او فقط سرش را تکان داد و به آن دانشجوی پسر نگاه کرد و گفت تو بگو، همو که بعد از پایان کلاس میرفت کنار استاد تا با او سیگار بکشد و گپ بزند و بعد هم چه زود به یمن روابط خوبش مدارج ترقی را پشت سر هم طی کرد. به جهنم که دو سال توی دانشگاهی بودی که بهترین استادش جمع بندی درس یک ترمش را چیزی گفت که تو با اعتراف به ناقص بودن عقلت در آن چون و چرا کردی و او باز هم لبخند زد و خداحافظی کرد و سه سال بعد توی کتابی از استاد مشهور دانشگاه استنفورد همان حرفهایی را خواندی که به آن استاد گفته بودی. به جهنم که جان کندی برای نوشتن مقاله ای که چون دانشجوی ارشد بودی و حاضر نبودی اسم استادی را که به اندازه یک خط در کار تو سهم نداشته است بیاوری، مقاله ات برای چاپ تأیید نهایی نشد. به جهنم که تمام اینها تو را روز به روز ناامید تر و خسته تر کرد، تا جایی که بارها به خودت گفتی ولش کن، قید فلسفه را برای همیشه میزنم. اصلا اینها مهم نیست، حتی مهم نیست که حالا از خواب و تفریح و حتی ورزش کردن هم میزنی تا با بچه کوچکی که داری و او را تنگ دلت نگاه داشته ای، وقتی پیدا کنی برای فلسفه خواندن در حالی که میدانی ته کامیابی در این مملکت این است که فارغ التحصیل دکترای بهترین گروه فلسفه شوی که بهترین استادش آن طور...

حتی اگر تمام اینها مهم نباشد این یکی دیگر شوخی نیست که فکر کن تاب آوردی و به این ته کامیابی رسیدی، بعدش میخواهی چه گلی بر سرت بگیری؟ آیا میخواهی بیفتی به دست و پا زدن برای پیدا کردن کار در یکی از همین خرابه ها که خودت درونش بزرگ شدی و میدانی تا چه اندازه از پای بست ویران است؟ یا میخواهی نوشته هایت را بدهی به مجله هایی که فقط و فقط این خاصیت را دارند که عده ای رزومه پر کنند و درجه بگیرند، بدون هیچ فایده دیگری؟ یا کتاب چاپ کنی در بازاری که هرچه مهارتت در سرقت و آب بستن بیشتر باشد موفق تری؟

من از دوستانم که این درد را حس کرده اند میپرسم: ما چه میتوانیم بکنیم؟ اینکه سرمان را بیندازیم پایین و تمام زورمان را جمع کنیم که از پا نیفتیم و تن به ذلت ندهیم و تنهای تنها به سلوک فلسفی مان ادامه دهیم خیلی سخت است. کاش میشد ما حداقل جمع میشدیم و دست هم را میگرفتیم؛ در این خرابه کثیف و نمور...


برچسب‌ها: فلسفه
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 3:49  توسط طاهره حبیبی  |