وقتی گیر می افتیم، وقتی عبور میکنیم و وقتی نظاره میکنیم

دوره راهنمایی را در مدرسه تیزهوشان شهرری بودم. با وجود اینکه بهترین همکلاسیها و باوجدان ترین معلم هایی را که در همه عمر به خودم دیده م در آنجا داشتم اما از مدرسه و روح حاکم برآن بیزار بودم. از دینداری ریاکارانه ای که آنجا ترویج میشد (چادر اجباری و ساعتهای بیخاصیت پرورشی) از ایراد سخنان بیجا درباب فضیلت دکتر و مهندس شدن و از استفاده از واژگان استعداد و هوش برتر که گاهی چون تلنبه با آن بچه ها را باد میکردند و بعد چون سوزن همان بادکنک را میترکاندند.  مثلا هر وقت معلم ریاضی مسأله ای میداد که نمیتوانستم حلش کنم از سر تحقیر میگفت دانش آموز مدرسه عادی هم میتواند این مسأله را حل کند. دانش آموز مدرسه عادی برای ما مترسکی بود که گاهی بهش میخندیدم و گاه کابوس رویاهایمان میشد.  پس از پایان آن سه سال سخت و پرتنش نوجوانی که با گندکاری های مدرسه سخت تر و پرتنش تر هم شده بود، دیگر حاضر نشدم در آزمون ورودی دبیرستان شرکت کنم و در مقابل سؤال مشاوران مدرسه و خانواده و فامیل گفتم که میخواهم علوم انسانی بخوانم و مدرسه ما علوم انسانی ندارد.
سه سال دبیرستان را در مدرسه دولتی معمولی بودم. سال اول برایم زندان بود. با هیچ کدام از همکلاسیها نمیتوانستم حرف بزنم، فاصله وحشتناکی بینمان بود.آنها همان دانش آموزان مدرسه عادی بودند که سه سال یا بهشان خندیده ام یا چوب تحقیرم بودند. در عوض معلم ها هی از درسم و نزاکتم تعریف میکردند و هندوانه زیر بغلم میگذاشتند. طول کشید تا آن دانش آموزان مدرسه عادی بشوند دوستانم. همان دخترهایی که ممکن بود آرایش کنند و دوست پسر هم داشته باشند. میدیدم ارزشهایی که مدرسه راهنمایی به زور در پاچه م چپانده است به درد زندگی در مدرسه عادی ( بگو در شرایط واقعی) نمیخورد، میدیدم تمام آن احکام درباره رذیلتهای دانش آموزان مدرسه عادی مقابل صداقت و شور نوجوانی آن دخترهای معصوم مشتی دروغ و دغل بود که معلوم نبود قرار بود چه دردی از ما دوا کند که این همه به خوردمان داده بودند. در عوض دوباره متنفر شدم، از مدرسه از آن معلم ها و هندوانه هایشان، از بازار تحقیر و توهین به دوستانم که هر روز با ابزار و انگی داغ بود. وقتی دبیرستان تمام شد پایم را کردم در یک کفش که دیگر مدرسه نمیروم. پیش دانشگاهی را غیر حضوری خواندم و به خودم فرصت دادم یک سالی را دور از دخالتهای خاله خرس وار مدرسه درس بیاموزم و رشد کنم. 
برای من که غیر از دوران شاد و شنگول ابتدایی، همیشه عمرم از مدرسه متنفر بوده م خیلی عجیب اند دوستانی که در مدارس خاص مثلا مدارس غیر انتفاعی مذهبی درس خوانده اند و جوری از آن مدرسه حرف میزنند که انگار از پدرشان حرف میزنند. آنهایی که مدرسه برایشان حکم ناموس دارد و من میبینم اقتدار این پدر حتی در سالهای بعد از ترک کردنش فرزندانش را مرعوب کرده است. در سالهای اول دانشجویی یادداشتی نوشته بودم درباره علم دینی و اینها و داده بودم به یکی از اساتید انقلابی و حزب  اللهی و او خیلی خوشش آمد و تعریف و تحسین کرد که خیلی خوب است و برای اینکه مرا بیشتر بشناسد اولین سؤالی که کرد این بود: در کدام مدرسه درس خوانده ای؟! در واقع من دختری بودم که هیچ وقت ولایت این پدر پیر مقتدر را نپذیرفتم. من همیشه از مدرسه بیزار بودم و آن استاد نفهمیده بود در شرایط رهایی از ارعاب مدرسه بهتر میتوان فکر کرد و حرف زد.

 

پی نوشت:

آن مدرسه راهنمایی یک استثنا دارد که اگر خدا بخواهد درباره ش مینویسم.

اصل این مطلب را پیشتر در گوگل پلاس منتشر کرده بودم. هم تکراری است و هم اصالتا وبلاگی نیست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 12:45  توسط طاهره حبیبی  | 

در پاسخ به دعوت زهرای عزیز

چرا زن هایی که در تحصیل و کار موفق هستند، در خانواده شان موفق نیستند؟

ما درست وسط داستان به دنیا آمده ایم و زندگی میکنیم. نه از آغازش خبر داریم، و نه میدانیم در پایان چه چیزی در انتظارمان است. اینکه درس بخوانیم، توی وجودمان کلی انگیزه و شوق برای فعالیت و کار پیدا کنیم و برویم دنبال همین خواسته های دوست داشتنی مان برای مان خیلی بدیهی بود. حقی نبود که برای به دست آوردنش بجنگیم، برای همین شاید خیلی ملتفت نبودیم که چه میکنیم. مشکلات وقتی شروع شد که به طور جدی به مقوله ای به اسم خانواده و تمام مسئولیتها و بارهایش برخورد کردیم. به چیزی که وجود آن هم برایمان بدیهی بود، اما خیلی سخت تر از اولی شد. جایی بود که نمیشناختیمش، هیچ تجربه زنده ای از آن نداشتیم، هیچ کس ننشسته بود برایمان صاف و پوست کنده شرحش بدهد. ما به یکباره خودمان را وسط میدان جنگ دیدیم. جنگی که یک طرفش خودمان هستیم و طرف دیگرش هم باز خودمانیم. یک طرف خودمانیم که میخواهد تحصیلش را ادامه دهد، پژوهشهایش را پیگیری کند، در کارش ارتقا بیابد و مسیری را که سالهاست با دشواری پیموده به سرانجام برساند. طرف دیگر هم خودمانیم که میخواهیم دختر خوب پدر و مادرمان باشیم، همسر مهربان و کدبانوی خانه خود باشیم، و مادر کامل فرزندان معصوممان باشیم. و این جنگ نتیجه گوش سپردن به قصه ای بود که از کودکی برایمان خوانده بودند. قصه آن زنی که هم کدبانو و مادر نمونه است و هم دانشجوی خوب استادش و نیروی فعال و مثمر ثمر رئیسش و گزینه مناسب برای مدیریت موسسه ش. ما با این اندیشه درس خواندیم و ازدواج کردیم که میتوانیم آن زن باشیم.

ما چون وسط داستان به دنیا نیامدیم یادمان نبود که فمینیسهای غربی شصت هفتاد سال پیش به این نتیجه رسیدند که آن قصه را باید فراموش کرد. و اصلا مهد کودک و خانه سالمندان یعنی همین. یعنی که آن زن توانایی ذهنی و ظرفیت عاطفی محدودی دارد، همان زنی که باید از والدین پیر و بیمارش نگهداری کند، بچه شیرخواره ش را به بغل بگیرد، برای همسرش کدبانوگری کند و در همان وقت رساله دکترایش را بنویسد، پروژه جدید کاریش را تحویل دهد و حواسش به رقبایی که میخواهند زیرپایش را خالی کند باشد. آنها گفتند آن زن نمیتواند، پس از او نخواهید. به خودش هم کمک کنید تا از خودش اینچنین انتظارات خارق العاده نداشته باشد. او را جوری تربیت نکنید که زیر بار تکالیف اخلاقیش جوری زندگی شخصی‌اش را زهر مار خودش کند که ده بار آرزو کند کاش این همه به خودش و پیشرفتش فکر نکرده بود.

ما چون وسط داستانیم نمیدانیم آخرش چه میشود. ما سفت ایستاده ایم و فکر میکنیم حتی اگر آن قصه یک افسانه باشد، حتی اگر همچنین زن های همه چیز تمامی به تعداد انگشتان یک دست هم نباشند، باز ما نمیتوانیم قید اینها را بزنیم. قید درس و فعالیتمان را، و قید خانواده ای که دوستش داریم و به آن نیاز داریم و میدانیم که به ما نیاز دارد. حتی اگر آن خانواده آن طور که حمایت ما را میطلبد، حامی مان نباشد. یک سال از محل کارمان مرخصی میگیریم، یک سال بچه را مهد کودک میگذاریم، یک سال آزمون را عقب میاندازیم، دنبال مهد کودک اسلامی میگردیم، با همسرمان پیش مشاور میرویم، از دوست و فامیل و همسایه کمک میگیریم و خلاصه هرکاری میکنیم که این بار سنگین را کجدار و مریز به دوش بکشیم. حالا اگر وسطش بریدیم، از اداره اخراج شدیم، درسمان نیمه کاره رها شد و از همسرمان جدا شدیم، اتفاقی که افتاده است اصلا غیرعادی نیست، هرچند تلخ است.

چه باید کرد؟ ما نمیتوانیم با قاطعیت بگوییم چه کنیم. سی سال است که میگویند داریم آزمون و خطا میکنیم. اینجا  آزمون ها خیلی طولانی تر هم میشوند، چون زنها، یعنی موارد مورد مطالعه خاموشند. چون خیلی وقتها حقیقت را نمیگویند. نمیگویند که فرزندانشان آن طور که آرزو داشتند بار نیامدند، نمیگویند رابطه عاطفی شان با همسرشان چه قدر خراب است، نمیگویند دل پدر و مادرشان چرکین است. آن زن های دیگر هم حقیقت را نمیگویند. آنها که در خانه نشستند و  به آرمان همسر خوب و مادر فداکار پایبند ماندند، نمیگویند که چه قدر تنهایی کشیده اند، نمیگویند همسرشان که درس خواند و فرهیخته شده همچون بچه نگاهشان میکند و وارد تصمیم گیری های مهم زندگی نمیکندشان، نمیگویند بچه هایشان دیگر آنها را طرف صحبت جدی و مشورت خود قرار نمیدهند.

پیشنهاد من برای هر برنامه و طرحی این است که با خودمان روراست باشیم. مطالعاتی را شروع کنیم که رودربایستی تویشان نیست. همان حرفهای ناگفته را مورد توجه قرار دهیم. کار یکی دو نفر هم نیست. باید این روندی که تاکنون وجود داشته را آسیب شناسی دقیق کنیم. شاید به این نتیجه برسیم که باید تغییراتی در خانواده ایجاد کرد. باید تغییراتی در آموزش و پرورش ایجاد کرد. باید تغییراتی در رسانه ایجاد کرد. البته نه از سنخ این راهکار ها و سندها و برنامه هایی که مرسوم است مدیران سازمان ها و وزارت خانه ها میدهند.  نمیدانم. شاید اگر هم برنامه مان مثل همان برنامه های قبلی شد نباید خیلی مأیوس شویم. چون ما وارد بازی تجربه ناشده و خطرناکی هستیم. همین یک بام و دو هوای مدرن بودن و سنتی بودن. همین جمع کردن همه چیزهایی که میخواهیم....

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 18:38  توسط طاهره حبیبی  | 

تارانتینو استاد آشنازدایی در سینماست. او هنرمندانه اموری را که بار معنایی مشخص و آشنایی دارد، کاملا منقلب میکند و در قالبی غیر متعارف عرضه میکند. یک نمونه بارز که در اغلب آثارش به چشم میآید، خشونت است که تبدیل میشود به امری fun و جذاب. او هنرمندانه صحنه ای را خلق میکند که در آن ده ها دست و پا قطع میشود، چشم ها از حدقه در میآید، تلی از جسد روی هم انداخته میشود و خون همه جا را قرمز میکند، در حالی که بیینده شاد و سرحال به تخمه شکستن و بلعیدن چیپس و پفک ادامه میدهد، بدون اینکه کمترین حسی از ترس یا اشمئزاز و نفرت داشته باشد.

شصت سال است که رژیم صهیونیستی با استفاده از زور و قدرت به قلب واقعیات و اموری چون تروریسم، بنیادگرایی، دفاع و حتی صلح مشغول است. دولتی که پایه اصلی مشروعیتش را در اذهان عمومی بر ظلم و جنایت تاریخی  علیه گروهی از یهودیان قرار داده است، سالهاست که به طور مداوم بیعدالتی، ظلم و جنایتی مشابه را در حق گروهی از مردم عرب مسلمان روا میدارد، بدون اینکه اینبار این ظلم و بیعدالتی امری نکوهیده و شرم آور و مستحق جبران تلقی شود. چه اتفاقی افتاده است که اذهانی که شصت سال پیش، چنان از هلوکاست رنجیده بودند که تنها راه تسکین را این یافتند که حق داشتن سرزمین و دولت مستقل را به تمام یهودیان ببخشند، حتی آنها که در اروپا و در آن جنایت نبودند، امروز در برابر این جنایت حتی ککشان هم نمیگزد؟ این سکوت سهمگین و در واقع این اجازه بی شرمانه در عرصه روابط بین الملل چگونه توجیه یافته است؟

اسرائیل هنرمند بزرگی هم هست. تمام رسانه های مهم جهانی که بنیاد صهیونیستی دارند، آنها همه در حال خلق تصاویری هستند که کارکردشان همین آشنازدایی و منقلب کردن امور است. او پس از هر حمله وحشیانه و بزرگ، با پیش دستی در پیشنهاد آتش بس،  ژست انسان دوستانه میگیرد و بعد به سرعت تمام رسانه ها پر میشوند از اخبار پیرامون عنوان پرطمطراق مذاکرات صلح. مذاکراتی که چون یکجانبه اند اغلب بی نتیجه باقی می مانند و در دراز مدت به خفت بیشتر طرف فلسطینی منجر میشوند. اینجاست که صلح دیگر واقعیتی که به استقرار عدالت کمک کند نیست، تنها عکسی است از  چهره خندان دو طرف اسرائیلی و فلسطینی در یک قاب. نه خبری از آتش بس پایدار است، نه رفع محاصره، نه پایان نابودی اراضی کشاورزی و نه خیلی چیزهای دیگر که قاعدتا باید مذاکرات صلح پیرامون آنها باشد.

این بار تمام فضای نت پر است از اخبار و گزارشها و تصاویر و تحلیل ها درباره فاجعه ای که در غزه در حال رخ دادن است. حتی اینجا، در ایران هم کسانی که پنج سال پیش شعار نه غزه، نه لبنان سر میدادند به صف بزرگ جهادیون سایبری علیه اسرائیل و دفاع از غزه پیوسته اند، و اصغر فرهادی  و نسرین ستوده هم حتی... آیا هژمونی رسانه های صهیونیستی شکسته  شده و مردم جهان در حال بیدار شدن از خواب غفلت هستند؟ آیا میتوان به پایان یافتن این جنایت بیرحمانه امیدوار بود؟

صهیونیسم مصداق راستین بنیاد گرایی فاشیستی است. حتی میتوان گفت بنیاد گرایی یعنی همان چیزی که اولا و بالذات به اسرائیل دلالت میکند و تنها ثانیا و بالعرض به تخم و ترکه هایش همچون داعش و النصره حمل میشود. مبانی ایدوئولوژیک که از پشتوانه قوی مذهبی برخورداند به ارتش اسرائیل اجازه میدهد نه تنها نیروهای حماس، و نه تنها مردان طرفدار آن را بکشد، که کودکانی را هم که ممکن است در آینده به ایشان بپیوندند و زنانی را هم که ممکن است ایشان از رحمشان بیرون بیایند، نابود کند. آن وقت واکنش جامعه بشر دوستانه در مقابل این این بنیادگرایی راستین چیست؟ چیزی جز فعالیت های نرم و دموکراتیکی چون پوشش خبری در فضای مجازی و اعتراضهای نمادین و گوگوری مگوری؟ توی خانه، روی مبل راحتی لم داده ایم و با چند تا کلیک و اینتر، وجود مالامال از خشم و دردمان را تسکین میبخشیم. اعتراض تبدیل میشود به چیزی نرم و آهسته و در اسرائیل آب از آب تکان نمیخورد.

به جد معتقدم تمام حرکتهای بشر دوستانه مردم صلح طلب جهان، تا زمانی که به خواسته ای حقیقی از دولتها برای اعتراض جدی به اسرائیل تبدیل نشود، هیچ ارزشی ندارد. حالا هم که اینجا نشسته ام و دارم اینها را مینویسم دلم خوش نیست. متأسفانه به هیچ وجه دلم خوش نیست و نمیتوانم به پایان کشتار کودکان و زنان بی دفاع در آینده نزدیک امیدوار باشم. راهپیمایی روز قدس هم که میرویم نمی رویم که دلمان را خوش کنیم، میرویم چون چاره دیگری نداریم.

دعاهایمان کاش از سر صدق باشد...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 19:49  توسط طاهره حبیبی  | 

دو پست قبلتر نوشته بودم زیبا مرده  است و ماسک بزک شده ای چون جام جهانی نمیتواند جای خالی ش را پر کند. حالا میبینم چیزهای زیادی (از همان ماسک ها) در این دنیا وجود دارند که به ما میقبولانند زیبا هستند و اصلا زیبایی یعنی وجود آنها. چیزهایی که ما را شیفته خودشان میکنند، برایشان دست میزنیم و هورا میکشیم، با خودمان میبریمشان توی خلوت های نابمان، چیزهایی که ممکن است بگذاریم زیر متکایمان و رویشان سر بگذاریم و بخوابیم. این قدر دوست داشتنی، این قدر نازنین و این قدر زیبا.

زیباها شبیه بت هستند. شاید خود بت هستند. ابراهیم یک روز تبر به دست گرفت و رفت بت هایی را که بت او نبودند، بلکه بت دیگران بودند شکست. ما خوبِ خوب که باشیم بتهایمان را از جلوی چشم برمیداریم تا کسی نبیند و حرف و حدیثی پشتمان نباشد. نگهشان میداریم توی صندوقچه دلبستگی های محرمانه مان. آنها را نمیفروشیم، حتی به حقیقتی که سرش را محکم به طاق شعورمان میکوبد.

رفته بودم برای بار سوم در سه ماه گذشته برای بچه م لباس بخرم. نه اینکه بدون لباس مانده بود، فقط محض خوش تیپ بودنش و احتراز از پوشاندن ده باره لباسها جلوی چشم مردم. آن همه لباسهای زیبای گوگوری مگوری برای دختربچه تو دل برو، آنها همه وجود داشتند تا من تصویر جمجمه نصفه و مخ پخش شده آن یکی دختر بچه تو دل برو را از یاد ببرم. این یکی دختر بچه دختر خودم بود که جلوی چشمم بازی میکرد و میخندید، آن یکی عکسی بود از میان صدها و هزارها عکسی که هر روز توی اینترنت آپلود و ریشیر میشود. آن عکس باید از خاطرم محو میشد، دست کم در همان دقایقی که توی فروشگاه مشغول زیر و رو کردن لباسها و انتخاب رنگ و حساب کردن قیمت شان بودم، و لباس چیز زیبایی است، خیلی خیلی زیبا.

آن بچه ها هم که توی ساحل بازی میکردند و بمب آمد وسط بازی شان ترکید و هم بازی شان را نیمه تمام کرد و هم خودشان را، آنها صدایی نداشتند که به گوش ما برسد. آن مردم هم که آن طرف تر ایستاده بودند و با هر صدای انفجار بمب میان کوچه ها و خانه ها هلهله میکردند، آنها هم صدایی نداشتند که ما بشنویم و پشتمان بلرزد. آنها فقط بخشی از اخبار بودند که هر روز تکرار میشود.

ما چیزهای زیبا زیاد در زندگی مان داریم. چیزهایی که دل ما را خوش میکنند و به ما این توان را میدهند که میان آن عکس ها و خبرها به زندگی نرم و شفافمان ادامه بدهیم. فوتبال فقط یکی از این چیزهاست. بهتر است شکرگزار تمام نعمتهای خداوند باشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 2:30  توسط طاهره حبیبی  | 

کلیشه خیلی دور خیلی نزدیک و یک روایت کاملا رئال از کتاب مقدس

زیباست، محکم، متقن، کامل. با هفتاد هزار بطن. هفتاد هزار بعد. هفتاد هزار تو. شاید هفتاد هزار گذر، هفتاد هزار پیچ، برای هفتاد هزار آدم. چه کم! برای هفت میلیارد، هفت میلیارد، هفتاد هزار میلیارد...

میشود قاری یا حافظش بود و کلی به این قضیه افتخار کرد. بعد خاطر جمع بود که همان چراغ هدایت همیشه روشن است که همیشه و همه جا نورش چاله ها و چاه ها را نشان میدهد و قلب آدم را روشن میکند و دنیا و آخرت را ضمانت میکند و ...

میشود به عنوان یک متن فوقالعاده گذاشتش پیش رو و بارها و بارها، زبان و بیان و تصویرش را بررسی کرد و هفتادهزار جنبه زیبایی شناختیش را رو کرد و مقاله  نوشت درباره سورئالیسم روایی در آیات قرآن و ...

میشود زوم کرد روی اعجاز علمیش و به دنبال این بود که نظر قرآن درباره فلان موضوع که از بحثهای مهم بهمان رشته نظری چیست؟

و یا با یک رویکرد تحلیلی بحث و فحص کرد که آیا میشودگزاره های وحیانی از این دست را گزاره های علمی تلقی کرد و اصولا جایگاهشان در نظام معرفت چیست؟ بیس و پایه؟ دست انداز؟ پروژکتور؟...

یا به مثابه مرجع داوری، مجتهدانه در پی استخراج و تفسیر اصول فقهیش بود یا...

همه اینها دست میگذارند روی چیزی که از یک طرف بقیه نمیتوانند نفی ش کنند و از طرف دیگر با آن حال میکنند.

اما واقعیت کتاب مقدس توی زندگی من و امثال من (اگر باشند)  چیز دیگری است. مجاز باشد یا نباشد، حال بدهد یا ندهد چیز دیگری است. و این دیگری توی فضایی که همه چیز رنگ بهشت را دارد هنوز بوی برزخ میدهد.

من هیچ تعریفی از قداست ندارم. از کتاب مقدس هم. نمیدانم امر الوهی یعنی چه؟ این کتاب برای مدتی مرا دیوانه کرده بود. مدتی! گرچه هنوز هم این قابلیت را دارد. اما جنون هم مثل هر جریانی که بخورد به سدهای کوچک و بزرگ زندگی مضحک روزمره، کم جان میشود و رفته رفته باریک و باریکتر میشود تا اینکه بالکل محو میشود. ولی خب، حسش باقی می ماند. آن ته ته های وجودم. شاید تلنگری، ضربه ای، پتکی، چیزی کوبانده شد به مخم و ترکی پدید آمد و رخصتی حاصل شد تا دوباره نهار و شامم را لابه لای آیه های قرآن بخورم!

منبع علم. این یکی را دربست قبول دارم. هرچند رابطه من با علم و دانش و معرفت و این چیزها به کلی داغان است. پر است از اداها و اصول بچگانه. ذهنم عینیت بردار نیست. تئوری نمیفهمم. تمام نظریه هایی که از اول دبستان خوانده ام و قرار است تا پایان عمر شریف دانشگاهی م بخوانم، میماند توی پستوهای ذهنم و میپوسد و جویده میشود بدون اینکه اندکی بزرگم کند و چیز یادم  بدهد فقط مخم را سنگین و سنگین تر میکند.

حقیقت را گاهی باید به زور پیدا کنم. از لا به لای کلاس های خسته کننده دانشگاه، اداها و افه های تصنعی جماعت فرهیخته داشگاهی، خیابان های پر از دود و بوق و ماشین و آدم و گدای تهران، کتابهای کلفت زشت با باریک و قشنگ، فیلمهای هنری و فلسفی و عمیق و تاروکوفسکیایی یا هندی و ایرانی. (چه فرقی میکند؟) خانه و خانواده و دختر عمه ها و پسرخاله ها و خواستگاری ها و کار پیدا نکردن ها و ازدواج ها و طلاق ها و...

بعد همان حقیقت را، بجوم و بجوم بو برود توی گلویم گیر کند و چندبار بالا بیاورم و پسش بزنم تا اینکه راهش را پیدا کند و برود برای خودش هضم شود و تحلیل بروزد و ذره ذره از توی قلبم پمپاژ شود توی مخم و دستهایم و پاهایم و زبانم.

گاهی حقیقت را میبلعم. در عرض چد ثانیه. یک مجلس دعا و روضه و تریپ بچه هیأتی و اشک و گریه و جیغ و بعدش... چیزی مثل فشنگ مخم را می شکافد و ذهنم روشن و روشن تر میشود.

مرجع عمل. خیلی زور زدم تا هروقت اراده کاری را میکنم آن گزاره قرآنی مرتبط، راهش را از بین آن همه نظریه پیدا کند و بیاید جلو و رخ بنمایاند بسم الله... ولی نشد. آخر هم بی خیالش شدم. بی خیال! منتظر میمانم تا همه آن گزاره ها از پس آزمون های طول و دراز زندگی جلو بیایند.

روایت من کاملا رئال است و همه چیزی است که از کتاب مقدس پیش رویم است، نمودهایش است. یک رابطه ضد و نقیض، پر از نوسان، الاکلنگی. گاهی از کنارش میگذرم، ساکت و آرام. هیچ برخوردی رخ نمیدهد. میشود کتاب آرام توی قفسه. خاموش و مقدس در همه ابعاد قرارداری ش. گاهی ساعت ها کز میکنم یک گوشه، هندزفری را میگذارم توی گوشم و منتظر میمانم تا آن صدای گرفته با آن ریتم کند و سنگین، کارش را بکند و جمله ها توی سیستم کج و معوجم سر بخورند و تنم بلرزد و داغ شوم و آرام آرام اشک بریزم و هق هق گریه کنم و ... قرآن میشود وحی، کلمات خدا که انگار خود پیامبر  دارد برای امتش میخواند. مقدس در همه ابعاد حقیقی.

میشود هزار تا تحلیل از این قضیه کرد و هزار راهکار ارائه داد. بی خیال! نظریه ها میپوسند و قرآن در زندگی من و امثال من (اگر باشند) چیز دیگری باقی خواهد ماند. تا.. تا نمیدانم کی؟ اما میدانم برای همیشه میان هفتادهزار توی قرآن پیچی و گذری هست تا امثال ما مثل کولی های آواره، سری به آنجا بزنیم و شبی اتراق کنیم و صبحش برویم سراغ زندگی مضحک روزمره شهری مان.

 

بعدا نوشت:

این را هشت سال پیش نوشتم. دقیقا شعبان 1385. یک جور موضع گیری در برابر جو کلاسهای تدبر در قرآن که آن ایام میرفتم تویش هویداست. و البته کمی جسارت که الآن ندارم. یادآوری قشنگی بود برای خودم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 1:27  توسط طاهره حبیبی  | 

من هم پیش از این به خودم اجازه داده ام که مجذوب آن مستطیل سبز و رقص پاها با توپ شوم. جنون جام جهانی را هم تجربه کرده ام، آنچنان که حتی با آن دوره هایی هم که وقتی هنوز به این دنیا نیامده یا خیلی کوچک بودم برگزار شده بودند ارتباط داشتم و یادآوریشان متأثرم میکرد، با آن گل پله در 1970، با هلند 1974 که قهرمان نشد، با دریبلهای جادویی مارادونا در 1986 و 1990 و با آن اشک هایش در 1994 وقتی جواب آزمایش دوپینگش مثبت درآمد و همه چیز تمام شد. میدانستم بکن بایر تنها فوتبالیستی است که هم در مقام بازیکن و کاپیتان و هم در مقام مربی جام را در آغوش کشیده است، میدانستم انگلستان در 1962 با کمک خطای داور قهرمان شده است، میدانستم در هر دوره یک سری تیم های کوچک و گمنامی وجود دارند که میآیند و موی دماغ غول ها میشوند و گاه حتی آنها را از پا میاندازند مثل کره شمالی 1966 و کامرون 1990، و میدانستم وقتش رسیده که ایتالیای زیبا دوباره قهرمان شود. 2002 بود و جام جهانی باتیستوتا، زیدان، رونالدینیو، مالدینی، نستا و کلی ستاره دیگر داشت. در کمال ناباوری و حسرت تیم های آرژانتین و فرانسه حتی از گروهشان بالا نیامدند، اما  اوج شکست برای من آنجا بود که ایتالیا، ایتالیای زیبا و دوست داشتنی جلوی کره جنوبی که قشنگ نبود متوقف شد و توی آن روز بارانی از جام جهانی خداحافظی کرد و بعدترش مجبور شدم فینال نا زیبا و بی جذابیت را میان آلمان و برزیل تماشا کنم. آن وقت بود که احساس کردم جام جهانی هم تکه ای از همین دنیای کثیف و پست است که زیبا ها مقابل زشت ها و بی ریخت ها کم میآورند. بعدتر، وقتی جام جهانی تمام شده بود و یکبار تصمیم گرفته بودم تکلیف خودم را با فوتبال یکسره کنم، به این کشف رسیدم که من نباید اینجا بمانم، چون یا طاقت کثافتش را نخواهم آورد یا مجبور خواهم شد خودم را به آن راه بزنم و با کثیفی هایش کنار بیایم. این شد که وقتی ایتالیا دوره بعد تلافی کرد و جام را گرفت دیدم که دیگر زیبا نیست.

حالا هم اصلا هیچ بازی را تماشا نمیکنم حتی بازی های ایران را. شاید دلیلش عکسی باشد که قبل از شروع جام توی اینترنت دیدم. عکسی از کارتن خواب ها و پابرهنه های برزیلی که پلیس داشت با باتوم از خیابان ها جمع میکرد. آنجا فهمیدم زیبا خیلی وقت است که مرده و ماسک بزک شده ای به نام جام جهانی نمیتواند جایش را پر کند. هرگز، حتی وقتی اسمش این باشد که تیم ملی تو هم خالی است میان آن بزک ها.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام خرداد 1393ساعت 16:57  توسط طاهره حبیبی  | 

 

تابستان دارد شروع میشود و من در میانه موسم بی خوابی های شبانه ام هستم. هست سال است که نیمه اول سال،  تا صبح با خودم کلنجار میروم که بخوابم اما موفق نمیشوم. حالا دیگر عادت کرده ام و خصوصا یکی دو سالی است که در این ایام هیچ کلاس و قراری در اول صبح ندارم و مجبور نیستم به زور لیوان های قهوه و نسکافه ای که از شب تا صبح پیاپی نوشیده ام، با چشمان سرخ و صورت پف کرده و صدای نتراشیده از خانه بزنم بیرون. در عوض مجبورم با همین هیبت بنشینم با زینب بازی کنم و دقیقه به دقیقه ازش خواهش کنم که بیا برویم لالا کنیم.

آغاز این بی خوابی های دوره ای تقریبا همزمان بود با آغاز دانشجو شدنم. آن سالهای اول، از بخت خوش خواهرم هم به همین درد مبتلا بود و ما بدون فیلم دیدن های شبانه، بدون کتاب خواندن و حتی بدون اینترنت تا خود صبح فقط با هم حرف میزدیم و حرف میزدیم و حرف میزدیم. حالا هر کداممان توی خانه هایی که سی کیلومتر با هم فاصله دارند تمام آن کارهای دیگر را میکنیم و از حرف زدن خبری نیست... با اینکه شبانه کارهایی میشود کرد که روزانه نمیتوان کرد، اما باز هم این بی خوابی ها یک درد و بدبختی است. به کله آدم فشار میآید، چشمانش خسته میشوند و درد میگیرند، ذهنش دچار پرش میشود و زبانش میل شدیدی پیدا میکند به چرت و پرت گفتن، و آزار دهنده ترین بخش ماجرا این است که سایر کسانی که در خانه با آدم زندگی میکنند برنامه خودشان را دارند، و به ویژه بچه که اصلا نمیتواند فهم کند مادر نخوابیده قدرت کنترل هیولای درونش را ندارد و نباید زیاد سر به سرش گذاشت... با این حال بخش بزرگی از یادداشتهایم، که تنها حاصل سالها درس خواندن و مثلا فکر کردنم هستند، در همین بیخوابی ها نوشته شده اند. یعنی همان ذهنی که میپرد و همان زبانی که چرت و پرت میگوید بیشتر از ذهن منظم و زبان مودب به صاحبشان خدمت میکنند. یا بهتر است این طور اعتراف کنم که من آنها را بیشتر از اینها دوست دارم. هرچند حاصل کارشان غلیظ است و اگزجره ش گاهی توی چشم میزند، اما یک جورهایی اصیل ترند و من بهتر میتوانم ازشان دفاع کنم، آن قدر که ریشه هایشان را توی خط به خط و صحنه به صحنه زندگی م نشان بدهم و بگویم ها، از همین بابت است که این طور میگویم. در تمام لحظاتی که فشار بیخوابی سلولهای مغزم را له میکند، سایه عالم خیال متصل را بالای سرم حس میکنم و نفسم را که هی کشیده میشود سمت آنجا و باز با شتاب برمیگردد سمت بدنم و میگوید یک چیز دیگر یادم آمد که بگویم و بعدش میروم. اما نمیرود میماند و در حالی که بدن خسته را مجبور میکند مدام غلت بزند و از این پهلو به آن پهلو بشود، برای خودش حرف میبافد و تصویر خلق میکند و احساس برمی انگیزد.

نمیتوانم بگویم وقتی از بی خوابی رنج میبرم دقیقا کجایم درد میکند. گاهی به نظرم مخزن فلسفه دانی های ذهنم منفجر میشود و همه انباشته هایش پخش و پلا میشوند. گاهی تکه ای از خاطراتم ذق ذق میکند و هشدار میدهد. گاهی هم لوح سفید معرفتم فعال میشود و با ذهن خالی خالی زل میزنم به صفحه کتابها، به اسکرین لپ تاپ، به لباس های آویزان از پشت در و به زینب. در این لحظات خاموش و آرام سعی میکنم به خودم غلبه کنم، یا اینکه خودم را دور بزنم و بپیچانم، سعی میکنم از شکافی که در آگاهی ام به وجود آمده استفاده کنم و به محض ترین و بهت ترین حالت خودآگاهی برسم، مثل انسان پرنده ابن سینا که میان زمین و آسمان معلق بود و دلش خوش بود به ادراک وجودش. این لحظات دردناک ترین لحظات بیخوابی هستند.

 

 َ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت 2:39  توسط طاهره حبیبی  | 

مشهد هر روز بیش از پیش به عنوان نماد مازوخیسم فرهنگی ما قوت میگیرد. نمیدانم پایان این خودآزاری کجاست؟ جرثقیل ها و بیلهای مکانیکی عظیم الجثه در جوار سازه های فولادین مرتفع از ورودی باب الرضا چشم دل را مینوازند و نوید بخش ظهور هتل های پرستاره و مجتمع های تفریحی تجاری هستند که قرار است خاطرات خوش برای زائران خسته دل به ارمغان آورند. صبح سحری سرمست از زیارت معشوق بازمیگردی که هتل قصر شما را به بوفه صبحانه ش با 165 نوع صبحانه محلی و فرنگی دعوت میکند. به لطف خدا تخفیف ویژه سرزمین موج های آبی در تمام فصول سال برقرار است، و پدیده شاندیز هم هربار با غافل گیری جدید فتح بابی میکند در عوالم لذت زیارت. در این هیاهوی بسیار خدمتگزاران زوار امام حتی آستان قدس رضوی هم کم نمیگذارد و شما را دعوت میکند با خرید از سوپرمارکت چسبیده به صحن شریف رضوی برکت را به سفره های خود ببرید. (عین جمله ای است که بالای فروشگاه آستانه چسبانده اند.)

ما کی کم میآوریم؟ کی خسته میشویم و بالا میآوریم این آش شله قلمکار را؟ از این تهوع لذت میبریم گویا! لذت میبریم که دو دستی افتاده ایم به جان معدود و محدود سرمایه های معنوی و فرهنگی مان و میتراشیم و میکوبیم و میسوزانیمشان. همین الآن هم حرم شریف و بارگاه مبارک وصله نچسبی است بر تن شهری که معروف است به هتلها و رستوران ها و مراکز تفریحی و تجاریش. من مکه و مدینه نرفته ام. وصفش که از چمدان های سوغاتی حجاج محترم پیداست. اما دوبار زیارت عتبات مبارکه عراق آن هم تنها به فاصله دو سال نشانم داد که کرم این بیماری مسری در آنجا هم در حال زاد و ولد است و دیر نیست که گنبد شریف دفن شود میان غول های فولادی و بتنی. ما همین طور پیش میرویم در لجن عظیم و عمیقی که از فاضلابها و شیرابه های زباله خلق کرده ایم و نه تنها زمین و آسمان را به گند میکشیم که روح بچه ها مان را هم به گند میکشیم با وعده سرزمین موج های آبی و رستوران فلان و شهربازی بهمان در جوار زیارت امام رئوف. و آن قدر در این کار پیش میرویم که روزی بچه هامان فریاد میزنند علاج کنید این مازوخیسم فرهنگی را که جد اندر جد با خودتان کشیده اید و آورده اید! ما را چه به زیارت و ادب ملاقات و شرم حضور و این توهمات محال ولی لایمکن الفرار که تنها خاصیتش رنجش و تألم روانی و کوفت شدن عیش مدام است. ...

به خدا قسم ما تا اینجا پیش نرویم سرمان به سنگ نمیخورد و به غلط کردن نمیافتیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393ساعت 1:4  توسط طاهره حبیبی  | 

دیروز تلویزیون و ملزوماتش را جمع کردیم و بردیم از خانه بیرون و گذاشتیم توی خرپشته. پیشنهادش را مرتضی داد. من اول نگران شدم و با حسرت گفتم آخر او گوشه ای از خاطره های جمعی ما بود، شاید هم بخشی از هویت جمعی مان. اما بعد متقاعد شدم به شیوه آزمایشی تا پایان ماه مبارک رمضان خانه بدون تلویزیون را تجربه کنیم، و البته به اصرار من خانه بدون اینترنت وای مکس بیست و چهار ساعته را.

کودکی من با تلویزیون عجین شده بود. مادرم از آن دسته زن ها بود که صبح علی الطلوع تلویزیون را روشن میکرد و تا موقع خواب خاموشش نمیکرد. حتی چرت بعد از ظهرش را در جوار تلویزیون روشن میزد. خوب به یاد دارم روزی را که تلویزیون کوچک سیاه و سفیدمان را با تلویزیون بزرگ رنگی عوض کردیم، با آنکه  سه سال بیشتر نداشتم و همین اهمیت تلویزیون را در خانه ما نشان میداد، اینکه مثل ورود عضو جدید در خاطره مان مانده است. مرتضی به عکس در کودکی چندان انس و الفتی با تلویزیون نداشته، شاید به استثنای تصاویر محوی از جنگجویان کوهستان و آرزوی لیان شامپو بودن که هر پسربچه ای آن روزها داشت. در تمام چهارشنبه هایی که ما منتظر فرید جانگل برد خانه سبز بودیم و یک شنبه هایی که برای پخش ساعت خوش لحظه شماری میکردیم و جمعه هایی که بعد از تماشای دنیای شیرین دریا با خواهر و برادرم میرفتیم داستان آن قسمت را خودمان بازی میکردیم تا عصر بشود و بنشینیم پای روزگار جوانی، در تمام آن روزها مرتضی توی خانه بدون تلویزیون همین جور زندگی کرده بود. بدون اینکه سهمی از آن خاطره جمعی داشته باشد.

هرچند در دوران دانشجویی بدجور از صرافت تلویزیون دیدن افتادم و بعد از ازدواج در خانه مان بسیار کم تلویزیون روشن بود، اما بعد از به دنیا آمدن زینب به خاطر نیاز به آن سه دقیقه هایی که موقع پخش ترانه های شبکه پویا زل میزد به تلویزیون و کاری به من نداشت، اغلب ساعات روز تلویزیون روشن بود. حالا در دوره آزمایشی ترک تلویزیون، من به این فکر میکنم که اساسا نسل کودکان همسال زینب قادرند خاطره جمعی با تلویزیون داشته باشند آن طور که ما داشتیم؟ برای ما که باید یک هفته انتظار میکشیدم تا پای سوباسا از توی هوا به روی زمین برسد و قسمت بعدی لوک خوش شانس و کارآگاه گجت را ببینیم، شبکه پویا رویایی بود که در سال فقط یک روز محقق میشد و آن هم روز جهانی کودک و تلویزویون بود. حالا در این کثرت از سر ضعف و بیچیزی که تلویزیون به شکل بیمارگونه دچارش شده است، خیلی بعید است بتواند چنان نقشی داشته باشد که در کودکی ما برایمان داشت. گو اینکه دیگر مادرم هم چندان تلویزیون تماشا نمیکند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393ساعت 9:33  توسط طاهره حبیبی  | 

دو سال پیش مشغول غور و نظر در انواع و اقسام نظریه های فمینیستی بودم که فهمیدم بچه ای که در شکم دارم دختر است. چه شد که من از میان آن همه موضوعی که میشد برای پایان نامه انتخاب کردم رفتم سراغ معرفت شناسیهای فمینیستی؟ چرا دقیقا زمانی را که باید به تحقیق و نگارش پایان نامه اختصاص میدادم سهیمش کردم با زمانی که یک کودک درونم خلق شد و رشد میکرد؟ چرا زمانی که آن قدر دوز زنانه جسمم بالا رفته بود مغزم را هم پر کردم از بحث زن و زنانگی؟ شاید واقعا مهم نباشد چرا تمام آن اتفاقات رخ داد اما آنچه رخ داد یک جور تجمیع تمام قابلیتها و محدودیتهایی بود که از جنسیتم ناشی میشد. مسأله ای که باید تکلیفم را با آن روشن میکردم و در یک زمان واحد با جسم و عقل و جان به سراغش رفتم.

چهارسالی که در گروه حقیقتا مردسالار فلسفه دانشگاه تهران گذراندم، کنار تمام مسائلی که به خاطر قرابت با فلسفه دچارش شده بودم، یعنی کنار تمام آن سؤالها که درباره هستی و خدا و خود و جهان داشتم، زن بودنم همیشه برایم مسأله بود. من از عمق جانم خواسته بودم آنجا باشم، در گروه فلسفه، و فلسفه تنها چیزی بود که میتوانستم انتخاب کنم، اما همیشه هنگام حضورم در آنجا نیرویی قوی وجود داشت که طردم میکرد. از بی اعتناهایی دکتر قوام صفری عزیز و کنایه های پرمعنای دکتر طالب زاده عزیز، و حتی تمسخرهای دکتر بهشتی، تا خود افاضات عالیجنابان افلاطون و ارسطو و دکارت و کانت و غیره همگی بخشی از آن نیروی طرد کننده بود. سال سوم کارشناسی بودم که برای اولین بار فهمیدم چیزی به نام فلسفه فمینیستی وجود دارد و خدا میداند چه قدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم زنان دیگری هم بوده و هستند که به این درد طلبیدن آنچه آنها را طرد میکند مبتلایند. حالا مهم نبود که آقایان چه قدر برای حرفهای آنان تره خرد میکنند، مهم این بود که من ناگزیر بودم که در بخشی از مسیرم با آنها هم مسیر باشم و چه بهتر که در اسرع وقت به سراغشان بروم. حالا فهمیده ام اصلا بخش مهمی از زنانگی یعنی همین طلبیدن چیزی که طردت میکند. یعنی دست و پا زدن برای غلبه بر دنیایی که مضاعف شده است، یک بار مردان آن را در غیاب تو ساخته اند و حالا تو اول باید همان لعنتی را که بیگانه است با صد ترفند از انحصار مردان دربیاوری و بعد یک بار دیگر تلاش کنی طوری تعمیرش کنی که جایی برایت باز شود. و این طور بود که من به شیوه ای ناخودآگاه هم مشغول خواندن فلسفه های فمینیستی شدم و هم باردار شدم تا طریق نظر و عمل را به یکباره مقابلم باز کنم. داشتم میخواندم عقل تاریخی فلسفی مذکر است و آقایان فیلسوفی که عاطفه و تجربه و انضمامیت و عدم قطعیت و تمام این عناصر مؤنث گونه را از حیطه فرمانروایی عقل استدلالی انتزاعی یقینی تبعید کرده اند غلط بیجایی کرده اند، و هم زمان مادر میشدم. روز دفاعم فقط سه هفته تا زایمان باقی مانده بود و اصطلاحا سنگینِ سنگین بودم. اساتید راهنما و مشاور و داور همه مرد بودند. آن روز برای اولین بار در عمرم اضطراب از درونم بیرون زده بود و  از وجناتم چنان آشکار شده بود که همسرم هم به حیرت افتاده بود. در فضایی پایان نامه م را گزارش دادم که به نظرم میرسد کل جلسه دفاع تحت تأثیر روزهای پایان بارداریم شبیه یک نمایش مضحک شده است. یعنی آن شکم برآمده و آن نفس نفس زدن های تند در کنار بلغور کردن مفاهیمی مثل عقل و تجربه و سکشوالیته و بیعدالتی یک آش شور زنانه بود. در واقع آن همه اضطراب در برابر اضطرابی که سه هفته بعد و با شروع دردهای زایمانی دچارش شدم هیچ بود. کار اصلیم همان بود که مطمئن بودم می ارزید جانم را سرش بگذارم.

هنوز هم فکر میکنم من فمینیستی ترین اقدام ممکن را کردم. وقتی با تمام وجود محدودیت هاو محرومیت هایی را که به خاطر جنسیتت نصیبت شده درک کرده ای، بهترین کار این است که آن جنسیت را با آغوش باز بپذیری و با میل و افتخار تا تهش بروی. حالا هم که بیشتر از یک سال است به معنی واقعی کلمه خانه نشین شده ام و مهمترین کارم شده است مراقبت از دخترکم، با تمام عقلانیت زنانه ام معتقدم در مسیر تصرف آن دنیای لعنتی مردانه و تلاش برای بازکردن جایی برای خودم هستم.

 به دور از همه شعارهای ایدئولوژیک در باب ارزش مقام و مادر و اینها دارم این حرفها را مینویسم. به گمانم از غلظت فردگرایی و اومانیسم یادداشت معلوم باشد. به هرحال، رفقا با اینکه جدا تعلق خاطری به فمینیسم نداردم اما بدانید و آگاه باشید فمینیسم هفتاد و دو ملت و هزار فرقه  دارد. و شیرین عبادی و نسرین ستوده و زهرا رهنورد و فائزه هاشمی نمایندگان خوبی برای آن نیستند.

لینک زن

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 2:27  توسط طاهره حبیبی  |