وقتی گیر می افتیم، وقتی عبور میکنیم و وقتی نظاره میکنیم

زمانی که نوشتن در اینجا را شروع کردم به نوشتن محتاج بودم، حالا گویا به سکوت محتاج ترم. پس تا مدتی نخواهم نوشت. 

اینجا را دوست دارم با اینکه ویران شده.  یک سال از تاریخ دو ساله ش پاک شده بود. مساله هم در همین است که توان بازسازی ش را ندارم. 

صبر میکنم تا باز هم هوس نوشتن بر دست و دلم غلبه کند.

از همه دوستان عزیزی که کامنت هاشان بخشی از هویت اینجا بود سپاسگزاری میکنم.

سرزنده و سلامت باشید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 23:20  توسط طاهره حبیبی 

برگشتن به یک سال و نیم پیش آن هم جلوی چشم دیگران اصلا خوشایند نیست.

در اولین قدم مابقی نصفه و نیمه وبلاگ را هم حذف کردم. اما درباره یک شروع تازه هنوز مرددم. تا خدا چه بخواهد!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 0:35  توسط طاهره حبیبی  | 

نویسنده مقاله زایمان درون غار میکوشد از نظر هانا آرنت درباره اینکه زایمان باید امری متعلق به حوزه خصوصی باقی بماند، دفاع کند. خواندن این مقاله برای من که قبلا هم درباره خواست زایمان طبیعی و با کمترین دخالت های پزشکی داد سخن داده م (اینجا و اینجا)، تجربه خوشایندی بود. پیش از خواندنش ساعتهای طولانی به مضمون این مقاله فکر کرده بودم. این همان چیزی بود که من از نبودنش بسیار رنجیده شده بودم. به دنیا آوردن فرزندم که از یک سحر تا اواخر شب طول کشید، در بیمارستان، با سرم فشار روی دستم و سیم های دستگاهی که درد و ضربان جنین را میسنجند روی شکمم، و بوی الکل و معاینه های پشت سر هم و اظهار تأسف زنان دیگری که با من درون اتاق درد بودند، اینها چیزی بود که مرا به شدت آزار داده بود. در واقع مسأله درد کشیدن یک طرف، و تماشا شدن در حال درد کشیدن و شنیدن اظهار نظرهای مختلف که همگی در دلسرد کننده بودن مشترک بودند، طرف دیگر ماجرا بود. احساس بدی که بسیار بیشتر از فشار انقباض های رحم مرا زجر میداد، این بود که میدیدم مثل یک جسد روی تخت خوابانده شده م و مجبورم این تقلای دردناک را جلوی چشم دیگران انجام دهم. دیگرانی که یا ماما و پرستار بودند یا زن هایی که خودشان در آستانه زایمان بودند. گروه اول خونسرد و بی تفاوت به سراغم میآمدند و بدون توجه به تمام تقاضاهایم درباره خودداری از بیشتر کردن جریان سرم فشار، سری تکان میدادند و میگفتند نه. حتی توضیحی هم نمیدادند که الآن دقیقا دارند با بدن من چه میکنند. در آن لحظات آزاردهنده ترین چیز این بود که احساس کنی دیگر بدنت مال خودت نیست و حتی حق نداری به آن همه دخالت اعتراض کنی. گروه دوم هم با چشم هایی هراسناک نگاهم میکردند و گاه برای کمک به من چیزی میگفتند که عمق احساس ترحم شان را نشان میداد.

همان طور که نویسنده مقاله میگوید، درد کشیدن مقوله ای نیست که به زبان مشترک درآید. برخورد و مواجهه با دیگری در جریان درد کشیدن آزار دهنده است. زایمان اتفاقی است که باید به حوزه خصوصی محدود بماند. این تقلا و کوشش برای به دنیا آوردن کودک، از درونی ترین تجربه هایی است که یک زن دارد.  همچنان که به نوعی از حیاتی ترین فعالیتها است.  بیمارستانی شدن زایمان علاوه بر اینکه عمومی کردن یک اتفاق خصوصی است، منفعل کردن و در واقع درهم پاشیدن و اسیر کردن فعالانه ترین تجربه زنانه است.

بعد از تجربه شکست در زایمان طبیعی و تسلیم شدن به جراحی سزارین، بارها به این فکر کردم که نباید به بیمارستان میرفتم. به داستانی فکر کردم که در آن، با شروع درد، بدون هیجان زده شدن و ترسیدن از اتفاقات بعدی، آرام و با طمأنینه درون خانه خودم می مانم. توی خانه راه میروم و کار میکنم. اتاق را مرتب میکنم. ملحفه های شسته شده را اتو میزنم. میروم توی آشپزخانه، دم نوش گل گاو زبان درست میکنم و شربت زعفران. همین طور که درد تندتر میشود کارهای من هم تمام میشود. بعد ماما میآید خانه. به او میگویم لطفا به من دست نزن. هر وقت که به کمک شما احتیاج پیدا کردم خواهم گفت، ولی تا قبل از آن لحظه بگذارید خودم باشم و خودم. در داستان تخیلی م عاقبت بچه م را به دنیا می آورم، بدون اینکه مجبور شده باشم ساعتها در حال بیداری روی یک تخت افتاده باشم در محاصره دستگاه و سرم و سوزن و بوی الکل و بتادین و ماما ها و زن های دیگری که درد میکشند. بدون اینکه احساس کنم بدنم، خودم و وجودم تبدیل شده به اعدادی که ابعاد دهانه رحم را گزارش میدهند. در داستان تخیلی م عاقبت موفق میشوم بچه را به دنیا بیاورم، بدون دکتر و اتاق عمل و بی حسی و چاقو و بخیه. به طبیعی ترین و خصوصی ترین شکل ممکن.

بله. افسوس که اینها اتفاقاتی است که فقط در یک داستان تخیلی رخ میدهد.

 

مادر در غسال خانه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 2:18  توسط طاهره حبیبی  | 

حالا دیگر شنیدن آمار هراسناکی که از بیشتر بودن تعداد دختران در مقایسه با پسران و تجرد قطعی صدهاهزار و بلکه میلیون ها زن میگویند یک عادت شده است. آمار متفاوتی که رسانه ها، سیاست مداران، جامعه شناسان و مبلغان مذهبی هر کدام با آب و تاب و تفاسیر مختلف نقل میکنند. هدف از ارائه این آمار چیست؟  انگار قرار است افشای این اعداد و ارقام دلهره به جان دختران مجرد و خانواده هاشان بیندازد تا زودتر کاری کنند و مثلا از سختگیری دست بردارند و تصمیم بگیرند به اولین خواستگاری که سر راهشان قرار گرفت جواب مثبت بدهند؛ یا عده ای از مردان حجت شرعی پیدا کنند برای وجوب ازدواج دوم و سوم و موقت. واقعیت لابه لای روایت ها و تفسیر و تأویل های مبتذل و عوامانه پنهان میشود و باز هم نادیده گرفته میشود. نادیده گرفته میشود و در این ناپیدایی رشد میکند و پیچیده تر و وخیم تر میشود. این آمارها تنها کاری که نمیکنند کمک به حل مشکل است. چه بسا ناروا نباشد اگر بگویم این آمار تنها کاری که میکند منقلب کردن چهره مشکل است، و پنهان کردن واقعیت در گوشه ای دیگر تا وقتی که نقاب از چهره بگشاید و باز هم ما با وضعیت ناخواسته دیگری مواجه شویم.

کافی است آمار مجردها را کنار آمار طلاق بگذاریم. آن وقت میتوانیم به صراحت نتیجه بگیریم ازدواج و خانواده دیگر آن چیزی نیست که ما فکر میکردیم. حالا دیگر دختران و پسران یا ازدواج نمیکنند یا خیلی دیر ازدواج میکنند. ازدواج هم که میکنند خیلی زود طلاق میگیرند. جدا هم که نشوند، خیلی دیر و خیلی کم بچه دار میشوند.  با این شرایط چرا دختران و پسران مجرد باید بابت مجرد ماندنشان تأسف بخورند. آنها که در قید مذهب نیستند راه خودشان را میروند و آنها هم که دغدغه شرع دارند صبر کردن و تقوا پیشه کردن را به هزار و یک مشکل بعدی ترجیح میدهند. البته این وسط هم عده ای هستند که از لزوم احیای ازدواج موقت در ابعاد گسترده سخن میگویند، اما چیزی که باید به آن توجه کنیم این است که ازدواج موقت راهی برای تشکیل خانواده نیست و چه بسا ترویجش و ریختن همین قبح نصفه و نیمه ش در جامعه به متروک ماندن بیشتر ازدواج دائم منجر شود. حتی ترویج ازدواج موقت در جامعه ای که صدها سال است با این امر مشکل دارد و آن را نپذیرفته، نشانه واضح تری برای تغییر خانواده است. اینکه دیگر ازدواج را همچون راه مسئولیت پذیر شدن، رشد کردن و مادر و پدر شدن نگاه نکنیم. اینکه بپذیریم ازدواج فقط برای پاسخگویی به سطح اول نیاز های جنسی یا اقتصادی باشد، و نه برای نیازهای بالاتر و پیچیده تر عاطفی و اجتماعی و اخلاقی.

به عنوان یک زن متأهل که موفق شده است از گردنه ازدواج و تشکیل خانواده بگذرد، به دیده دلسوزی و ترحم به دوستان مجردم نگاه نمیکنم. برعکس خیلی مایلم این آمارهای ناموثق و بی بته و اصل و نسب، این دلهره ها و هراس های ناموجه و این راه حل های احمقانه ای را که هر روز میشنویم بریزیم توی سطل آشغال. بسیار مایلم گوش و ذهن مان را از همه این چرندیات خالی کنیم. دوست دارم همه، چه ما که خانواده خودمان را داریم، چه دوستان دیگری که با همان خانواده اولی شان زندگی میکنند، فکر کنیم خانواده یعنی چه و چرا باید تشکیل خانواده داد.  فکر کنیم چرا خانواده مهم است و اگر دلایل کافی برای مهم بودنش پیدا کردیم، فکر کنیم که چه طور میتوانیم به این خانواده که داریم کمک کنیم که محکم تر باشد و بهتر. دوست دارم به فکر نسل بعد باشیم. به دخترها و پسرهایی فکر کنیم که توی مسیر تربیت ضد خانواده قرار گرفته اند. دختر و پسرهایی که اولین قربانیان بی فکری ها و خودخواهی های پدران و مادرانشان در خانواده بوده اند، و چه بسا که قربانیان به منتقمان تبدیل شوند. دوست دارم کلیشه های احمقانه را دور بریزیم و بپذیریم و به بچه هامان یاد بدهیم که ازدواج راهی نیست که به خوشبختی میرود؛ ازدواج انتخابی است که پیچیدگی ها و دشواری های خودش را دارد. باید برای این پیچیدگی ها و دشواری ها مجهز بود. باید بسیار قبل تر از وارد شدن به ماجرا، آن را شناخت، انتظارات واقعی از آن داشت و عزم جدی برای پذیرفتن مسئولیت هایش.  

وظیفه ما گوش سپردن به آمار و فکر کردن به آن نیست. این آمار نشان میدهد که یا در سطح کلان حکومتی و مدیریتی برنامه ای برای ازدواج و خانواده وجود نداشته است و یا اگر چنین برنامه ای بوده، قطعا به شکست انجامیده است. وظیفه ما این است که به خودمان برگردیم. به ذهنیت ها و تصورات مان. به سرچشمه خواست ها و توانایی هامان. باید جلوی این سیل کور رسانه ای و اجتماعی را بگیریم. سیلی که خیلی ها را پرت میکند به دامن انتخاب های ناآگاهانه و ادامه دادن های غیر مسئولانه. نشانه ها خبرهای بدی دارند. باید جلوی ویران شدن این خانه را گرفت. باید مراقبت و ترمیم را از خانه خودمان شروع کنیم. از ذهن خسته و رنجور خودمان. آن زن و مردی که ازدواج میکند، باید بشود آن انسانی که فکر میکند و تصمیم میگیرد، و اگر این اتفاق مهم نیفتد خانواده ای باقی نخواهد ماند که ما برایش دل بسوزانیم.

 

پی نوشت:

کامنت های خصوصی خواننده محترم روشن کرد که من نتوانستم اینجا منظورم را روشن بیان کنم و هنوز حرفهای بسیاری هست که باید مستقیم گفت.

وقتی میگویم نشانه ها خبر از یک بحران در خانواده دارند، منظورم همین به ریختن تعادل در جامعه است. همین که معیارهای انتخاب و شرایط و الگوهای زندگی، آن قدر تغییرات داشته اند که زن ها و مردهای زیادی مدت طولانی مجرد می مانند، یا بسیاری در همان ابتدای ازدواج از هم جدا میشوند. اینها نشانه به هم خوردن تعادل است. درست است که سیاست های متغیر جمعیتی، انبوه مشکلات اقتصادی، تأثیر گرایش های مدرن از یک سو و رسوبات باورهای سنتی از سوی دیگر دست به دست داده اند تا آمار قابل توجهی به نام مجردان قطعی به وجود بیاید، اما وظیفه ما این است که به این آمار استقلال ندهیم. این آمار قرار است شرایطی را توصیف کند که در آن افراد از زندگی طبیعی مطلوب جدا افتاده اند. اما چنین نمیکنند. 

به نظرم تنها راه مقابله با این بحران بزرگ، که نشانه ها آغازش را خبر داده اند، بازگشت به تفکرات و نگاه افراد است. باید نگاه به خانواده را تغییر دهیم. ملاک هایی مثل اختلاف سنی چهار سال و هفت سال، بارداری مناسب در سن زیر سی و پنج سالگی، لزوم طراوت اوایل جوانی برای ازدواج، بخشی از همین تفکرات و نگاه معیوب ما به مقوله ازدواج و تشکیل خانواده است. ممکن است که ترویج این معیارها در سالیان گذشته به ایجاد این مسأله کمک کرده باشد. وقتی ازدواج زودهنگام ترویج میشود به بهای طلاق های فراوانی که در این سنین رخ میدهد، وقتی اختلاف سنی آنقدر مهم میشود که بعضی کارشناسان میگویند اگر بر این اختلاف تأکید کنیم در این نسل دختران و در نسل بعدی پسران بی شماری بدون همسر باقی می مانند، وقتی مسأله افزایش جمعیت چنان یکباره اهمیت اغراق شده می یابد که بسیاری از آقایان با سن بالا، به انگیزه داشتن فرزندان زیاد همسرانی بسیار جوان میخواهند، در این شرایط آنچه نادیده گرفته میشود اصل رابطه میان افراد است. اصل آرامشی که می بایست هدف ازدواج و تشکیل خانواده باشد.

ما باید به افراد برگردیم. باید خواست طبیعی ازدواج را از چنبره توصیه های بی شمار شبه بهداشتی و شبه روانی و شبه مذهبی بیرون بیاوریم. این تنها راهی است که به ما کمک میکند از تداوم بحران و سریان آن به نسل های بعدی جلوگیری کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 3:58  توسط طاهره حبیبی  | 

 ما زن های وسط داستان را تقریبا هشت ماه پیش نوشتم. سایت مهر خانه در اسفند 93 و سایت جهان نیوز همین دو روز پیش مجددا این پست را بازنشر دادند.

خواستم به دوستان اطلاع بدهم که من در جریان این بازنشرها نبودم. خوشحال میشدم اگر میتوانستم مضمون این پست را ادامه بدهم و به جای تکرار نوشته قدیمی، پست جدیدی میگذاشتم، اما فعلا امکانش را ندارم.

امیدوارم به زودی این چرخه تکرار تمام شود و این بحث ادامه داشته باشد. از سایر دوستان هم دعوت میکنم بااین مضمون بنویسند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 19:30  توسط طاهره حبیبی  | 

دیشب روح سرگردان خانه مان را کشف کردم.

دقیقا از وقتی که اتاق خواب زینب را جدا کرده ایم، در نیمه های شب، توی تاریکی و سکوتی که با ناله های خفیف یا جیغ های بلند میشکند، میان دو اتاق در رفت و آمدم. خواب آلوده و ژولیده، با چشمانی سرخ و صدایی دورگه، توی خانه میچرخم و قربان صدقه بچه میروم و مدام تأکید میکنم که بیدارم و پیش او هستم. این میان، گاهی میآیم توی آشپزخانه. بی هدف در یخچال را باز میکنم و تویش را نگاه میکنم. بسته های گوشت و سبزی را از فریز خارج میکنم و میگذارم توی یخچال تا برای ناهار فردا یخ شان آب شود. بعد میآیم توی هال. نشیمن ها و پشتی های مبل ها را که وسط اتاق است میگذارم سر جایشان. توی همین رفت و آمدهای نیمه شبانه است که مدادهای روی فرش را جمع میکنم، عروسک ها را آرام و بیصدا میگذارم توی کمد، رخت های چرک را میاندازم توی سبد، و قفس فنچ ها را از توی بالکن میآورم توی آشپزخانه.

پدر در خوابی آرام و دختر در خوابی ناآرام است، و من، که مادر باشم، مثل روحی سرگردان میان دو اتاق خواب، توی آشپزخانه و هال میچرخم. گاهی نشسته روی صندلی، عمیقترین چرت های دو دقیقه ای را میزنم. گاهی توی تاریکی میوه میخورم. شاید زیر نور چراغ آشپزخانه ایمیلی را هم چک کردم و کتابی را ورق زدم.

میدانم این روح سرگردان که تازه کشف کرده م، حالا حالا ها  مهمان خانه ما خواهد بود. میدانم بچه ها که بیشتر شوند، این روح سرگردان تر هم خواهد شد و چه بسا از ارواح دیگری هم کمک بگیرد. من خیلی دوستش دارم. این که شب ها از توی جلد خودم بیرون میآیم و میشوم روح سرگردان خانه را دوست دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:37  توسط طاهره حبیبی  | 

در سخنان اخیر آقا بندی وجود داشت که توجه م را بیشتر از سایر بخش هایش جلب کرد. برای منی که از سیاسی کاری، از حزب و حزب بازی و از پروپاگاندای چپ و راست دلزده و ملولم، چیزی امیدبخش وجود داشت. ایشان در بخشی از صحبت شان درباره تببین مشروعیت مذاکره با آمریکا به نکته مهمی اشاره کردند. اینکه اگر ما با آمریکا مخالفیم، این مخالفت مبتنی بر معرفتی است که آن معرفت مبتنی بر تجربه است؛ پس دائمی و تغییرناپذیر نیست. همین طور ممکن است تجربه ای حاصل شود که مطابق آن این بدبینی و مخالفت تغییر کند.

این ابتنای بر تجربه میتواند نشان دهنده نوعی گشودگی در افق معرفتی انقلاب اسلامی باشد. میتواند نشانگر عبور از ایدئولوژی باشد. این طور نیست که دستورالعمل های توصیه شده به انقلابیون همچون بیانیه هایی پیشینی، آماده و مهیا باشد. این طور نیست که این بیانیه ها و نسخه ها دائمی و تغییرناپذیر باشند. میتوان این معرفت تجربی را به میدان کشید و درباره ش تحقیق و تتبع کرد. میتوان آن را بالا و پایین کرد و حتی به چالش کشید.

در همین سخنان البته بندهای دیگری هم وجود داشت که نشانگر اصول و به تعبیری خطوط قرمز برای جمهوری اسلامی است. قطعا اگر کسی بخواهد در آن اصول مناقشه کند، دیگر اطلاق صفت انقلابی بر او جایز نیست. اما میتوان تصور کرد کسی این اصول را پذیرفته و تشکیکی در آنها روا نمیدارد، اما به محض اینکه کمی از اینها فراتر میرود و به موارد و مسائل جزئی تر برخورد میکند، میتواند متفاوت تر فکر و عمل کند. یعنی در موارد و مسائل جزئی، لازم نیست یک قول و یک نظر ثابت و یکسان وجود داشته باشد.

چندان به موازین و قراردادهای دموکراسی آشنا نیستم و دربند دموکراسی خواهی هم نیستم. اما میبینم که این نگاه ویژه به وضعیت  جمهوری اسلامی، تا حدود زیادی جا را برای فکر کردن و بحث کردن و نظرورزی های متنوع باز میکند. این نگاه ویژه برای من یک پیام ضمنی دارد: واهمه نداشته باشید و جلو بروید. شما میتوانید فرزندان این انقلاب و نظام باقی بمانید، حتی وقتی با هم مخالفت میکنید و متفاوت فکر میکنید.

چه قدر دوست دارم این نگاه ویژه رهبر بزرگوار انقلاب، در چشم و دل تمام دوستان حزب اللهی و انقلابی جای بگیرد.  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:7  توسط طاهره حبیبی  | 

خانواده م آمده بودند خانه مان برای بازدید. رمز اینترنت وای فای میخواستند. باید توضیح میدادم که نداریم و خودمان هم از مودم خواهر شوهرم استفاده میکنیم. اینها را به زبان میگفتم و توی دلم بهشان میگفتم نداریم و چه قدر خوشحالم که نداریم، و اگر هم داشتیم اصلا دلم نمیخواست به شما بگویم. اصلا چرا باید حالا که بعد این همه وقت آمده بودند اینجا از من رمز وای فای میخواستند؟ یعنی بودن در خانه ما اینقدر کسل کننده است؟ من البته خودم میدانم که آدم نچسبی هستم اما به نظرم سنگین ترین لحظه ای  که یک میزبان میتواند تجربه کند همین است، همین عوض کردن جایش با مردم توی شبکه.

....

زینب برای بزرگترها خیلی دلبری میکند. در مواجهه با مردم مدام در حال شیرین زبانی و جلب توجه است. گاهی اوقات به برخی آشنایان میگویم دقیقا شبیه کودکی خود من است. سعی میکنند ناباوری شان را پنهان کنند. حق دارند. چه طور ممکن است بچه ای با این روابط اجتماعی بالا، با این شیرین زبانی و جذابی، در بزرگسالی به چنین آدم خشک و نچسبی مانند من تبدیل شود؟ خب من جوابش را میدانم. اما کسی از من نمیخواهد که برایش توضیح دهم. درواقع ماجرا برمیگردد به خود زینب؛ یا به قول خودش به اودش. زینب خیلی خوب خودش را درک کرده و این خود برای او از هر چیزی مهمتر است. بزرگتر ها را دوست دارد چون آنها برای خود او دیگری نیستند. آنها با تشویق های مداومشان، با قربان صدقه رفتن ها و با همه تأیید های زبانی و رفتاری شان میدانی هستند برای بسط اگوی زینب. زینب آنها را دوست دارد چون فرصت بزرگتر شدن خودش را برایش فراهم میکنند. دقیقا به همین دلیل است که با همسالانش نمیسازد. همسلانش همان جهنم دیگری هستند. دیگری که مقابل اگوی او قرار میگیرد و محدودش میکند.

خب حالا کجایش تعجب دارد که یک بچه با یک اگوی بزرگ که از فرط بزرگی توی چشم هر غریبه ای هم میزند، در مسیر زندگی ش به جایی برسد که از هرچه خود و دیگری است سرخورده شود؟ کسی که اگویش بزرگ است، رابطه هم برایش مهم است و چون رابطه خیلی مهم است، سرخوردگی ش از رایطه هم برایش خیلی مهم است. پیش رفتن در رابطه منجر میشود به کشف دیگری بودن طرف رابطه؛ و این اولین سرخوردگی برای اگو است. بعد از آن، پیشتر رفتن یعنی رسیدن به نقطه ای که بفهمی باید به این دیگری احترام بگذاری و او را درست هم قدر خودت بدانی؛ یعنی یک سرخوردگی دیگر برای اگو. و اگر رابطه به عشق منجر شود، یعنی که بتوانی قید اگو را بزنی و به خاطر دیگری او را نادیده بگیری.

پس رابطه ای که از اول برای بزرگداشت مقام اگویت وارد آن شده بودی، در صورت پیش رفتن و پیش رفتن تبدیل میشود به قربانگاه اگویت. میشود دوستی های زیادی را باز کرد و آنها را فقط تا ابتدای راه رفت، تا جایی که خالی به گوشه جمال اگویت نیفتد. تا جایی که از رابطه به به و چه چه هایی که به اگویت نثار میشود باقی بماند، و ناز و نوازش هایش. آدمی که به ته یک رابطه فکر میکند از این دوستی های تعارف بردار احتراز میکند. دوستی هایی که سطحی ترین و مبتذل ترین گونه هایش را در شبکه های اجتماعی دیده م.

....

من به واقع چندان سابقه حضور در شبکه های اجتماعی را ندارم. در همان حضور اندک به عمق جان فهمیدم که مردم درون شبکه از تو دوستی واقعی نمیخواهند. آنها هیچ وقت تو را به عنوان دیگری تحمل نخواهند کرد چه رسد به اینکه برایت احترام هم قائل شوند. آنها تو را همچون میدانی برای بسط اگوی شان میخواهند. میخواهند که به به و چه چه کنی. بحث هم اگر بکنی فقط تا حدی تحملت میکنند که بتوانند درون آن اگوشان را بیشتر ارضا کنند و نمایش قشنگتری از آن بدهند. همین که بفهمند قضیه دارد جدی میشود و نزدیک است که گیر بیفتند و مجبور شوند از مقام علو اگویشان کوتاه بیایند، حذفت میکنند. آنها سخیف ترین طرفهای یک رابطه هستند. و این جهان مجازی جهان اگوهای پر ادعاست که خودشان محفلی گرفته اند و به خودشان تبریک و تهنیت میگویند. همدیگر را لایک میکنند تا لایک شوند. بده بستان بچگانه ای که خیلی زود قواعدش شکل گرفته و اگر تن به آن قواعد ندهی اصلا در بازی شان پذیرفته نخواهی شد.

برای کسی که این چنین از فضای مجازی بیزار است خیلی سخت است که ببیند عزیزانش از او رمز وای فای میخواهند. عزیزانی که او آنها را برای یک رابطه واقعی میخواهد و آنها از او میخواهند که جایش را با مردم توی شبکه عوض کند.

 

....

پی نوشت:

فرااگو خطاب به اگو:

نوشته ات را خواندم. مثل همیشه مجموعه ای از مزخرفات بود. کاملا هم روشن است که اینها را به روح سلینجر مدیونی و فرانی و زویی ش. به جای بلغور کردن این چرندیات، برو بخواب که صبح زودتر بلند شوی و کار کنی. کار کن. کار برای تزکیه اگو از هر چیزی بهتر است.

و آن شعری بود که خواجه عبدالله انصاری رحمت الله علیه سروده بود:

یارب دل پاک و جان آگاهم ده/ سوز شب و گریه سحرگاهم ده/ در راه اول زخودم بیخود کن/ بیخود چو شدم ز خود به خود راهم ده

بله. همان.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 2:47  توسط طاهره حبیبی  | 

بچه که بودم هاکلبری فین را خیلی دوست داشتم؛ چون که مثل سگ دروغ میگفت. جودی آبوت را هم به همین خاطر دوست داشتم. برعکس از آن شرلی با موهای قرمز چندان خوشم نمی آمد. هر سه اینها وجه مشترکی داشتند، یتیم بودند. اما یتیم ها هم با هم فرق دارند. برای من دروغ گفتن هاکلبری و جودی شرف داشت به رویاپردازی های صادقانه آن شرلی. دروغ گفتن به نظرم اقدام موثرتری بود برای سپری کردن پروسه سخت بلوغ. واقعا کمک میکرد به مواجه شدن با دنیای بیرحم بزرگسالی. سلاحی کوچک برای کودکی که هم بزرگسالی را میخواهد و هم از آن فرار میکند. کودکی که میخواهد بخشی از کودکی ش را تزریق کند به لاشه سخت و زمخت بزرگسالی.

زینب هنوز خردسال است. دیشب کشف کردم خردسال ها چه سلاح موثری دارند برای حفظ کودکی شان در مقابل تیر و ترکش های زهرآلود تربیتی که یک بزرگسال اعمال میکند. بزرگسالی که اصرار میکند خردسال یکباره از خودش درآید و مثل او شود.

 قبلا سر ماجرای دستشویی رفتن یکی دو بار تهدید لوس باهات قهر میکنم را اعمال کرده بودم. خوشبختانه زینب خیلی باهوش تر از این بود که به همچنین لوس بازی مضحکی تسلیم شود. زل زده بود توی چشمهایم و با خنده گفته بود قهر کن. حتی یک بار آنقدر پی حرفش را گرفت که برای راضی شدنش واقعا قهر کردم. دیشب تهدید کردم که اگر یکبار دیگر روی دیوارها نقاشی کند مداد شمعی هایش را میشکنم و می اندازم دور. چنددقیقه بعد از این تهدید به زعم خودم موثر، وقتی نماز میخواندم، رفت تمام مداد شمعی هایش را شکست، در آپارتمان را باز کرد و تکه های مدادها را ریخت توی راهرو، جایی که به نظرش دور است. نمیدانم دقیقا پیش خودش چه فکری کرد که این کار را کرد؛ اما من حتی توی برخورد با بزرگتر ها هم این قدر سخت و محکم خلع سلاح نشده بودم. دختر دوساله به من فهماند که روش تربیتی مبتنی بر تهدید و زور یعنی گند زدن به جمال خود مربی. همان طور که قبلا فهمانده بود روش تربیتی مبتنی بر لوس بازی هم همین نتیجه را دارد. هرچند به عنوان یک والد برایم سخت بود که این طور سنگ روی یخ شوم، اما از ته دل خوشحال شدم که زینب راه مبارزه را پیدا کرده است و خودش را در این گند زدن های من داخل نمیکند. او حق دارد از کودکی ش محافظت کند، از عشق نقاشی کشیدن روی دیوار، از نگه داشتن جیش تا سر حد فواره زدن، و من باید راه دیگری پیدا کنم برای حل مشکل خط خطی شدن دیوارها و نجس شدن فرش.

نمیدانم روش مبارزه هاکلبری فین و جودی ابوت روش درستی بود یا نه؟ بالاخره زنان کوچک هم بودند که خیلی درستکار و راستگو بودند و همین طور پرین و حنا دختری در مزرعه. اما شاید اینها هم بخشی از پروژه بزرگ تربیت کوته بینانه بودند، تربیتی که به جای آوردن مربی به دنیای کودک، میکوشد کودک را از دنیایش جداکند و به دنیای مربی بکشاند.

دیشب دلم خواست جسارتش را داشتم و به جای آن تهدید مسخره، خودم هم مداد دستم میگرفتم و روی سفیدی بی حال دیوار ها خط های رنگی میکشیدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 2:25  توسط طاهره حبیبی  | 

حالا سه تا شده ایم. سه تا دیوانه که در یک ماه سه بار میروند کتابفروشی و صد و سی تومان بی زبان را میدهند تا با عشق و سرخوشی کتابها را در آغوش بگیرند؛ آن هم در شرایطی که خانواده طرح اقتصاد مقاومتی را اجرا میکند تا بتواند از پس هزینه های کمرشکن این آخر سالی برآید. همیشه همین طور بوده است. وقتی که فقط من و مرتضا بودیم، همین که پول خارج از برنامه ای نصیبمان میشد، همین که کفگیرمان مدتها میشد که به ته دیگ خورده بود و دلمان میخواست با یک هزینه نه چندان زیاد، جای یک سفر، یک شام گران قیمت یا یک خرید اساسی را با چیز دیگری جبران کنیم، راه میافتادیم و میرفتیم کتابفروشی. سالهایی که قم بودیم، میرفتیم فروشگاه کوچک خانه کتاب. کتابها زیاد بودند و از زور کم جایی، دسته دسته از زمین تا سقف روی هم کپه شده بودند. فروشنده البته وارد بود و همین که اسم کتاب را میگفتی نردبانش را می آورد و از سوراخی کتاب را بیرون میکشید و خاکش را میگرفت و میداد دستت. اما وقتی بدون انتخاب قبلی میرفتی، چشم چرخاندن روی عطف کتابها، و به پشت و پس صف کتابها سرک کشیدن مزه ای میداد که هیچ وقت در نگاه کردن به پیشخوان های شسته رفته و قفسه های مرتب و شیک موضوع بندی شده نصیبت نمیشد. از همان جا پابرهنه ها را خریدم و حباب شیشه را و خیلی های دیگر را. حالا این شهر کتابفروشی های بزرگ زیاد دارد و ما هم که سه تا شده ایم، پس جنون مان هم پیش رفته است.

موقع اسباب کشی به تهران، ما شش جاکتابی بزرگ داشتیم که هرکدام هفت قفسه داشت، به علاوه پنج شش تایی جعبه کتاب که توی کمد دیواری بود. خانه جدید هم بیست متری از خانه هایی که در قم توی شان زندگی میکردیم کوچکتر بود. بچه هم که نوپا شده بود و علاقه مفرطی داشت به پاره کردن کتابها و جویدن کاغذها. این شد که اتاقی توی حیاط ساختیم و کتابها را بردیم آنجا. گاهی فکر میکنم ما به کتابها خیانت کردیم. آنها دیگر جلوی چشممان و توی دست و بالمان نیستند. ما میتوانستیم میز بزرگ تلویزیون را حذف کنیم، حتی میتوانستیم تخت خواب را حذف کنیم اما کتابهایمان را جلوی چشممان داشته باشیم. نخواستیم این همه به جنون مان پر و بال بدهیم. نخواستیم این همه نامتعارف باشیم.

در عوض کتابهایی که به اتاق توی حیاط تبعید شده اند، کتابهای زینب همه جای خانه هستند. روی میز آرایش، کنار بالش های روی تخت، روی کابینت آشپزخانه و زیر دست و پا. دیروز مرتضا پرسید چند تا کتاب دارد؟ توی خاطرم شمردم و گفتم سی و چند تا، غیر از انها که در کتابخانه توی حیاط هست و هنوز برای سن و سالش زود است. امشب فقط سه تا کتاب بردم که توی تخت خواب برایش بخوانم، با گریه و زاری هایش شدند شش تا. شیمو با فکر تازه ماسک و لباس میسازه را خودش خواند؛ از اول تا آخر. همین که صفحه ها را ورق میزدم و عکس ها را میدید شعرها را هم میخواند. البته هنوز به جای لباس میگفت سلاس و تغییرات دیگری هم اعمال میکرد به مقتضای زبان خودش. چی چیل ها را هم از بر بود. مراسم کتاب خوانی شبانه که تمام شد و زینب خوابید، به خودم گفتم دست مریزاد، خوب دیوانه ای تربیت کرده ای.

 

 

دنیای زینب هنوز خیلی کوچک است. کتاب ها تا سال های سال میتوانند برای او کشف سرزمین های ناشناخته و مواجهه با انسان های جدید باشند. سال ها وقت دارد برای اینکه در خیال دست و پا بزند و خودش را تواناتر کند برای ساختن با واقعیت. من اما وارد دوره دیگری شده م. دوره ای که در آن فقط یک سهم کوچک سه هزار تومانی دارم از بین این صد و سی هزار تومان. دارم رابطه جدیدی را تجربه میکنم. کتابها را بازخواست میکنم. رابطه م را با انها  می کاوم. دارم تلاش میکنم برسم به جایی که تکلیفم را با آنها روشن کنم. بعضی ها را باید بوسید و نگه داشت. بعضی ها را هم باید طلاق داد. باید کم کم به این نقطه روشن و ثابت برسم. وقتش رسیده است که از عشق و شور و مجذوب بودن به یک تعاملُ به یک رابطه دو سویه عاقلانه برسم. یا اینکه این عشق را تا ته ش بروم و به کتابها بپیوندم. بشوم یکی از آنها. شاید وقتش رسیده که خودم هم کتابی بنویسم. 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 2:6  توسط طاهره حبیبی  |