وقتی گیر می افتیم، وقتی عبور میکنیم و وقتی نظاره میکنیم
چرا با وجود اینکه چپ ها این همه زیبا و شورانگیز هستند، در نهایت این راست ها هستند که باقی می مانند؟ 

یک نفر به من کمک کند تا جواب این پرسش را بیابم و تکلیفم را با سیاست، علم، هنر و ادبیات روشن کنم!

و در آخر:

َ چپ یا راست شدن چه آسان، هگل شدن چه دشوار!

 

 

.....

رونوشت به سفالگر، به خاطر وجود ایوان ایلیچ و ایریگاری. 

+ نوشته شده در  جمعه دهم بهمن 1393ساعت 2:56  توسط طاهره حبیبی  | 

بی حیایی بزرگ!

توی دنیایی که چالش مضحک سطل آب یخ و من شارلی هستم در عرض دو روز از آن سر دنیا میرسد به شهرستان ها و ده های ما، فجایع به این بزرگی دست مالی و ماست مالی میشوند تا مبادا کسی احساس خطر کند. از کجا معلوم خشکسالی و قحطی کنونی در شاخ آفریقا آغاز همین مصیبت بزرگ نباشد که جان میلیون ها انسان را گرفته و خواهد گرفت؟ بخش دردآور این است که شرکتهای سرمایه داری موسسات تحقیقاتی درست میکنند که مطالعات اینچنینی را مخدوش کنند. ایضا همین موسسات علمی را تولید میکنند که میگوید سرمایه داری بهترین و بل تنهاترین راه رسیدن به خوشبختی است. و خب بخوانیم حدیث مفصل از این مجمل...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 0:55  توسط طاهره حبیبی  | 

زینب دارد تمام تلاشهایش را میکند که از من مستقل شود. همچنان بیشتر اوقات روزم صرف او میشود: روزی هشت ساعت التماسش میکنم که هشت بار برویم دستشویی تا جایزه ش را بردارد و یا به نوبت عروسکهایی که جیش دارند را سرپا بگیرد و این وسط اگر حضرتشان میلشان کشید جیش خودشان را هم انجام دهند. اما باز هم روزی نیست که ردیف شورتها و شلوارهای آب کشیده شده روی رادیاتورها پهن نشود و من لگن و پارچ و دستمال به دست به جان گوشه ای از فرش و مبل نیفتم. تمام کارهای روزمره وقت مضاعف میطلبند، چون علیا مخدره اصرار دارند همیشه به من کمک کنند از جارو کشیدن تا ظرف شستن و حتی آشپزی. برای پوشاندن یک شرت کوچک باید اول پنج دقیقه دور خانه دنبال بازی کنم، بعد ده دقیقه صبر کنم و تماشایش کنم تا اودش[1] سلاس[2] بپوشد و بعد تازه نازش را بکشم که اشکال ندارد اگر هر دو پایش توی یک پاچه است و به محض برداشتن اولین قدم میافتد روی زمین و کم کم یاد میگیرد که غلط لباس نپوشد.

لحظه ای که به بارداری م آگاه شدم، حس کردم دارم با سرعت نور درون یک دالان تاریک میدوم. دنیایی ناشناخته و گنگ مرا به درون خودش کشیده بود و من در همان لحظات اولیه آنقدر متأثر و هیجان زده شدم که همین طور دور خانه میچرخیدم و میلرزیدم: یعنی چه میشود؟ پایان نامه م؟ دانشگاه؟ زندگی در شهر غریب؟ نه اینکه بچه نمیخواستم، اما حتی بچه خواستن هم برایم یک حس دوگانه بود، نه میتوانستم قیدش را بزنم و نه از هول و هراسناک بودنش بی باک بودم. بچه که آمد دیدم خانه نشین شده م. روزهای متوالی در سرمای زمستان حتی پایم را از در خانه بیرون نمیگذاشتم. بعد هم که بهار آمد و بچه جان گرفت گزینه هایم آنقدر محدود بود که به زودی از آنها هم دلزده میشدم و همان ماندن در خانه را ترجیح میدادم. خب روزهای فراوان در زندگی م بود که  دوازده ساعت روز را بیرون از خانه بودم، و در خانه هم اگر میماندم یا برای درس خواندن و جبران کارهای عقب افتاده بود و یا خواب و استراحت؛ و روزهای فراوان هم آمدند که دور متوالی بیست و چهار ساعتها را درون خانه بودم بدون اینکه صفحه ای کتاب بخوانم و قادر باشم حتی چهار ساعت پشت هم و بی وقفه بخوابم. حالا میفهمم آن دالان تاریک و آن دنیای گنگ بخشی از خودم بود. دنیایی که تا قبل از باردار شدن به خیالم هم نرسیده بود که میتواند وجود داشته باشد؛ اما وقتی نوبتش رسید  دیدم که درونش هستم و نه تنها با آن ساخته ام و خو گرفته ام، که حتی دوستش هم دارم و وقتی به پایان میرسد دلم برایش تنگ میشود. گاهی دلم برای آن شکم بزرگ که جنین تویش یکدفعه تکان میخورد و با تکانش شکم هم به چپ و راست میرفت تنگ میشود؛ برای بوی زیر گلوی نوزاد کوچک، برای خنده های صدادارش در خواب، که باورمندان به علم جدید معتقدند خنده نیست و واکنش های عضلانی صورت است؛ برای لحظه شماری برای اولین لحظه غلتیدن، چهار دست و پا شدن، راه رفتن و حرف زدن. انگار یادم میرود تمام اینها درون بستری بزرگ از انتظار و درد و بیخوابی و رنجیدگی و مهمتر از همه، تنهایی، رخ داده اند.

حالا بچه بزرگ شده، یک بند حرف میزند و شعر میخواند، شیر دادن که تمام شده و به امید خدا تا چند هفته دیگر پروژه از پوشک گرفتن هم به سامان میرسد و او آماده میشود که بتواند چندین ساعت متوالی بدون من سرکند. آن وقت من می مانم و حوضم. این روزها خیلی فکر و خیال میکنم که حوضم چه طور خواهد بود. وقتی زینب مستقل شود و من به خودم برگردم اوضاع چگونه خواهد شد. احتمالا دوباره دانشگاه میروم، کار میکنم. شاید عصرهای پاییزی، تنها، توی پیاده رویی که با بارگهای زرد پر شده قدم بزنم. ساعتی بروم توی کتابفروشی، بدون نگرانی بابت خرابکاری های احتمالی زینب کتابها را نگاه کنم و جیبم را خالی کنم. بعد بروم دیدن یک دوست توی کافی شاپ یا پارک، جایی خارج از خانه و درباره هرچیزی حرف بزنم غیر از زوایای تاریک و روشن بچه داری.

واقعیت اینکه چندان مطمئن نیستم حوضم چیز هیجان انگیز و جالبی باشد. این دو سالی که گذشت، به اضافه نه ماه قبلش، حوض من، حوض آبتنی زینب بود. خودم به زحمت نشسته بودم روی لبه باریکش، چشمم به زینب بود و حواسم به اینکه آب کثیف نشود و بو نگیرد و بچه مریض نشود. بچه شلپ شالاپ میکرد و آبهای حوض را میریخت بیرون، حوض خالی و خالی تر میشد و من باید قبل از اینکه بالکل خالی شود و سر و دست بچه بشکند دوباره پرش میکردم. پر میکردم، خالی میشد. دوباره پر میکردم، خالی میشد. تمام آن روزها و شبهایی که با زینب پر شده بود، باید لحظه ای گیر میاوردم و فکر میکردم به خودم که چه طور تمام نشوم، چه طور حذف نشوم و چه طور زینب بی کس نشود. بودن زینب و چه طور بودن زینب بسته به این بود که من باشم و من چه طور باشم. حالا که او دارد مستقل میشود، فکر میکنم در حقیقت بودن من هم بسته به بودن زینب بود. اینکه دو سال و نه ماه توی بستری بزرگ از انتظار و درد و رنجیدگی و تنهایی، مدام سر بخوری توی خودت و دنیای ناشناخته خودت، اتفاقی نیست که بدون حضور بچه آسان رخ دهد. اینکه دیدم آن همه کش آمدم، صبوری کردم و نیرو خرج کردم، اینها را بدون زینب نمیدیدم.

زینب که مستقل شود، من به حوضم نگاه میکنم که بزرگتر از آن است که با دانشگاه و کار و قرار کافی شاپ پر شود...

 



[1] یعنی خودش، زینب هنوز آوای خ را نمیتواند تلفظ کند و اگر اول کلمه باشد حذفش میکند، مثل اودم (خودم) آبیده (خوابیده) و اگر میان کلمه باشد تبدیلش میکند به ش، مثل بشاب (بخواب) بشور (بخور)

[2] یعنی لباس

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم دی 1393ساعت 2:45  توسط طاهره حبیبی  | 

سالهاست که از هر تبیین و توضیح عقلانی برای دینداری و اموری که به رابطه خدا و بشر مربوط میشود فرار میکنم. تقریبا همزمان با ورودم به رشته فلسفه و پیش رفتن در آن، فاصله م با الهیات کلامی و فلسفی بیشتر و بیشتر شد. شاید به خلاف اکثر بچه های مذهبی که وارد این رشته میشوند و دغدغه هایی مثل دفاع عقلانی از دین دارند، من از همان ابتدا نوعی دینداری عاطفی و زنانه داشتم و حفظ این نحوه دینداری آنقدر برایم موضوعیت داشت که حتی در برهه ای از دانشجویی دوره کارشناسی دچار برخی گرایشات شبه تفکیکی هم شدم. هرچند بعدتر فهمیدم آن گرایشات شبه تفکیکی هم در بطن و اساس خود کمتر از فلسفه اسلامی نحوه مواجهه من را با دین له و لگدکوب نمیکنند. طی دوره ای که مشغول مطالعات اولیه روی پایان نامه م بودم با برخی گرایشهای فمینیستی در فلسفه دین هم آشنا شدم، اما از ترس اینکه دست گذاشتن روی فلسفه دین، دینداری م را مغشوش کند، سریع از آنها عبور کردم؛ هرچه باشد آن هم نوعی تبیین تراشیدن برای دین بود، و این خلاف اصل اساسی من بود که از هر توضیح و تبیینی درباره خدا فرار کن. اصلا من اینها را واگذار کرده م به همان بخش خام معرفتم، هرچه که باشد؛ شهود، جزم گرایی، یا خرافه پرستی.

سه سال پیش برای اولین بار خواستم در پیاده روی زیارت اربعین باشم. آن موقع ذهنیت خودم و اطرافیانم در این باره چندان روشن نبود، آنها مرا منصرف کردند و من هم زود تسلیم شدم. همان سال فهمیدم که برخی دوستانم رفته اند و برخلاف واهمه بی اساس ما این طور نیست که برای خانم ها غیرممکن یا حتی مشکل باشد. بعد هم درگیر بارداری و بچه داری شدم و حتی فکر نکردم که من هم میتوانم میان آنها باشم. امسال اما بدجور حسرت میخورم. از آن حسرت خوردنهایی که کم توی زندگی پیش میآید.

میدانم که مشکلات مربوط به بهداشت آزارم میدهد، به خصوص حجم انبوه ظروف یکبارمصرف رها شده در کنار جاده، و دستشویی هایی فاقد شیلنگ و سطل آشغال. میدانم که آن غذاها ممکن است چندان با معده م سازگار نباشد. میدانم که پیاده روی طولانی باعث مزمن شدن کمردردم میشود. میدانم که استفاده مرتب از کرمهای ضدآفتاب و مرطوب کننده در همچون محیطی آن قدر خز و خیل است که از صرافتش می افتم و این یعنی که نامدارایی با پوستی که مدام برای من ناز میکند و با من نمیسازد. اما با این احوال باز هم این حسرت آنقدر عمیق است که وقتی به آنها فکر میکنم ته دلم میسوزد.  مهم نیست که بعضی از آنها اینقدر در این مراسم شرکت کرده اند که برایشان یک عادت سالیانه شده است، شبیه چیدن سفره هفت سین برای ما. حتی مهم نیست که همان اعراب مهمان نواز و خندان توی صف بازرسی های ورود به کربلا و بین الحرمین آن قدر هل میدهندت که له میشوی، یا بی نظمی های کلی حاکم بر عراق، اعم از مراحل عبور از مرز و نحوه پذیرایی در موکبها و نحوه خدمت رسانی خادمان حرم، مدام روی اعصابت راه میرود. باز هم من دلم میسوزد که الآن میان آنها نیستم.

من ابدا از هر گونه تحلیل و تبیینی در باره پیاده روی زیارت اربعین راضی و خرسند نیستم و شدیدا از آنها که دنبال استفاده سیاسی از این قضیه هستند منزجرم. من فقط فکر میکنم که بایستی میان آنها میبودم، و این امر برای زندگیم خیلی ضروری بود، و حالا که نیستم آزار میبینم. آن روز که با لباسهای خاکی و کثیف، با پوست ترک خورده و کف پای تاول زده، با دردی که توی کمر و استخوانهای پا میپیچد، جلوی دروازه کربلا می ایستم و میگویم سلام، من آمدم؛ آن روز من آنجا نیستم؛ و این درد مرا آزار میدهد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 1:50  توسط طاهره حبیبی  | 

نرگس آبیار روشنفکر نیست، آنچنان که رخشان بنی اعتماد بود و از دل قصه گیلانه ش پل زد به خوبی صلح جهانی و زشتی جنگ. و آنچنان که کارگردان های تازه از راه رسیده ای چون سامان سالور (در 1359) و  خسرو معصومی (خرس) دردهای رزمنده ها را ربط دادند به پلشتی ها و کثافتهای جامعه کنونی و نمک پاشیدند روی زخمی که هنوز خوب نشده بود.

او فمینیست نیست که بخواهد الفت را به چالش بکشد به خاطر اینهمه وابستگی نامعقول به پسری که میرود و گم میشود و گم شدنش زندگی او را تیره و تار میکند.

حتی حاتمی کیا هم نیست که دنبال معرفتهای الهی و اجتماعی و سیاسی دفاع مقدس و بیرون کشیدن طرحی برای امروز از دل ان باشد.

او شعار نمیدهد، با اینکه فیلمش سرشار از لحظه هایی با بار عاطفی شدید است، اما حتی در روایتش اغراق هم نکرده است.

او از ما نمیخواهد هنگام دیدن فیلم به تفکر فرو رویم، به کس یا کسانی فحش دهیم، کس یا کسانی را بی جهت بپرستیم و یا دچار تحول معرفتی شویم. او فقط از ما میخواهد ساعتی دنیا را از چشم الفت، همچون نمادی از تمام مادران شهدای مفقودالاثر، ببینیم و در این مدت به هیچ چیز فکر نکنیم جر همدلی با او و احترام به عواطف او و جهان بینی صادقانه و متعالی ش.

من هم مثل بسیاری دیگر  هنگام تماشای این فیلم به خودم اجازه دادم با الفت همراه شوم و با او اشک بریزم، و نه تنها بابت این تجربه احساس بدی ندارم، بلکه بسیار مشتاقم باز هم فیلم را ببینم و البته دعا میکنم که فیلم های دیگری از این سنخ بازهم ساخته شوند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 19:18  توسط طاهره حبیبی  | 

خبر اتهام سرقت علمی به استاد فلسفه دانشگاه تهران خبربدی بود؛ اما وقتی این استاد همان استادی باشد که با او پایان نامه نوشته ای، خبر میشود افتضاح، میشود ویرانگر، میشود آینه دق.

اول یخ کردم. با ناباوری لینک پایین ایمیل را باز کردم. تا پایان صفحه را که میخواندم به خودم میگفتم مسخره است، اینها همه ش مسخره بازی است. بعد ترجیح دادم ساعتها وقتم را با اینترنت بگذرانم؛ بدون اینکه به کتاب فلسفی بازمانده توی اتاق فکر کنم؛ به اینکه میخواستم امروز فصل پنجمش را هم تمام کنم...

اگر فردا کاشف به عمل بیاید که آن خبر و اتهام دروغی بیش نبوده است، بازهم از شدت صدمه ای که خورده م  کم نمیشود. حتی یک خبر دروغ هم کافی است که ناگهان چشمت به ویرانه ای که شش هفت سال درون آن لولیده ای و بزرگ شده ای باز شود، که ناگهان بوی خاک و نمی را حاصل این لولیدن و بزرگ شدن است، از تنت حس کنی. حالا دیگر از خودم هم بدم میآید. از اینکه چه قدر روزهای نوشتن پایان نامه احساس حماقت کردم و به خودم فحش دادم که تنبل و بی عرضه ای. بعد از شش سال دانشگاه رفتن و استاد دیدن، کشف میکردم سر چه سفره محقرانه ای نشسته بودم، و البته که تقصیر خودم بوده است. باید همان اول که وارد دانشگاه میشدم آن قدر زبان انگلیسی میدانستم که بتوانم متون اصلی بخوانم و پایم به دنیای بزرگ فلسفه باز شود، باید آن قدر پولدار میبودم که بتوانم هر کتاب خوبی را که دیدم سفارش بدهم تا از آن سر دنیا برایم بفرستند، باید آنقدر عاقل و باهوش میبودم که خروارها خروار حکمتی را که لا به لای سخنان اساتید بهترین گروه فلسفه بود درک میکردم. اما من هیچ کدام از این ویژگی ها را نداشتم؛ و وقتی ساعتها وقت میگذاشتم که از قم بروم تهران خدمت استاد، و موفق شوم بعد از یک ساعت معطلی، نیم ساعت با او حرف بزنم درحالی که همان زمان شصت نفر میآمدند و چیزی میپرسیدند و جوابی میگرفتند و میرفتند، احساس میکردم هرچه بدبختی میکشم از بی عرضگی خودم است که نمیتوانم با افکار درخشانم توجه استاد را جلب کنم که آن گفتگوها کمی جدی تر انجام شود. حالا همین خبر حتی دروغ کافی است که آن احساس حماقت درونم به توان دو برسد، حتی ده و صد و هزار...

نشستم و باز حسرت خوردم به حال و روز تمام آنها که تکلیفشان را با خودشان یکسره کردند و جل و پلاسشان را جمع کردند و رفتند. باز حسرت خوردم به بی عرضگی و ناتوانی خودم؛ اینکه حتی در تمام لحظات کشف و شهود بر بی چیزی و فقر بزرگ دانشگاه ایرانی،  نه فقط به خودم قبولاندم که تو اهل رفتن نیستی، که حتی با دست خودم بسیاری از راه های رفتن را بستم. فکرش را از سر همسرم بیرون کردم و بچه آوردم و نشستم به بچه بزرگ کردن که شاید تلخی ناکامی تحصیل و دانشگاه با شیرینی مادری جبران شود.

مگر ما اینجا چند استاد خوب داریم که اگر خبر زدند یکی شان با سرقت علمی و فریب به این جایگاه رسیده، بتوانیم سری به تأسف تکان بدهیم و بگوییم به جهنم! آن یکی هم که سالهاست چیزی ننوشته، و آن دیگری هم که رساله دکتریش آن جور بود، و یکی دیگر که استاد دانشگاه شده بود فقط با این مزیت که زبان آلمانی میدانست، و آنهای دیگر هم که ...

به خودم میگویم خب بپذیر که دانشگاه مرده است. این سالهای عمرت هم که در توهم و جهل آمیخته با احساس حقارت تلف شد به جهنم. اصلا به جهنم که وقتی بیست سالت بود و چیزی نوشتی و دادی به استادت تو را مسخره کرد و خندید و رفت. به جهنم که بارها برای حرف زدن سر کلاس زور زدی که صدایت به گوش استاد برسد و او فقط سرش را تکان داد و به آن دانشجوی پسر نگاه کرد و گفت تو بگو، همو که بعد از پایان کلاس میرفت کنار استاد تا با او سیگار بکشد و گپ بزند و بعد هم چه زود به یمن روابط خوبش مدارج ترقی را پشت سر هم طی کرد. به جهنم که دو سال توی دانشگاهی بودی که بهترین استادش جمع بندی درس یک ترمش را چیزی گفت که تو با اعتراف به ناقص بودن عقلت در آن چون و چرا کردی و او باز هم لبخند زد و خداحافظی کرد و سه سال بعد توی کتابی از استاد مشهور دانشگاه استنفورد همان حرفهایی را خواندی که به آن استاد گفته بودی. به جهنم که جان کندی برای نوشتن مقاله ای که چون دانشجوی ارشد بودی و حاضر نبودی اسم استادی را که به اندازه یک خط در کار تو سهم نداشته است بیاوری، مقاله ات برای چاپ تأیید نهایی نشد. به جهنم که تمام اینها تو را روز به روز ناامید تر و خسته تر کرد، تا جایی که بارها به خودت گفتی ولش کن، قید فلسفه را برای همیشه میزنم. اصلا اینها مهم نیست، حتی مهم نیست که حالا از خواب و تفریح و حتی ورزش کردن هم میزنی تا با بچه کوچکی که داری و او را تنگ دلت نگاه داشته ای، وقتی پیدا کنی برای فلسفه خواندن در حالی که میدانی ته کامیابی در این مملکت این است که فارغ التحصیل دکترای بهترین گروه فلسفه شوی که بهترین استادش آن طور...

حتی اگر تمام اینها مهم نباشد این یکی دیگر شوخی نیست که فکر کن تاب آوردی و به این ته کامیابی رسیدی، بعدش میخواهی چه گلی بر سرت بگیری؟ آیا میخواهی بیفتی به دست و پا زدن برای پیدا کردن کار در یکی از همین خرابه ها که خودت درونش بزرگ شدی و میدانی تا چه اندازه از پای بست ویران است؟ یا میخواهی نوشته هایت را بدهی به مجله هایی که فقط و فقط این خاصیت را دارند که عده ای رزومه پر کنند و درجه بگیرند، بدون هیچ فایده دیگری؟ یا کتاب چاپ کنی در بازاری که هرچه مهارتت در سرقت و آب بستن بیشتر باشد موفق تری؟

من از دوستانم که این درد را حس کرده اند میپرسم: ما چه میتوانیم بکنیم؟ اینکه سرمان را بیندازیم پایین و تمام زورمان را جمع کنیم که از پا نیفتیم و تن به ذلت ندهیم و تنهای تنها به سلوک فلسفی مان ادامه دهیم خیلی سخت است. کاش میشد ما حداقل جمع میشدیم و دست هم را میگرفتیم؛ در این خرابه کثیف و نمور...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 3:49  توسط طاهره حبیبی  | 

احساس سرگشتگی و نا به سامانی چنان بر فضای پستهای این وبلاگ غلبه دارد که گاهی خودم هم به خودم فحش میدهم؛ بابت این همه درماندگی که گاهی به یأس پهلو میزند و تا آنجا میرود که خودم هوس میکنم سرم را بکوبم به دیوار. روزمرگی مثل موریانه آرزوهای بزرگم را میجود و پوک میکند، از جام جهانی حالم به هم میخورد، فجایعی که در غزه، در عراق، در سوریه و در افغانستان رخ میدهند اعصابم را میساید، بابت زن بودنم که مدام درگیر تعارض و رفت و برگشت هستم... از ما چه مانده است جز همین دردهای خاموش و ویرانگر؟ آیا من آدمی هستم که اینها را با خودم کشانده ام تا اینجا، تا یک شب مقدس؟ یا اینها آن چیزهایی هستند که مرا کشانده اند تا اینجا؟

....

من از الهیات کلامی آزرده شده م. هیچ وقت احساس نکردم این سرزمین مرا از خودش میراند، هیچ وقت ته دلم آرزو نکردم کاش جسارتش را داشتم و میرفتم، یا کاش میماندم ولی به شرط کنار گذاشتن چادرم، مسخره کردن مناسک عبادی، بریدن از مسجد و مزار و با سر شیرجه رفتن در دریای روشنفکری، ولو روشنفکری دینی. اما  مدتهاست از این الهیات، (یا به تعبیری این ایدئولوژی) آزرده شده م. منظورم فقط کتابهای دینی مدرسه و کلاسهای معارف دانشگاه و برنامه های مذهبی تلویزیون نیست؛ منظورم بخش بزرگی از چیزی است که روزی له له میزدم کاش پاسخ تمام پرسشهایم در آن باشد... اما نبود. پاسخ که نبود هیچ، خودش شد سرچشمه پرسشها و مشکلات دیگر. مثل وقتی دستت را توی ظرف آب وایتکس میکنی که لیوان های سفید شده را برداری و وایتکس پوستت را جمع میکند و حس میکنی پوستت برای استخوانها و گوشتت تنگ شده است، الهیات کلامی هم  مرا درون خودم تنگ میکرد. با دست خودم مرزهایی میکشیدم درونم، در حالی که میدیدم بخشی از وجودم آن طرف آن مرزها جامانده و اینجا راهش نمیدهند. یک ورم با ور دیگرم میجنگید.  جدل میکرد به هدف اسکات خصم. موافق، خودم و مخالف، خودم. مثل همان که سه پست عقبتر نوشتم؛ میخواهم زن باشم و مادر خوب و میخواهم زن باشم و بروم پی علایق و انگیزه هایی که توی وجودم هیجان برپا میکنند.

....

الهیات کلامی، به هدف دفاع از دین، روح دین را میگیرد. نه! من نمیدانم روح دین چیست. الهیات کلامی به هدف دفاع از دین راه را برای مواجهه انسان با خدا تنگ میکند. آنها همه چیز را میبرند داخل نظامی از مقوله ها. مقوله هایی که بر خدا حمل میشود (علت، واجب، قادر، عالم...) و مقوله هایی که بر بنده خدا حمل میشود (زن، همسر، مادر...) مشکلم این نیست که نعوذ بالله خدا عالم و قادر نباشد، یا من نخواهم مادر و همسر باشم؛ مشکلم این است که این مفاهیم نمیتوانند دربردارنده حقیقت باشند، که اینها راه را دور و سخت میکنند، که اینها سرگشتگی و نا به سامانی خلق میکنند.

....

سرگشتگی و نا به سامانی که به یأس پهلو میزند، در تمام زمانی وجود داشت که شب عرفه نبود، یا شب قدر، یا عید قربان، یا عید فطر، یا هر لحظه مقدسی که من هوس نمیکردم سرم را بکوبم به دیوار، ولی در عوض های های گریه میکردم، بدون اینکه تنگ و تاریک باشم، و بدون اینکه بخواهم بروم بمیرم با اینکه در نهایت آگاهی به عجز و استیصالم بودم.

من که اهل ریاضت و سلوک نبوده ام قطعا نمیتوانم واجد هیچ کشف و شهودی باشم. سهم ما از حقیقت این نیست که به نظاره ش  بنشینیم، سهم ما شاید همین باشد که وقتی از کنارش عبور میکنیم، نسیمش بخورد به پر دامن مان و قلبمان مطمئن شود که هست. قلب مطمئن منتظر مقوله ها نمی ماند که بیایند تکلیفش را معلوم کنند؛ قلب مطمئن سرش را می اندازد پایین  کارش را میکند، بدون نق زدن و بهانه گرفتن.

....

بدبختی م  از همان جاست که قلبم مطمئن نیست...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 0:54  توسط طاهره حبیبی  | 

 

استثنای مدرسه ای که کلی امور مزخرف را برای دانش آموزان ارزشمند میکرد چه بود؟

یک معلم تعلیمات اجتماعی داشتیم که خانم مجرد چشم سبزی بود با گرایشات اصلاح طلبانه. سال اول که بودیم یک فعالیتی باید انجام میدادیم به اسم دفتر خبر. از آنجا که آن ایام اوج دوره اصلاحات بود و چنین بود که روزنامه ها قلب تپنده جامعه مدنی بودند، و ما هم نوجوانانی بودیم که به زودی به جرگه شهروندان میپیوستیم، میبایست که برای مطبوعات ارزش و اهمیت قائل میشدیم و مرتب روزنامه ها را تورق میکردیم و جویای اخبار میبودیم. و برای اینکه ثابت کنیم همچنین افرادی هستیم، لازم بود که هر شب جذاب ترین و جالب توجه ترین خبری را که در روزنامه میخواندیم، میبریدیم و میچسباندیم توی دفتر خبر. برای دفترمان جلدی هم درست کرده بودیم از لوگوی روزنامه هایی که آن زمان چاپ میشد؛ جلدی که غیر از همشهری و کیهان، عناوینی مثل جامعه، سلام، خرداد، جبهه و غیره هم رویش بود.آن سال فاصله مدرسه تا خانه ما خیلی طولانی بود و عصرها پدرم میآمد پی م و با هم به خانه برمیگشتیم. یکی از برنامه های ثابتمان هم این بود که من در مسیر یادآوری کنم بابا روزنامه! و پدرم جلوی دکه روزنامه فروشی ترمز کند و برویم روزنامه بخریم. پدرم روزنامه های مختلفی میخرید. غیر از جبهه که هفته نامه بود و تقریبا مرتب میخرید، گاهی کیهان و گاهی سلام میخرید. من از روزنامه سلام خوشم نمیامد؛ جدا از اینکه سیاه و سفید بود و دوازده صفحه بیشتر نداشت، باید به زور خبر جالب توجهی درونش پیدا میکردم. خبرهای جالب توجه برای من آنهایی بودند که مثلا توی همشهری چاپ میشدند که هم رنگی بود و هم صفحاتش بیشتر بود و ضمیمه های محیط زیست و اجتماعی و سینمایی و اینها داشت. امتحانات آخر سال را دادیم و تابستان شروع شد و ما هم از صرافت یافتن خبر برای دفترمان افتاده بودیم که خبرهای عجیبی به گوشم رسید: قانون مطبوعات، انتشار اسناد محرمانه، تعطیلی روزنامه سلام، اعتراض، هجده تیر،حمله به کوی دانشگاه... انگار تازه دفتر خبر از صورت ظاهری و فرم تکلیف مدرسه ای ش خارج میشد و حقیقت می یافت و من با آن حقیقت ش مواجه میشدم. من واقعا درگیر آن اخبار واقعی شده بودم که دیگر توی دفترم نبودند، داشتند توی مخم وول میخوردند و با خودم کلنجار میرفتم که بفهمم چه هستند. روز بیست و سوم تیر همراه خانواده م توی راهپیمایی طرفداران رهبر شرکت کردم. سال بعد دیگر فعالیت دفتر خبر نداشتیم اما من تا سالها بعد، دقیقا تا آخر دبیرستان، هر روز عصر که از مدرسه به خانه برمیگشتم، و دیگر تنها بودم و پدرم نمی آمد پی م، جلوی دکه روزنامه فروشی می ایستادم و روزنامه و مجله میخریدم.

سال دوم فعالیت درس تعلیمات اجتماعی مان، انتخابات ریاست جمهوری مدرسه بود. آن زمان خبری از شورای دانش آموزی نبود. سن قانونی شرکت در انتخابات هم پانزده سال بود و ما که یکی دو سالی بیشتر نمانده بود تا اینکه واجد صلاحیت احراز مقام شهروندی شویم، لازم بود که برای این اتفاق مهم آماده میشدیم. پس طرح معلم اجتماعی مان این شد که برای مدرسه یک رئیس جمهور انتخاب کنیم به عنوان نماینده دانش آموزان در شورای مدرسه. کاندیدهای ریاست جمهوری از میان دانش آموزان پایه سوم بودند که صلاحیت شان توسط شورای معلمان تأیید شده بود. همه چیز طبق قانون پیش میرفت: یک هفته فرصت تبلیغات، دراختیار داشتن فرصت مساوی برای معرفی برنامه ها سر صف و مناظره های انتخاباتی. آن چیزی که از آن برنامه ها یادم مانده، شور و هیجان واقعی، کاملا واقعی، همه ما برای آن انتخابات بود. دیده میشد که پوسترهای تبلیغاتی توسط طرفداران سایر رقبا پاره شده، میتینگی به هم خورده، عده ای به جان هم افتاده و گیس و گیس کشی کرده بودند، تا جایی که مدیرمان وارد میدان شد و تهدید کرد اگر عاقل نباشیم و مراسم را با نظم و ادب برگزار نکنیم همه چیز لغو خواهد شد. روز انتخابات ما با شناسنامه هایی که خودمان درست کرده بودیم و به عینه کپی شناسنامه های واقعی مان بودند، در صف های منظم رفتیم پای صندوق و رای دادیم. ساعت کلاس آخر برای همه پایه ها تعطیل شده بود  و این برای مدرسه ما که اگر خراب میشد ساعت کلاسش نمیرفت یعنی همه چیز جدی بود. انتخابات با نظارت مدیر و شورای معلمان برگزار شد. نتیجه ها همان روز اعلام شد. رئیس جمهور محترم ظرف یک هفته کابینه اش را ، که این بار افرادی از پایه دوم و اول هم بین شان بودند، معرفی کرد  و چون معلم اجتماعی مان قبلش فکر مجلس نمایندگان را نکرده بود، وزرا همین طوری پست گرفتند. اما حیف که مدیرمان این مراسم را فقط تا همان مرحله تحمل کرده بود، و آن رئیس جمهور محترم موفق نشد هیچ کدام از وعده هایش را عملی کند، فقط نفری ده تومان مالیات از همه گرفته بود که بنده خدا یک روز میان امتحانات تغذیه داد به همه در عوض آن مالیاتی که به هیچ کاری نیامده بود.

سال سوم معلم اجتماعی دیگر ایده جدیدی نداشت. در عوض انتخابات ریاست جمهوری واقعی در مملکت برگزار میشد. ما هم مشتی دختر تینیجر بودیم که به جای اینکه با هم کل دوست پسر بیندازیم، یا یواشکی زیرابرویمان را تمیز کنیم، یا قرار جمشیدیه با هم بگذاریم، توی کیفمان روزنامه میآوردیم مدرسه و تمام ساعات ناهار را با بحث سیاسی میگذرانیدم بدون اینکه حتی یکی مان بتواند در انتخابات شرکت کند.

اینها را من به مدرسه مدیونم، و به واقع به آن معلم تعلیمات اجتماعی. 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مهر 1393ساعت 3:55  توسط طاهره حبیبی  | 

دوره راهنمایی را در مدرسه تیزهوشان شهرری بودم. با وجود اینکه بهترین همکلاسیها و باوجدان ترین معلم هایی را که در همه عمر به خودم دیده م در آنجا داشتم اما از مدرسه و روح حاکم برآن بیزار بودم. از دینداری ریاکارانه ای که آنجا ترویج میشد (چادر اجباری و ساعتهای بیخاصیت پرورشی) از ایراد سخنان بیجا درباب فضیلت دکتر و مهندس شدن و از استفاده از واژگان استعداد و هوش برتر که گاهی چون تلنبه با آن بچه ها را باد میکردند و بعد چون سوزن همان بادکنک را میترکاندند.  مثلا هر وقت معلم ریاضی مسأله ای میداد که نمیتوانستم حلش کنم از سر تحقیر میگفت دانش آموز مدرسه عادی هم میتواند این مسأله را حل کند. دانش آموز مدرسه عادی برای ما مترسکی بود که گاهی بهش میخندیدم و گاه کابوس رویاهایمان میشد.  پس از پایان آن سه سال سخت و پرتنش نوجوانی که با گندکاری های مدرسه سخت تر و پرتنش تر هم شده بود، دیگر حاضر نشدم در آزمون ورودی دبیرستان شرکت کنم و در مقابل سؤال مشاوران مدرسه و خانواده و فامیل گفتم که میخواهم علوم انسانی بخوانم و مدرسه ما علوم انسانی ندارد.
سه سال دبیرستان را در مدرسه دولتی معمولی بودم. سال اول برایم زندان بود. با هیچ کدام از همکلاسیها نمیتوانستم حرف بزنم، فاصله وحشتناکی بینمان بود.آنها همان دانش آموزان مدرسه عادی بودند که سه سال یا بهشان خندیده ام یا چوب تحقیرم بودند. در عوض معلم ها هی از درسم و نزاکتم تعریف میکردند و هندوانه زیر بغلم میگذاشتند. طول کشید تا آن دانش آموزان مدرسه عادی بشوند دوستانم. همان دخترهایی که ممکن بود آرایش کنند و دوست پسر هم داشته باشند. میدیدم ارزشهایی که مدرسه راهنمایی به زور در پاچه م چپانده است به درد زندگی در مدرسه عادی ( بگو در شرایط واقعی) نمیخورد، میدیدم تمام آن احکام درباره رذیلتهای دانش آموزان مدرسه عادی مقابل صداقت و شور نوجوانی آن دخترهای معصوم مشتی دروغ و دغل بود که معلوم نبود قرار بود چه دردی از ما دوا کند که این همه به خوردمان داده بودند. در عوض دوباره متنفر شدم، از مدرسه از آن معلم ها و هندوانه هایشان، از بازار تحقیر و توهین به دوستانم که هر روز با ابزار و انگی داغ بود. وقتی دبیرستان تمام شد پایم را کردم در یک کفش که دیگر مدرسه نمیروم. پیش دانشگاهی را غیر حضوری خواندم و به خودم فرصت دادم یک سالی را دور از دخالتهای خاله خرس وار مدرسه درس بیاموزم و رشد کنم. 
برای من که غیر از دوران شاد و شنگول ابتدایی، همیشه عمرم از مدرسه متنفر بوده م خیلی عجیب اند دوستانی که در مدارس خاص مثلا مدارس غیر انتفاعی مذهبی درس خوانده اند و جوری از آن مدرسه حرف میزنند که انگار از پدرشان حرف میزنند. آنهایی که مدرسه برایشان حکم ناموس دارد و من میبینم اقتدار این پدر حتی در سالهای بعد از ترک کردنش فرزندانش را مرعوب کرده است. در سالهای اول دانشجویی یادداشتی نوشته بودم درباره علم دینی و اینها و داده بودم به یکی از اساتید انقلابی و حزب  اللهی و او خیلی خوشش آمد و تعریف و تحسین کرد که خیلی خوب است و برای اینکه مرا بیشتر بشناسد اولین سؤالی که کرد این بود: در کدام مدرسه درس خوانده ای؟! در واقع من دختری بودم که هیچ وقت ولایت این پدر پیر مقتدر را نپذیرفتم. من همیشه از مدرسه بیزار بودم و آن استاد نفهمیده بود در شرایط رهایی از ارعاب مدرسه بهتر میتوان فکر کرد و حرف زد.

 

پی نوشت:

آن مدرسه راهنمایی یک استثنا دارد که اگر خدا بخواهد درباره ش مینویسم.

اصل این مطلب را پیشتر در گوگل پلاس منتشر کرده بودم. هم تکراری است و هم اصالتا وبلاگی نیست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 12:45  توسط طاهره حبیبی  | 

در پاسخ به دعوت زهرای عزیز

چرا زن هایی که در تحصیل و کار موفق هستند، در خانواده شان موفق نیستند؟

ما درست وسط داستان به دنیا آمده ایم و زندگی میکنیم. نه از آغازش خبر داریم، و نه میدانیم در پایان چه چیزی در انتظارمان است. اینکه درس بخوانیم، توی وجودمان کلی انگیزه و شوق برای فعالیت و کار پیدا کنیم و برویم دنبال همین خواسته های دوست داشتنی مان برای مان خیلی بدیهی بود. حقی نبود که برای به دست آوردنش بجنگیم، برای همین شاید خیلی ملتفت نبودیم که چه میکنیم. مشکلات وقتی شروع شد که به طور جدی به مقوله ای به اسم خانواده و تمام مسئولیتها و بارهایش برخورد کردیم. به چیزی که وجود آن هم برایمان بدیهی بود، اما خیلی سخت تر از اولی شد. جایی بود که نمیشناختیمش، هیچ تجربه زنده ای از آن نداشتیم، هیچ کس ننشسته بود برایمان صاف و پوست کنده شرحش بدهد. ما به یکباره خودمان را وسط میدان جنگ دیدیم. جنگی که یک طرفش خودمان هستیم و طرف دیگرش هم باز خودمانیم. یک طرف خودمانیم که میخواهد تحصیلش را ادامه دهد، پژوهشهایش را پیگیری کند، در کارش ارتقا بیابد و مسیری را که سالهاست با دشواری پیموده به سرانجام برساند. طرف دیگر هم خودمانیم که میخواهیم دختر خوب پدر و مادرمان باشیم، همسر مهربان و کدبانوی خانه خود باشیم، و مادر کامل فرزندان معصوممان باشیم. و این جنگ نتیجه گوش سپردن به قصه ای بود که از کودکی برایمان خوانده بودند. قصه آن زنی که هم کدبانو و مادر نمونه است و هم دانشجوی خوب استادش و نیروی فعال و مثمر ثمر رئیسش و گزینه مناسب برای مدیریت موسسه ش. ما با این اندیشه درس خواندیم و ازدواج کردیم که میتوانیم آن زن باشیم.

ما چون وسط داستان به دنیا نیامدیم یادمان نبود که فمینیسهای غربی شصت هفتاد سال پیش به این نتیجه رسیدند که آن قصه را باید فراموش کرد. و اصلا مهد کودک و خانه سالمندان یعنی همین. یعنی که آن زن توانایی ذهنی و ظرفیت عاطفی محدودی دارد، همان زنی که باید از والدین پیر و بیمارش نگهداری کند، بچه شیرخواره ش را به بغل بگیرد، برای همسرش کدبانوگری کند و در همان وقت رساله دکترایش را بنویسد، پروژه جدید کاریش را تحویل دهد و حواسش به رقبایی که میخواهند زیرپایش را خالی کند باشد. آنها گفتند آن زن نمیتواند، پس از او نخواهید. به خودش هم کمک کنید تا از خودش اینچنین انتظارات خارق العاده نداشته باشد. او را جوری تربیت نکنید که زیر بار تکالیف اخلاقیش جوری زندگی شخصی‌اش را زهر مار خودش کند که ده بار آرزو کند کاش این همه به خودش و پیشرفتش فکر نکرده بود.

ما چون وسط داستانیم نمیدانیم آخرش چه میشود. ما سفت ایستاده ایم و فکر میکنیم حتی اگر آن قصه یک افسانه باشد، حتی اگر همچنین زن های همه چیز تمامی به تعداد انگشتان یک دست هم نباشند، باز ما نمیتوانیم قید اینها را بزنیم. قید درس و فعالیتمان را، و قید خانواده ای که دوستش داریم و به آن نیاز داریم و میدانیم که به ما نیاز دارد. حتی اگر آن خانواده آن طور که حمایت ما را میطلبد، حامی مان نباشد. یک سال از محل کارمان مرخصی میگیریم، یک سال بچه را مهد کودک میگذاریم، یک سال آزمون را عقب میاندازیم، دنبال مهد کودک اسلامی میگردیم، با همسرمان پیش مشاور میرویم، از دوست و فامیل و همسایه کمک میگیریم و خلاصه هرکاری میکنیم که این بار سنگین را کجدار و مریز به دوش بکشیم. حالا اگر وسطش بریدیم، از اداره اخراج شدیم، درسمان نیمه کاره رها شد و از همسرمان جدا شدیم، اتفاقی که افتاده است اصلا غیرعادی نیست، هرچند تلخ است.

چه باید کرد؟ ما نمیتوانیم با قاطعیت بگوییم چه کنیم. سی سال است که میگویند داریم آزمون و خطا میکنیم. اینجا  آزمون ها خیلی طولانی تر هم میشوند، چون زنها، یعنی موارد مورد مطالعه خاموشند. چون خیلی وقتها حقیقت را نمیگویند. نمیگویند که فرزندانشان آن طور که آرزو داشتند بار نیامدند، نمیگویند رابطه عاطفی شان با همسرشان چه قدر خراب است، نمیگویند دل پدر و مادرشان چرکین است. آن زن های دیگر هم حقیقت را نمیگویند. آنها که در خانه نشستند و  به آرمان همسر خوب و مادر فداکار پایبند ماندند، نمیگویند که چه قدر تنهایی کشیده اند، نمیگویند همسرشان که درس خواند و فرهیخته شده همچون بچه نگاهشان میکند و وارد تصمیم گیری های مهم زندگی نمیکندشان، نمیگویند بچه هایشان دیگر آنها را طرف صحبت جدی و مشورت خود قرار نمیدهند.

پیشنهاد من برای هر برنامه و طرحی این است که با خودمان روراست باشیم. مطالعاتی را شروع کنیم که رودربایستی تویشان نیست. همان حرفهای ناگفته را مورد توجه قرار دهیم. کار یکی دو نفر هم نیست. باید این روندی که تاکنون وجود داشته را آسیب شناسی دقیق کنیم. شاید به این نتیجه برسیم که باید تغییراتی در خانواده ایجاد کرد. باید تغییراتی در آموزش و پرورش ایجاد کرد. باید تغییراتی در رسانه ایجاد کرد. البته نه از سنخ این راهکار ها و سندها و برنامه هایی که مرسوم است مدیران سازمان ها و وزارت خانه ها میدهند.  نمیدانم. شاید اگر هم برنامه مان مثل همان برنامه های قبلی شد نباید خیلی مأیوس شویم. چون ما وارد بازی تجربه ناشده و خطرناکی هستیم. همین یک بام و دو هوای مدرن بودن و سنتی بودن. همین جمع کردن همه چیزهایی که میخواهیم....

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 18:38  توسط طاهره حبیبی  |