وقتی گیر می افتیم، وقتی عبور میکنیم و وقتی نظاره میکنیم

نرگس آبیار روشنفکر نیست، آنچنان که رخشان بنی اعتماد بود و از دل قصه گیلانه ش پل زد به خوبی صلح جهانی و زشتی جنگ. و آنچنان که کارگردان های تازه از راه رسیده ای چون سامان سالور (در 1359) و  خسرو معصومی (خرس) دردهای رزمنده ها را ربط دادند به پلشتی ها و کثافتهای جامعه کنونی و نمک پاشیدند روی زخمی که هنوز خوب نشده بود.

او فمینیست نیست که بخواهد الفت را به چالش بکشد به خاطر اینهمه وابستگی نامعقول به پسری که میرود و گم میشود و گم شدنش زندگی او را تیره و تار میکند.

حتی حاتمی کیا هم نیست که دنبال معرفتهای الهی و اجتماعی و سیاسی دفاع مقدس و بیرون کشیدن طرحی برای امروز از دل ان باشد.

او شعار نمیدهد، با اینکه فیلمش سرشار از لحظه هایی با بار عاطفی شدید است، اما حتی در روایتش اغراق هم نکرده است.

او از ما نمیخواهد هنگام دیدن فیلم به تفکر فرو رویم، به کس یا کسانی فحش دهیم، کس یا کسانی را بی جهت بپرستیم و یا دچار تحول معرفتی شویم. او فقط از ما میخواهد ساعتی دنیا را از چشم الفت، همچون نمادی از تمام مادران شهدای مفقودالاثر، ببینیم و در این مدت به هیچ چیز فکر نکنیم جر همدلی با او و احترام به عواطف او و جهان بینی صادقانه و متعالی ش.

من هم مثل بسیاری دیگر  هنگام تماشای این فیلم به خودم اجازه دادم با الفت همراه شوم و با او اشک بریزم، و نه تنها بابت این تجربه احساس بدی ندارم، بلکه بسیار مشتاقم باز هم فیلم را ببینم و البته دعا میکنم که فیلم های دیگری از این سنخ بازهم ساخته شوند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 19:18  توسط طاهره حبیبی  | 

خبر اتهام سرقت علمی به استاد فلسفه دانشگاه تهران خبربدی بود؛ اما وقتی این استاد همان استادی باشد که با او پایان نامه نوشته ای، خبر میشود افتضاح، میشود ویرانگر، میشود آینه دق.

اول یخ کردم. با ناباوری لینک پایین ایمیل را باز کردم. تا پایان صفحه را که میخواندم به خودم میگفتم مسخره است، اینها همه ش مسخره بازی است. بعد ترجیح دادم ساعتها وقتم را با اینترنت بگذرانم؛ بدون اینکه به کتاب فلسفی بازمانده توی اتاق فکر کنم؛ به اینکه میخواستم امروز فصل پنجمش را هم تمام کنم...

اگر فردا کاشف به عمل بیاید که آن خبر و اتهام دروغی بیش نبوده است، بازهم از شدت صدمه ای که خورده م  کم نمیشود. حتی یک خبر دروغ هم کافی است که ناگهان چشمت به ویرانه ای که شش هفت سال درون آن لولیده ای و بزرگ شده ای باز شود، که ناگهان بوی خاک و نمی را حاصل این لولیدن و بزرگ شدن است، از تنت حس کنی. حالا دیگر از خودم هم بدم میآید. از اینکه چه قدر روزهای نوشتن پایان نامه احساس حماقت کردم و به خودم فحش دادم که تنبل و بی عرضه ای. بعد از شش سال دانشگاه رفتن و استاد دیدن، کشف میکردم سر چه سفره محقرانه ای نشسته بودم، و البته که تقصیر خودم بوده است. باید همان اول که وارد دانشگاه میشدم آن قدر زبان انگلیسی میدانستم که بتوانم متون اصلی بخوانم و پایم به دنیای بزرگ فلسفه باز شود، باید آن قدر پولدار میبودم که بتوانم هر کتاب خوبی را که دیدم سفارش بدهم تا از آن سر دنیا برایم بفرستند، باید آنقدر عاقل و باهوش میبودم که خروارها خروار حکمتی را که لا به لای سخنان اساتید بهترین گروه فلسفه بود درک میکردم. اما من هیچ کدام از این ویژگی ها را نداشتم؛ و وقتی ساعتها وقت میگذاشتم که از قم بروم تهران خدمت استاد، و موفق شوم بعد از یک ساعت معطلی، نیم ساعت با او حرف بزنم درحالی که همان زمان شصت نفر میآمدند و چیزی میپرسیدند و جوابی میگرفتند و میرفتند، احساس میکردم هرچه بدبختی میکشم از بی عرضگی خودم است که نمیتوانم با افکار درخشانم توجه استاد را جلب کنم که آن گفتگوها کمی جدی تر انجام شود. حالا همین خبر حتی دروغ کافی است که آن احساس حماقت درونم به توان دو برسد، حتی ده و صد و هزار...

نشستم و باز حسرت خوردم به حال و روز تمام آنها که تکلیفشان را با خودشان یکسره کردند و جل و پلاسشان را جمع کردند و رفتند. باز حسرت خوردم به بی عرضگی و ناتوانی خودم؛ اینکه حتی در تمام لحظات کشف و شهود بر بی چیزی و فقر بزرگ دانشگاه ایرانی،  نه فقط به خودم قبولاندم که تو اهل رفتن نیستی، که حتی با دست خودم بسیاری از راه های رفتن را بستم. فکرش را از سر همسرم بیرون کردم و بچه آوردم و نشستم به بچه بزرگ کردن که شاید تلخی ناکامی تحصیل و دانشگاه با شیرینی مادری جبران شود.

مگر ما اینجا چند استاد خوب داریم که اگر خبر زدند یکی شان با سرقت علمی و فریب به این جایگاه رسیده، بتوانیم سری به تأسف تکان بدهیم و بگوییم به جهنم! آن یکی هم که سالهاست چیزی ننوشته، و آن دیگری هم که رساله دکتریش آن جور بود، و یکی دیگر که استاد دانشگاه شده بود فقط با این مزیت که زبان آلمانی میدانست، و آنهای دیگر هم که ...

به خودم میگویم خب بپذیر که دانشگاه مرده است. این سالهای عمرت هم که در توهم و جهل آمیخته با احساس حقارت تلف شد به جهنم. اصلا به جهنم که وقتی بیست سالت بود و چیزی نوشتی و دادی به استادت تو را مسخره کرد و خندید و رفت. به جهنم که بارها برای حرف زدن سر کلاس زور زدی که صدایت به گوش استاد برسد و او فقط سرش را تکان داد و به آن دانشجوی پسر نگاه کرد و گفت تو بگو، همو که بعد از پایان کلاس میرفت کنار استاد تا با او سیگار بکشد و گپ بزند و بعد هم چه زود به یمن روابط خوبش مدارج ترقی را پشت سر هم طی کرد. به جهنم که دو سال توی دانشگاهی بودی که بهترین استادش جمع بندی درس یک ترمش را چیزی گفت که تو با اعتراف به ناقص بودن عقلت در آن چون و چرا کردی و او باز هم لبخند زد و خداحافظی کرد و سه سال بعد توی کتابی از استاد مشهور دانشگاه استنفورد همان حرفهایی را خواندی که به آن استاد گفته بودی. به جهنم که جان کندی برای نوشتن مقاله ای که چون دانشجوی ارشد بودی و حاضر نبودی اسم استادی را که به اندازه یک خط در کار تو سهم نداشته است بیاوری، مقاله ات برای چاپ تأیید نهایی نشد. به جهنم که تمام اینها تو را روز به روز ناامید تر و خسته تر کرد، تا جایی که بارها به خودت گفتی ولش کن، قید فلسفه را برای همیشه میزنم. اصلا اینها مهم نیست، حتی مهم نیست که حالا از خواب و تفریح و حتی ورزش کردن هم میزنی تا با بچه کوچکی که داری و او را تنگ دلت نگاه داشته ای، وقتی پیدا کنی برای فلسفه خواندن در حالی که میدانی ته کامیابی در این مملکت این است که فارغ التحصیل دکترای بهترین گروه فلسفه شوی که بهترین استادش آن طور...

حتی اگر تمام اینها مهم نباشد این یکی دیگر شوخی نیست که فکر کن تاب آوردی و به این ته کامیابی رسیدی، بعدش میخواهی چه گلی بر سرت بگیری؟ آیا میخواهی بیفتی به دست و پا زدن برای پیدا کردن کار در یکی از همین خرابه ها که خودت درونش بزرگ شدی و میدانی تا چه اندازه از پای بست ویران است؟ یا میخواهی نوشته هایت را بدهی به مجله هایی که فقط و فقط این خاصیت را دارند که عده ای رزومه پر کنند و درجه بگیرند، بدون هیچ فایده دیگری؟ یا کتاب چاپ کنی در بازاری که هرچه مهارتت در سرقت و آب بستن بیشتر باشد موفق تری؟

من از دوستانم که این درد را حس کرده اند میپرسم: ما چه میتوانیم بکنیم؟ اینکه سرمان را بیندازیم پایین و تمام زورمان را جمع کنیم که از پا نیفتیم و تن به ذلت ندهیم و تنهای تنها به سلوک فلسفی مان ادامه دهیم خیلی سخت است. کاش میشد ما حداقل جمع میشدیم و دست هم را میگرفتیم؛ در این خرابه کثیف و نمور...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 3:49  توسط طاهره حبیبی  | 

احساس سرگشتگی و نا به سامانی چنان بر فضای پستهای این وبلاگ غلبه دارد که گاهی خودم هم به خودم فحش میدهم؛ بابت این همه درماندگی که گاهی به یأس پهلو میزند و تا آنجا میرود که خودم هوس میکنم سرم را بکوبم به دیوار. روزمرگی مثل موریانه آرزوهای بزرگم را میجود و پوک میکند، از جام جهانی حالم به هم میخورد، فجایعی که در غزه، در عراق، در سوریه و در افغانستان رخ میدهند اعصابم را میساید، بابت زن بودنم که مدام درگیر تعارض و رفت و برگشت هستم... از ما چه مانده است جز همین دردهای خاموش و ویرانگر؟ آیا من آدمی هستم که اینها را با خودم کشانده ام تا اینجا، تا یک شب مقدس؟ یا اینها آن چیزهایی هستند که مرا کشانده اند تا اینجا؟

....

من از الهیات کلامی آزرده شده م. هیچ وقت احساس نکردم این سرزمین مرا از خودش میراند، هیچ وقت ته دلم آرزو نکردم کاش جسارتش را داشتم و میرفتم، یا کاش میماندم ولی به شرط کنار گذاشتن چادرم، مسخره کردن مناسک عبادی، بریدن از مسجد و مزار و با سر شیرجه رفتن در دریای روشنفکری، ولو روشنفکری دینی. اما  مدتهاست از این الهیات، (یا به تعبیری این ایدئولوژی) آزرده شده م. منظورم فقط کتابهای دینی مدرسه و کلاسهای معارف دانشگاه و برنامه های مذهبی تلویزیون نیست؛ منظورم بخش بزرگی از چیزی است که روزی له له میزدم کاش پاسخ تمام پرسشهایم در آن باشد... اما نبود. پاسخ که نبود هیچ، خودش شد سرچشمه پرسشها و مشکلات دیگر. مثل وقتی دستت را توی ظرف آب وایتکس میکنی که لیوان های سفید شده را برداری و وایتکس پوستت را جمع میکند و حس میکنی پوستت برای استخوانها و گوشتت تنگ شده است، الهیات کلامی هم  مرا درون خودم تنگ میکرد. با دست خودم مرزهایی میکشیدم درونم، در حالی که میدیدم بخشی از وجودم آن طرف آن مرزها جامانده و اینجا راهش نمیدهند. یک ورم با ور دیگرم میجنگید.  جدل میکرد به هدف اسکات خصم. موافق، خودم و مخالف، خودم. مثل همان که سه پست عقبتر نوشتم؛ میخواهم زن باشم و مادر خوب و میخواهم زن باشم و بروم پی علایق و انگیزه هایی که توی وجودم هیجان برپا میکنند.

....

الهیات کلامی، به هدف دفاع از دین، روح دین را میگیرد. نه! من نمیدانم روح دین چیست. الهیات کلامی به هدف دفاع از دین راه را برای مواجهه انسان با خدا تنگ میکند. آنها همه چیز را میبرند داخل نظامی از مقوله ها. مقوله هایی که بر خدا حمل میشود (علت، واجب، قادر، عالم...) و مقوله هایی که بر بنده خدا حمل میشود (زن، همسر، مادر...) مشکلم این نیست که نعوذ بالله خدا عالم و قادر نباشد، یا من نخواهم مادر و همسر باشم؛ مشکلم این است که این مفاهیم نمیتوانند دربردارنده حقیقت باشند، که اینها راه را دور و سخت میکنند، که اینها سرگشتگی و نا به سامانی خلق میکنند.

....

سرگشتگی و نا به سامانی که به یأس پهلو میزند، در تمام زمانی وجود داشت که شب عرفه نبود، یا شب قدر، یا عید قربان، یا عید فطر، یا هر لحظه مقدسی که من هوس نمیکردم سرم را بکوبم به دیوار، ولی در عوض های های گریه میکردم، بدون اینکه تنگ و تاریک باشم، و بدون اینکه بخواهم بروم بمیرم با اینکه در نهایت آگاهی به عجز و استیصالم بودم.

من که اهل ریاضت و سلوک نبوده ام قطعا نمیتوانم واجد هیچ کشف و شهودی باشم. سهم ما از حقیقت این نیست که به نظاره ش  بنشینیم، سهم ما شاید همین باشد که وقتی از کنارش عبور میکنیم، نسیمش بخورد به پر دامن مان و قلبمان مطمئن شود که هست. قلب مطمئن منتظر مقوله ها نمی ماند که بیایند تکلیفش را معلوم کنند؛ قلب مطمئن سرش را می اندازد پایین  کارش را میکند، بدون نق زدن و بهانه گرفتن.

....

بدبختی م  از همان جاست که قلبم مطمئن نیست...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 0:54  توسط طاهره حبیبی  | 

 

استثنای مدرسه ای که کلی امور مزخرف را برای دانش آموزان ارزشمند میکرد چه بود؟

یک معلم تعلیمات اجتماعی داشتیم که خانم مجرد چشم سبزی بود با گرایشات اصلاح طلبانه. سال اول که بودیم یک فعالیتی باید انجام میدادیم به اسم دفتر خبر. از آنجا که آن ایام اوج دوره اصلاحات بود و چنین بود که روزنامه ها قلب تپنده جامعه مدنی بودند، و ما هم نوجوانانی بودیم که به زودی به جرگه شهروندان میپیوستیم، میبایست که برای مطبوعات ارزش و اهمیت قائل میشدیم و مرتب روزنامه ها را تورق میکردیم و جویای اخبار میبودیم. و برای اینکه ثابت کنیم همچنین افرادی هستیم، لازم بود که هر شب جذاب ترین و جالب توجه ترین خبری را که در روزنامه میخواندیم، میبریدیم و میچسباندیم توی دفتر خبر. برای دفترمان جلدی هم درست کرده بودیم از لوگوی روزنامه هایی که آن زمان چاپ میشد؛ جلدی که غیر از همشهری و کیهان، عناوینی مثل جامعه، سلام، خرداد، جبهه و غیره هم رویش بود.آن سال فاصله مدرسه تا خانه ما خیلی طولانی بود و عصرها پدرم میآمد پی م و با هم به خانه برمیگشتیم. یکی از برنامه های ثابتمان هم این بود که من در مسیر یادآوری کنم بابا روزنامه! و پدرم جلوی دکه روزنامه فروشی ترمز کند و برویم روزنامه بخریم. پدرم روزنامه های مختلفی میخرید. غیر از جبهه که هفته نامه بود و تقریبا مرتب میخرید، گاهی کیهان و گاهی سلام میخرید. من از روزنامه سلام خوشم نمیامد؛ جدا از اینکه سیاه و سفید بود و دوازده صفحه بیشتر نداشت، باید به زور خبر جالب توجهی درونش پیدا میکردم. خبرهای جالب توجه برای من آنهایی بودند که مثلا توی همشهری چاپ میشدند که هم رنگی بود و هم صفحاتش بیشتر بود و ضمیمه های محیط زیست و اجتماعی و سینمایی و اینها داشت. امتحانات آخر سال را دادیم و تابستان شروع شد و ما هم از صرافت یافتن خبر برای دفترمان افتاده بودیم که خبرهای عجیبی به گوشم رسید: قانون مطبوعات، انتشار اسناد محرمانه، تعطیلی روزنامه سلام، اعتراض، هجده تیر،حمله به کوی دانشگاه... انگار تازه دفتر خبر از صورت ظاهری و فرم تکلیف مدرسه ای ش خارج میشد و حقیقت می یافت و من با آن حقیقت ش مواجه میشدم. من واقعا درگیر آن اخبار واقعی شده بودم که دیگر توی دفترم نبودند، داشتند توی مخم وول میخوردند و با خودم کلنجار میرفتم که بفهمم چه هستند. روز بیست و سوم تیر همراه خانواده م توی راهپیمایی طرفداران رهبر شرکت کردم. سال بعد دیگر فعالیت دفتر خبر نداشتیم اما من تا سالها بعد، دقیقا تا آخر دبیرستان، هر روز عصر که از مدرسه به خانه برمیگشتم، و دیگر تنها بودم و پدرم نمی آمد پی م، جلوی دکه روزنامه فروشی می ایستادم و روزنامه و مجله میخریدم.

سال دوم فعالیت درس تعلیمات اجتماعی مان، انتخابات ریاست جمهوری مدرسه بود. آن زمان خبری از شورای دانش آموزی نبود. سن قانونی شرکت در انتخابات هم پانزده سال بود و ما که یکی دو سالی بیشتر نمانده بود تا اینکه واجد صلاحیت احراز مقام شهروندی شویم، لازم بود که برای این اتفاق مهم آماده میشدیم. پس طرح معلم اجتماعی مان این شد که برای مدرسه یک رئیس جمهور انتخاب کنیم به عنوان نماینده دانش آموزان در شورای مدرسه. کاندیدهای ریاست جمهوری از میان دانش آموزان پایه سوم بودند که صلاحیت شان توسط شورای معلمان تأیید شده بود. همه چیز طبق قانون پیش میرفت: یک هفته فرصت تبلیغات، دراختیار داشتن فرصت مساوی برای معرفی برنامه ها سر صف و مناظره های انتخاباتی. آن چیزی که از آن برنامه ها یادم مانده، شور و هیجان واقعی، کاملا واقعی، همه ما برای آن انتخابات بود. دیده میشد که پوسترهای تبلیغاتی توسط طرفداران سایر رقبا پاره شده، میتینگی به هم خورده، عده ای به جان هم افتاده و گیس و گیس کشی کرده بودند، تا جایی که مدیرمان وارد میدان شد و تهدید کرد اگر عاقل نباشیم و مراسم را با نظم و ادب برگزار نکنیم همه چیز لغو خواهد شد. روز انتخابات ما با شناسنامه هایی که خودمان درست کرده بودیم و به عینه کپی شناسنامه های واقعی مان بودند، در صف های منظم رفتیم پای صندوق و رای دادیم. ساعت کلاس آخر برای همه پایه ها تعطیل شده بود  و این برای مدرسه ما که اگر خراب میشد ساعت کلاسش نمیرفت یعنی همه چیز جدی بود. انتخابات با نظارت مدیر و شورای معلمان برگزار شد. نتیجه ها همان روز اعلام شد. رئیس جمهور محترم ظرف یک هفته کابینه اش را ، که این بار افرادی از پایه دوم و اول هم بین شان بودند، معرفی کرد  و چون معلم اجتماعی مان قبلش فکر مجلس نمایندگان را نکرده بود، وزرا همین طوری پست گرفتند. اما حیف که مدیرمان این مراسم را فقط تا همان مرحله تحمل کرده بود، و آن رئیس جمهور محترم موفق نشد هیچ کدام از وعده هایش را عملی کند، فقط نفری ده تومان مالیات از همه گرفته بود که بنده خدا یک روز میان امتحانات تغذیه داد به همه در عوض آن مالیاتی که به هیچ کاری نیامده بود.

سال سوم معلم اجتماعی دیگر ایده جدیدی نداشت. در عوض انتخابات ریاست جمهوری واقعی در مملکت برگزار میشد. ما هم مشتی دختر تینیجر بودیم که به جای اینکه با هم کل دوست پسر بیندازیم، یا یواشکی زیرابرویمان را تمیز کنیم، یا قرار جمشیدیه با هم بگذاریم، توی کیفمان روزنامه میآوردیم مدرسه و تمام ساعات ناهار را با بحث سیاسی میگذرانیدم بدون اینکه حتی یکی مان بتواند در انتخابات شرکت کند.

اینها را من به مدرسه مدیونم، و به واقع به آن معلم تعلیمات اجتماعی. 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مهر 1393ساعت 3:55  توسط طاهره حبیبی  | 

دوره راهنمایی را در مدرسه تیزهوشان شهرری بودم. با وجود اینکه بهترین همکلاسیها و باوجدان ترین معلم هایی را که در همه عمر به خودم دیده م در آنجا داشتم اما از مدرسه و روح حاکم برآن بیزار بودم. از دینداری ریاکارانه ای که آنجا ترویج میشد (چادر اجباری و ساعتهای بیخاصیت پرورشی) از ایراد سخنان بیجا درباب فضیلت دکتر و مهندس شدن و از استفاده از واژگان استعداد و هوش برتر که گاهی چون تلنبه با آن بچه ها را باد میکردند و بعد چون سوزن همان بادکنک را میترکاندند.  مثلا هر وقت معلم ریاضی مسأله ای میداد که نمیتوانستم حلش کنم از سر تحقیر میگفت دانش آموز مدرسه عادی هم میتواند این مسأله را حل کند. دانش آموز مدرسه عادی برای ما مترسکی بود که گاهی بهش میخندیدم و گاه کابوس رویاهایمان میشد.  پس از پایان آن سه سال سخت و پرتنش نوجوانی که با گندکاری های مدرسه سخت تر و پرتنش تر هم شده بود، دیگر حاضر نشدم در آزمون ورودی دبیرستان شرکت کنم و در مقابل سؤال مشاوران مدرسه و خانواده و فامیل گفتم که میخواهم علوم انسانی بخوانم و مدرسه ما علوم انسانی ندارد.
سه سال دبیرستان را در مدرسه دولتی معمولی بودم. سال اول برایم زندان بود. با هیچ کدام از همکلاسیها نمیتوانستم حرف بزنم، فاصله وحشتناکی بینمان بود.آنها همان دانش آموزان مدرسه عادی بودند که سه سال یا بهشان خندیده ام یا چوب تحقیرم بودند. در عوض معلم ها هی از درسم و نزاکتم تعریف میکردند و هندوانه زیر بغلم میگذاشتند. طول کشید تا آن دانش آموزان مدرسه عادی بشوند دوستانم. همان دخترهایی که ممکن بود آرایش کنند و دوست پسر هم داشته باشند. میدیدم ارزشهایی که مدرسه راهنمایی به زور در پاچه م چپانده است به درد زندگی در مدرسه عادی ( بگو در شرایط واقعی) نمیخورد، میدیدم تمام آن احکام درباره رذیلتهای دانش آموزان مدرسه عادی مقابل صداقت و شور نوجوانی آن دخترهای معصوم مشتی دروغ و دغل بود که معلوم نبود قرار بود چه دردی از ما دوا کند که این همه به خوردمان داده بودند. در عوض دوباره متنفر شدم، از مدرسه از آن معلم ها و هندوانه هایشان، از بازار تحقیر و توهین به دوستانم که هر روز با ابزار و انگی داغ بود. وقتی دبیرستان تمام شد پایم را کردم در یک کفش که دیگر مدرسه نمیروم. پیش دانشگاهی را غیر حضوری خواندم و به خودم فرصت دادم یک سالی را دور از دخالتهای خاله خرس وار مدرسه درس بیاموزم و رشد کنم. 
برای من که غیر از دوران شاد و شنگول ابتدایی، همیشه عمرم از مدرسه متنفر بوده م خیلی عجیب اند دوستانی که در مدارس خاص مثلا مدارس غیر انتفاعی مذهبی درس خوانده اند و جوری از آن مدرسه حرف میزنند که انگار از پدرشان حرف میزنند. آنهایی که مدرسه برایشان حکم ناموس دارد و من میبینم اقتدار این پدر حتی در سالهای بعد از ترک کردنش فرزندانش را مرعوب کرده است. در سالهای اول دانشجویی یادداشتی نوشته بودم درباره علم دینی و اینها و داده بودم به یکی از اساتید انقلابی و حزب  اللهی و او خیلی خوشش آمد و تعریف و تحسین کرد که خیلی خوب است و برای اینکه مرا بیشتر بشناسد اولین سؤالی که کرد این بود: در کدام مدرسه درس خوانده ای؟! در واقع من دختری بودم که هیچ وقت ولایت این پدر پیر مقتدر را نپذیرفتم. من همیشه از مدرسه بیزار بودم و آن استاد نفهمیده بود در شرایط رهایی از ارعاب مدرسه بهتر میتوان فکر کرد و حرف زد.

 

پی نوشت:

آن مدرسه راهنمایی یک استثنا دارد که اگر خدا بخواهد درباره ش مینویسم.

اصل این مطلب را پیشتر در گوگل پلاس منتشر کرده بودم. هم تکراری است و هم اصالتا وبلاگی نیست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 12:45  توسط طاهره حبیبی  | 

در پاسخ به دعوت زهرای عزیز

چرا زن هایی که در تحصیل و کار موفق هستند، در خانواده شان موفق نیستند؟

ما درست وسط داستان به دنیا آمده ایم و زندگی میکنیم. نه از آغازش خبر داریم، و نه میدانیم در پایان چه چیزی در انتظارمان است. اینکه درس بخوانیم، توی وجودمان کلی انگیزه و شوق برای فعالیت و کار پیدا کنیم و برویم دنبال همین خواسته های دوست داشتنی مان برای مان خیلی بدیهی بود. حقی نبود که برای به دست آوردنش بجنگیم، برای همین شاید خیلی ملتفت نبودیم که چه میکنیم. مشکلات وقتی شروع شد که به طور جدی به مقوله ای به اسم خانواده و تمام مسئولیتها و بارهایش برخورد کردیم. به چیزی که وجود آن هم برایمان بدیهی بود، اما خیلی سخت تر از اولی شد. جایی بود که نمیشناختیمش، هیچ تجربه زنده ای از آن نداشتیم، هیچ کس ننشسته بود برایمان صاف و پوست کنده شرحش بدهد. ما به یکباره خودمان را وسط میدان جنگ دیدیم. جنگی که یک طرفش خودمان هستیم و طرف دیگرش هم باز خودمانیم. یک طرف خودمانیم که میخواهد تحصیلش را ادامه دهد، پژوهشهایش را پیگیری کند، در کارش ارتقا بیابد و مسیری را که سالهاست با دشواری پیموده به سرانجام برساند. طرف دیگر هم خودمانیم که میخواهیم دختر خوب پدر و مادرمان باشیم، همسر مهربان و کدبانوی خانه خود باشیم، و مادر کامل فرزندان معصوممان باشیم. و این جنگ نتیجه گوش سپردن به قصه ای بود که از کودکی برایمان خوانده بودند. قصه آن زنی که هم کدبانو و مادر نمونه است و هم دانشجوی خوب استادش و نیروی فعال و مثمر ثمر رئیسش و گزینه مناسب برای مدیریت موسسه ش. ما با این اندیشه درس خواندیم و ازدواج کردیم که میتوانیم آن زن باشیم.

ما چون وسط داستان به دنیا نیامدیم یادمان نبود که فمینیسهای غربی شصت هفتاد سال پیش به این نتیجه رسیدند که آن قصه را باید فراموش کرد. و اصلا مهد کودک و خانه سالمندان یعنی همین. یعنی که آن زن توانایی ذهنی و ظرفیت عاطفی محدودی دارد، همان زنی که باید از والدین پیر و بیمارش نگهداری کند، بچه شیرخواره ش را به بغل بگیرد، برای همسرش کدبانوگری کند و در همان وقت رساله دکترایش را بنویسد، پروژه جدید کاریش را تحویل دهد و حواسش به رقبایی که میخواهند زیرپایش را خالی کند باشد. آنها گفتند آن زن نمیتواند، پس از او نخواهید. به خودش هم کمک کنید تا از خودش اینچنین انتظارات خارق العاده نداشته باشد. او را جوری تربیت نکنید که زیر بار تکالیف اخلاقیش جوری زندگی شخصی‌اش را زهر مار خودش کند که ده بار آرزو کند کاش این همه به خودش و پیشرفتش فکر نکرده بود.

ما چون وسط داستانیم نمیدانیم آخرش چه میشود. ما سفت ایستاده ایم و فکر میکنیم حتی اگر آن قصه یک افسانه باشد، حتی اگر همچنین زن های همه چیز تمامی به تعداد انگشتان یک دست هم نباشند، باز ما نمیتوانیم قید اینها را بزنیم. قید درس و فعالیتمان را، و قید خانواده ای که دوستش داریم و به آن نیاز داریم و میدانیم که به ما نیاز دارد. حتی اگر آن خانواده آن طور که حمایت ما را میطلبد، حامی مان نباشد. یک سال از محل کارمان مرخصی میگیریم، یک سال بچه را مهد کودک میگذاریم، یک سال آزمون را عقب میاندازیم، دنبال مهد کودک اسلامی میگردیم، با همسرمان پیش مشاور میرویم، از دوست و فامیل و همسایه کمک میگیریم و خلاصه هرکاری میکنیم که این بار سنگین را کجدار و مریز به دوش بکشیم. حالا اگر وسطش بریدیم، از اداره اخراج شدیم، درسمان نیمه کاره رها شد و از همسرمان جدا شدیم، اتفاقی که افتاده است اصلا غیرعادی نیست، هرچند تلخ است.

چه باید کرد؟ ما نمیتوانیم با قاطعیت بگوییم چه کنیم. سی سال است که میگویند داریم آزمون و خطا میکنیم. اینجا  آزمون ها خیلی طولانی تر هم میشوند، چون زنها، یعنی موارد مورد مطالعه خاموشند. چون خیلی وقتها حقیقت را نمیگویند. نمیگویند که فرزندانشان آن طور که آرزو داشتند بار نیامدند، نمیگویند رابطه عاطفی شان با همسرشان چه قدر خراب است، نمیگویند دل پدر و مادرشان چرکین است. آن زن های دیگر هم حقیقت را نمیگویند. آنها که در خانه نشستند و  به آرمان همسر خوب و مادر فداکار پایبند ماندند، نمیگویند که چه قدر تنهایی کشیده اند، نمیگویند همسرشان که درس خواند و فرهیخته شده همچون بچه نگاهشان میکند و وارد تصمیم گیری های مهم زندگی نمیکندشان، نمیگویند بچه هایشان دیگر آنها را طرف صحبت جدی و مشورت خود قرار نمیدهند.

پیشنهاد من برای هر برنامه و طرحی این است که با خودمان روراست باشیم. مطالعاتی را شروع کنیم که رودربایستی تویشان نیست. همان حرفهای ناگفته را مورد توجه قرار دهیم. کار یکی دو نفر هم نیست. باید این روندی که تاکنون وجود داشته را آسیب شناسی دقیق کنیم. شاید به این نتیجه برسیم که باید تغییراتی در خانواده ایجاد کرد. باید تغییراتی در آموزش و پرورش ایجاد کرد. باید تغییراتی در رسانه ایجاد کرد. البته نه از سنخ این راهکار ها و سندها و برنامه هایی که مرسوم است مدیران سازمان ها و وزارت خانه ها میدهند.  نمیدانم. شاید اگر هم برنامه مان مثل همان برنامه های قبلی شد نباید خیلی مأیوس شویم. چون ما وارد بازی تجربه ناشده و خطرناکی هستیم. همین یک بام و دو هوای مدرن بودن و سنتی بودن. همین جمع کردن همه چیزهایی که میخواهیم....

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 18:38  توسط طاهره حبیبی  | 

تارانتینو استاد آشنازدایی در سینماست. او هنرمندانه اموری را که بار معنایی مشخص و آشنایی دارد، کاملا منقلب میکند و در قالبی غیر متعارف عرضه میکند. یک نمونه بارز که در اغلب آثارش به چشم میآید، خشونت است که تبدیل میشود به امری fun و جذاب. او هنرمندانه صحنه ای را خلق میکند که در آن ده ها دست و پا قطع میشود، چشم ها از حدقه در میآید، تلی از جسد روی هم انداخته میشود و خون همه جا را قرمز میکند، در حالی که بیینده شاد و سرحال به تخمه شکستن و بلعیدن چیپس و پفک ادامه میدهد، بدون اینکه کمترین حسی از ترس یا اشمئزاز و نفرت داشته باشد.

شصت سال است که رژیم صهیونیستی با استفاده از زور و قدرت به قلب واقعیات و اموری چون تروریسم، بنیادگرایی، دفاع و حتی صلح مشغول است. دولتی که پایه اصلی مشروعیتش را در اذهان عمومی بر ظلم و جنایت تاریخی  علیه گروهی از یهودیان قرار داده است، سالهاست که به طور مداوم بیعدالتی، ظلم و جنایتی مشابه را در حق گروهی از مردم عرب مسلمان روا میدارد، بدون اینکه اینبار این ظلم و بیعدالتی امری نکوهیده و شرم آور و مستحق جبران تلقی شود. چه اتفاقی افتاده است که اذهانی که شصت سال پیش، چنان از هلوکاست رنجیده بودند که تنها راه تسکین را این یافتند که حق داشتن سرزمین و دولت مستقل را به تمام یهودیان ببخشند، حتی آنها که در اروپا و در آن جنایت نبودند، امروز در برابر این جنایت حتی ککشان هم نمیگزد؟ این سکوت سهمگین و در واقع این اجازه بی شرمانه در عرصه روابط بین الملل چگونه توجیه یافته است؟

اسرائیل هنرمند بزرگی هم هست. تمام رسانه های مهم جهانی که بنیاد صهیونیستی دارند، آنها همه در حال خلق تصاویری هستند که کارکردشان همین آشنازدایی و منقلب کردن امور است. او پس از هر حمله وحشیانه و بزرگ، با پیش دستی در پیشنهاد آتش بس،  ژست انسان دوستانه میگیرد و بعد به سرعت تمام رسانه ها پر میشوند از اخبار پیرامون عنوان پرطمطراق مذاکرات صلح. مذاکراتی که چون یکجانبه اند اغلب بی نتیجه باقی می مانند و در دراز مدت به خفت بیشتر طرف فلسطینی منجر میشوند. اینجاست که صلح دیگر واقعیتی که به استقرار عدالت کمک کند نیست، تنها عکسی است از  چهره خندان دو طرف اسرائیلی و فلسطینی در یک قاب. نه خبری از آتش بس پایدار است، نه رفع محاصره، نه پایان نابودی اراضی کشاورزی و نه خیلی چیزهای دیگر که قاعدتا باید مذاکرات صلح پیرامون آنها باشد.

این بار تمام فضای نت پر است از اخبار و گزارشها و تصاویر و تحلیل ها درباره فاجعه ای که در غزه در حال رخ دادن است. حتی اینجا، در ایران هم کسانی که پنج سال پیش شعار نه غزه، نه لبنان سر میدادند به صف بزرگ جهادیون سایبری علیه اسرائیل و دفاع از غزه پیوسته اند، و اصغر فرهادی  و نسرین ستوده هم حتی... آیا هژمونی رسانه های صهیونیستی شکسته  شده و مردم جهان در حال بیدار شدن از خواب غفلت هستند؟ آیا میتوان به پایان یافتن این جنایت بیرحمانه امیدوار بود؟

صهیونیسم مصداق راستین بنیاد گرایی فاشیستی است. حتی میتوان گفت بنیاد گرایی یعنی همان چیزی که اولا و بالذات به اسرائیل دلالت میکند و تنها ثانیا و بالعرض به تخم و ترکه هایش همچون داعش و النصره حمل میشود. مبانی ایدوئولوژیک که از پشتوانه قوی مذهبی برخورداند به ارتش اسرائیل اجازه میدهد نه تنها نیروهای حماس، و نه تنها مردان طرفدار آن را بکشد، که کودکانی را هم که ممکن است در آینده به ایشان بپیوندند و زنانی را هم که ممکن است ایشان از رحمشان بیرون بیایند، نابود کند. آن وقت واکنش جامعه بشر دوستانه در مقابل این این بنیادگرایی راستین چیست؟ چیزی جز فعالیت های نرم و دموکراتیکی چون پوشش خبری در فضای مجازی و اعتراضهای نمادین و گوگوری مگوری؟ توی خانه، روی مبل راحتی لم داده ایم و با چند تا کلیک و اینتر، وجود مالامال از خشم و دردمان را تسکین میبخشیم. اعتراض تبدیل میشود به چیزی نرم و آهسته و در اسرائیل آب از آب تکان نمیخورد.

به جد معتقدم تمام حرکتهای بشر دوستانه مردم صلح طلب جهان، تا زمانی که به خواسته ای حقیقی از دولتها برای اعتراض جدی به اسرائیل تبدیل نشود، هیچ ارزشی ندارد. حالا هم که اینجا نشسته ام و دارم اینها را مینویسم دلم خوش نیست. متأسفانه به هیچ وجه دلم خوش نیست و نمیتوانم به پایان کشتار کودکان و زنان بی دفاع در آینده نزدیک امیدوار باشم. راهپیمایی روز قدس هم که میرویم نمی رویم که دلمان را خوش کنیم، میرویم چون چاره دیگری نداریم.

دعاهایمان کاش از سر صدق باشد...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 19:49  توسط طاهره حبیبی  | 

دو پست قبلتر نوشته بودم زیبا مرده  است و ماسک بزک شده ای چون جام جهانی نمیتواند جای خالی ش را پر کند. حالا میبینم چیزهای زیادی (از همان ماسک ها) در این دنیا وجود دارند که به ما میقبولانند زیبا هستند و اصلا زیبایی یعنی وجود آنها. چیزهایی که ما را شیفته خودشان میکنند، برایشان دست میزنیم و هورا میکشیم، با خودمان میبریمشان توی خلوت های نابمان، چیزهایی که ممکن است بگذاریم زیر متکایمان و رویشان سر بگذاریم و بخوابیم. این قدر دوست داشتنی، این قدر نازنین و این قدر زیبا.

زیباها شبیه بت هستند. شاید خود بت هستند. ابراهیم یک روز تبر به دست گرفت و رفت بت هایی را که بت او نبودند، بلکه بت دیگران بودند شکست. ما خوبِ خوب که باشیم بتهایمان را از جلوی چشم برمیداریم تا کسی نبیند و حرف و حدیثی پشتمان نباشد. نگهشان میداریم توی صندوقچه دلبستگی های محرمانه مان. آنها را نمیفروشیم، حتی به حقیقتی که سرش را محکم به طاق شعورمان میکوبد.

رفته بودم برای بار سوم در سه ماه گذشته برای بچه م لباس بخرم. نه اینکه بدون لباس مانده بود، فقط محض خوش تیپ بودنش و احتراز از پوشاندن ده باره لباسها جلوی چشم مردم. آن همه لباسهای زیبای گوگوری مگوری برای دختربچه تو دل برو، آنها همه وجود داشتند تا من تصویر جمجمه نصفه و مخ پخش شده آن یکی دختر بچه تو دل برو را از یاد ببرم. این یکی دختر بچه دختر خودم بود که جلوی چشمم بازی میکرد و میخندید، آن یکی عکسی بود از میان صدها و هزارها عکسی که هر روز توی اینترنت آپلود و ریشیر میشود. آن عکس باید از خاطرم محو میشد، دست کم در همان دقایقی که توی فروشگاه مشغول زیر و رو کردن لباسها و انتخاب رنگ و حساب کردن قیمت شان بودم، و لباس چیز زیبایی است، خیلی خیلی زیبا.

آن بچه ها هم که توی ساحل بازی میکردند و بمب آمد وسط بازی شان ترکید و هم بازی شان را نیمه تمام کرد و هم خودشان را، آنها صدایی نداشتند که به گوش ما برسد. آن مردم هم که آن طرف تر ایستاده بودند و با هر صدای انفجار بمب میان کوچه ها و خانه ها هلهله میکردند، آنها هم صدایی نداشتند که ما بشنویم و پشتمان بلرزد. آنها فقط بخشی از اخبار بودند که هر روز تکرار میشود.

ما چیزهای زیبا زیاد در زندگی مان داریم. چیزهایی که دل ما را خوش میکنند و به ما این توان را میدهند که میان آن عکس ها و خبرها به زندگی نرم و شفافمان ادامه بدهیم. فوتبال فقط یکی از این چیزهاست. بهتر است شکرگزار تمام نعمتهای خداوند باشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 2:30  توسط طاهره حبیبی  | 

کلیشه خیلی دور خیلی نزدیک و یک روایت کاملا رئال از کتاب مقدس

زیباست، محکم، متقن، کامل. با هفتاد هزار بطن. هفتاد هزار بعد. هفتاد هزار تو. شاید هفتاد هزار گذر، هفتاد هزار پیچ، برای هفتاد هزار آدم. چه کم! برای هفت میلیارد، هفت میلیارد، هفتاد هزار میلیارد...

میشود قاری یا حافظش بود و کلی به این قضیه افتخار کرد. بعد خاطر جمع بود که همان چراغ هدایت همیشه روشن است که همیشه و همه جا نورش چاله ها و چاه ها را نشان میدهد و قلب آدم را روشن میکند و دنیا و آخرت را ضمانت میکند و ...

میشود به عنوان یک متن فوقالعاده گذاشتش پیش رو و بارها و بارها، زبان و بیان و تصویرش را بررسی کرد و هفتادهزار جنبه زیبایی شناختیش را رو کرد و مقاله  نوشت درباره سورئالیسم روایی در آیات قرآن و ...

میشود زوم کرد روی اعجاز علمیش و به دنبال این بود که نظر قرآن درباره فلان موضوع که از بحثهای مهم بهمان رشته نظری چیست؟

و یا با یک رویکرد تحلیلی بحث و فحص کرد که آیا میشودگزاره های وحیانی از این دست را گزاره های علمی تلقی کرد و اصولا جایگاهشان در نظام معرفت چیست؟ بیس و پایه؟ دست انداز؟ پروژکتور؟...

یا به مثابه مرجع داوری، مجتهدانه در پی استخراج و تفسیر اصول فقهیش بود یا...

همه اینها دست میگذارند روی چیزی که از یک طرف بقیه نمیتوانند نفی ش کنند و از طرف دیگر با آن حال میکنند.

اما واقعیت کتاب مقدس توی زندگی من و امثال من (اگر باشند)  چیز دیگری است. مجاز باشد یا نباشد، حال بدهد یا ندهد چیز دیگری است. و این دیگری توی فضایی که همه چیز رنگ بهشت را دارد هنوز بوی برزخ میدهد.

من هیچ تعریفی از قداست ندارم. از کتاب مقدس هم. نمیدانم امر الوهی یعنی چه؟ این کتاب برای مدتی مرا دیوانه کرده بود. مدتی! گرچه هنوز هم این قابلیت را دارد. اما جنون هم مثل هر جریانی که بخورد به سدهای کوچک و بزرگ زندگی مضحک روزمره، کم جان میشود و رفته رفته باریک و باریکتر میشود تا اینکه بالکل محو میشود. ولی خب، حسش باقی می ماند. آن ته ته های وجودم. شاید تلنگری، ضربه ای، پتکی، چیزی کوبانده شد به مخم و ترکی پدید آمد و رخصتی حاصل شد تا دوباره نهار و شامم را لابه لای آیه های قرآن بخورم!

منبع علم. این یکی را دربست قبول دارم. هرچند رابطه من با علم و دانش و معرفت و این چیزها به کلی داغان است. پر است از اداها و اصول بچگانه. ذهنم عینیت بردار نیست. تئوری نمیفهمم. تمام نظریه هایی که از اول دبستان خوانده ام و قرار است تا پایان عمر شریف دانشگاهی م بخوانم، میماند توی پستوهای ذهنم و میپوسد و جویده میشود بدون اینکه اندکی بزرگم کند و چیز یادم  بدهد فقط مخم را سنگین و سنگین تر میکند.

حقیقت را گاهی باید به زور پیدا کنم. از لا به لای کلاس های خسته کننده دانشگاه، اداها و افه های تصنعی جماعت فرهیخته داشگاهی، خیابان های پر از دود و بوق و ماشین و آدم و گدای تهران، کتابهای کلفت زشت با باریک و قشنگ، فیلمهای هنری و فلسفی و عمیق و تاروکوفسکیایی یا هندی و ایرانی. (چه فرقی میکند؟) خانه و خانواده و دختر عمه ها و پسرخاله ها و خواستگاری ها و کار پیدا نکردن ها و ازدواج ها و طلاق ها و...

بعد همان حقیقت را، بجوم و بجوم بو برود توی گلویم گیر کند و چندبار بالا بیاورم و پسش بزنم تا اینکه راهش را پیدا کند و برود برای خودش هضم شود و تحلیل بروزد و ذره ذره از توی قلبم پمپاژ شود توی مخم و دستهایم و پاهایم و زبانم.

گاهی حقیقت را میبلعم. در عرض چد ثانیه. یک مجلس دعا و روضه و تریپ بچه هیأتی و اشک و گریه و جیغ و بعدش... چیزی مثل فشنگ مخم را می شکافد و ذهنم روشن و روشن تر میشود.

مرجع عمل. خیلی زور زدم تا هروقت اراده کاری را میکنم آن گزاره قرآنی مرتبط، راهش را از بین آن همه نظریه پیدا کند و بیاید جلو و رخ بنمایاند بسم الله... ولی نشد. آخر هم بی خیالش شدم. بی خیال! منتظر میمانم تا همه آن گزاره ها از پس آزمون های طول و دراز زندگی جلو بیایند.

روایت من کاملا رئال است و همه چیزی است که از کتاب مقدس پیش رویم است، نمودهایش است. یک رابطه ضد و نقیض، پر از نوسان، الاکلنگی. گاهی از کنارش میگذرم، ساکت و آرام. هیچ برخوردی رخ نمیدهد. میشود کتاب آرام توی قفسه. خاموش و مقدس در همه ابعاد قرارداری ش. گاهی ساعت ها کز میکنم یک گوشه، هندزفری را میگذارم توی گوشم و منتظر میمانم تا آن صدای گرفته با آن ریتم کند و سنگین، کارش را بکند و جمله ها توی سیستم کج و معوجم سر بخورند و تنم بلرزد و داغ شوم و آرام آرام اشک بریزم و هق هق گریه کنم و ... قرآن میشود وحی، کلمات خدا که انگار خود پیامبر  دارد برای امتش میخواند. مقدس در همه ابعاد حقیقی.

میشود هزار تا تحلیل از این قضیه کرد و هزار راهکار ارائه داد. بی خیال! نظریه ها میپوسند و قرآن در زندگی من و امثال من (اگر باشند) چیز دیگری باقی خواهد ماند. تا.. تا نمیدانم کی؟ اما میدانم برای همیشه میان هفتادهزار توی قرآن پیچی و گذری هست تا امثال ما مثل کولی های آواره، سری به آنجا بزنیم و شبی اتراق کنیم و صبحش برویم سراغ زندگی مضحک روزمره شهری مان.

 

بعدا نوشت:

این را هشت سال پیش نوشتم. دقیقا شعبان 1385. یک جور موضع گیری در برابر جو کلاسهای تدبر در قرآن که آن ایام میرفتم تویش هویداست. و البته کمی جسارت که الآن ندارم. یادآوری قشنگی بود برای خودم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 1:27  توسط طاهره حبیبی  | 

من هم پیش از این به خودم اجازه داده ام که مجذوب آن مستطیل سبز و رقص پاها با توپ شوم. جنون جام جهانی را هم تجربه کرده ام، آنچنان که حتی با آن دوره هایی هم که وقتی هنوز به این دنیا نیامده یا خیلی کوچک بودم برگزار شده بودند ارتباط داشتم و یادآوریشان متأثرم میکرد، با آن گل پله در 1970، با هلند 1974 که قهرمان نشد، با دریبلهای جادویی مارادونا در 1986 و 1990 و با آن اشک هایش در 1994 وقتی جواب آزمایش دوپینگش مثبت درآمد و همه چیز تمام شد. میدانستم بکن بایر تنها فوتبالیستی است که هم در مقام بازیکن و کاپیتان و هم در مقام مربی جام را در آغوش کشیده است، میدانستم انگلستان در 1962 با کمک خطای داور قهرمان شده است، میدانستم در هر دوره یک سری تیم های کوچک و گمنامی وجود دارند که میآیند و موی دماغ غول ها میشوند و گاه حتی آنها را از پا میاندازند مثل کره شمالی 1966 و کامرون 1990، و میدانستم وقتش رسیده که ایتالیای زیبا دوباره قهرمان شود. 2002 بود و جام جهانی باتیستوتا، زیدان، رونالدینیو، مالدینی، نستا و کلی ستاره دیگر داشت. در کمال ناباوری و حسرت تیم های آرژانتین و فرانسه حتی از گروهشان بالا نیامدند، اما  اوج شکست برای من آنجا بود که ایتالیا، ایتالیای زیبا و دوست داشتنی جلوی کره جنوبی که قشنگ نبود متوقف شد و توی آن روز بارانی از جام جهانی خداحافظی کرد و بعدترش مجبور شدم فینال نا زیبا و بی جذابیت را میان آلمان و برزیل تماشا کنم. آن وقت بود که احساس کردم جام جهانی هم تکه ای از همین دنیای کثیف و پست است که زیبا ها مقابل زشت ها و بی ریخت ها کم میآورند. بعدتر، وقتی جام جهانی تمام شده بود و یکبار تصمیم گرفته بودم تکلیف خودم را با فوتبال یکسره کنم، به این کشف رسیدم که من نباید اینجا بمانم، چون یا طاقت کثافتش را نخواهم آورد یا مجبور خواهم شد خودم را به آن راه بزنم و با کثیفی هایش کنار بیایم. این شد که وقتی ایتالیا دوره بعد تلافی کرد و جام را گرفت دیدم که دیگر زیبا نیست.

حالا هم اصلا هیچ بازی را تماشا نمیکنم حتی بازی های ایران را. شاید دلیلش عکسی باشد که قبل از شروع جام توی اینترنت دیدم. عکسی از کارتن خواب ها و پابرهنه های برزیلی که پلیس داشت با باتوم از خیابان ها جمع میکرد. آنجا فهمیدم زیبا خیلی وقت است که مرده و ماسک بزک شده ای به نام جام جهانی نمیتواند جایش را پر کند. هرگز، حتی وقتی اسمش این باشد که تیم ملی تو هم خالی است میان آن بزک ها.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام خرداد 1393ساعت 16:57  توسط طاهره حبیبی  |